تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج


مشاهده RSS Feed

نیلوفرآبی

بابای مدرسه

به این مطلب امتیاز بدهید


صبح وقتی از خواب بیدار میشد، اول سمت آینه می رفت . به چهره اش نگاه می کرد، یک بار از رخ و بار دیگر نیمرخ. موهایش رو شانه میزد... و مرتب و منظم ؛ از اتاق بیرون می آمد. یک خانه ی قدیمی در حاشیه شهر. چقدر بدش می آمد!!! هیچ کدام از دوستانش نمیدانستن که او کجا زندگی میکند و خانه اش کجاست. هیچ کس نمیدانست پشت آن نقاب که هر روز به صورت میزند ، چه حقیقتی نهفته هست. چهره اش زیبا، دوست داشتنی و مهربان بود. کوچکترین عضو خانواده ای پرجمعیت بود. همیشه عادت داشت زندگی اش را با دوستانش، مقایسه کند. از این مقایسه ها دلگیر میشد و گاهی اشک میریخت. پدرش بازنشسته بود . شغلش "بابای مدرسه" بود. بابای مدرسه حالا پیر شده بود و راه رفتن برایش سخت بود. غرورش اجازه نمیداد با عصا به خیابان بیاد و یا حتی به پیاده روی آرام در اطراف منزل بپردازد. تمام روز در خانه می نشست و به مکانی دور خیره میشد. وقتی دخترش به خانه می آمد اول در را محکم می کوبید و شروع میکرد به غر زدن های همیشگی اش...
من کیف نو می خواهم، لباس نو و .... اینبار یک عینک دودی می خواست. می خواست جلوی دوستانش کم نیارد! بابای مدرسه می شنید این غرزدن ها را. ولی قدرت حرف زدن نداشت... می ترسید که بازهم حرفی بزند و باعث ناراحتی و فریاد کشیدن دخترش شود!!!
روز بعد وقتی دختر به خانه آمد روی میز اتاقش یک بسته کوچک دید...با کنجکاوی بسته را باز کرد: یک عینک دودی بود اما شکسته! عصبانی شد. از اتاق بیرون آمد و فریاد زد:
پیرمرد هفتاد ساله! بهت انداختن... بلد نیستی خرید کنی... تو اصلا برای چی زنده هستی؟!
بابای مدرسه چشمانش پراز اشک بود ... زبانش بند آمده بود ، در ذهنش داشت اتفاقات امروز را مرور میکرد:
با پای پیاده و لنگان خودش را به بازار رسانده بود تا برای خوشحالی دخترش، با تنها پس انداز باقی مانده اش ؛ یکبار دیگر لبخند را در لبان کوچکترین دخترش ببیند... اما در راه برگشت ناگهان پای اش لغزید روی زمین افتاد. متوجه نشده بود که عینک دودی شکسته. اینقدر خوشحال بود که تا لحظاتی دیگر لبخند دخترش را می بیند که یادش رفت بسته را باز کند و از سالم بودن عینک مطمئن شود. و حالا هیچ پس اندازی نداشت...زبانش بند آمده بود. توان ایستادن و حتی نشستن را نداشت. نگاهش خیره مانده بود.
دختر با خشم و ناراحتی به اتاقش رفت ... میخواست در اتاق را بکوبد...
اما ناگهان صدایی شنید... بیرون آمد ..."بابای مدرسه" روی زمین افتاده بود...
دختر به عینک دودی نگاه میکرد... روی شیشه عینک تصویر خودش را میدید... بدون نقاب . هم رخ و هم نیمرخ!

یاد این شعر دوران کودکی ام بخیر:

فراش ما مهربونه
خوش اخلاقه ؛ خوش زبونه
همیشه زمین خورده ها رو
نمیشه که بخندونه
گل میکاره تو باغچه
کتاب های رو طاقچه
مرتبه منظمه ،
هر چی بگم از خوبی هاش بازم کمه
فراش ما ای مهربون
دست شما درد نکنه
کسی به شما بد نکنه
دعایم رو انشالله
خدای خوب رد نکنه

Submit "بابای مدرسه" to Digg Submit "بابای مدرسه" to twitter Submit "بابای مدرسه" to del.icio.us Submit "بابای مدرسه" to StumbleUpon Submit "بابای مدرسه" to Google Submit "بابای مدرسه" to Facebook Submit "بابای مدرسه" to کلوب Submit "بابای مدرسه" to تبیان

آپدیت شده 2015_07_20 در 23:11 توسط [ARG:5 UNDEFINED]

دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات