تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج


مشاهده RSS Feed

روانشناسی و مشاوره

الگوها-عبرت ها-بد نامی

به این مطلب امتیاز بدهید
الگوها-عبرت ها-بد نامی



به خاطر فرار از خانه که دائما ً در آن دعوا و درگیری بود به اولین خواستگارم پاسخ مثبت دادم . دقیقاً 16 ساله و کلاس دوم دبیرستان بودم که ترک تحصیل کردم و زندگی مشترکم با کسی که کارگر ساده یک شرکت تولیدی بود ، شروع شد . زندگی به سختی ، اما با شیرینی خاصی می گذشت . به آینده امیدوار بودم . دوست داشتم زندگی ام بر خلاف زندگی والدینم باشد . آنها بیشتر بر سر مسائل مادی و کمبودهای زندگی با هم درگیر می شدند . هیچ وقت تنگدستی و نداری شوهرم را به رخش نمی کشیدم . تازه با هزاران زحمت سعی می کردم ، مبلغی هم پس انداز کنم و به مرور چیزهایی را که کم داشتیم ، بخرم . خیلی دوست داشتیم بچه دار شویم اما انگار خدا نمی خواست . چند سال از زندگی ما می گذشت و هر سال بیشتر وبیشتر در انتظار داشتن فرزند بودیم .
مدتی بود که وضعیت کار شوهرم ، به هم خورده بود و دائماً شغل عوض می کرد . این تغییرات مکرر و بیکاری واقعاً زندگی را سخت کرده بود . وضعیت شوهرم را با یکی – دو نفر از دوستانم در میان گذاشتم ،‌ آنها خیلی محترمانه گفتند ممکن است مشکل از طرف شوهرت باشد که خیلی زود از کار بی کار می شود و بعد توصیه کردند برای اطمینان بیشتر اگر باز هم مشکل برایش به وجود آمد علت را از صاحبکارش جویا شوم . از کار جدیدش چند ماهی نگذشته بود که باز هم بیکار شد . نزد صاحبکارش رفتم . او گفت: « مرتب سر کار نمی آید ، هر روز زن و بچه ، مادرش و ... مریض می شوند و مرخصی می گیرد که واقعیتش اوایل باور می کردم تا این که متوجه شدم دروغ می گوید ، به همین علت ترجیح دادم به کارش برسد و ما فکری به حال خودمان بکنیم .»
باور چنین چیزی واقعاً مشکل بود دیوانه وار به خانه آمدم . از او خواستم توضیح بدهد به چه علتی از کار بی کار شده است ؟ شوهرم با حالتی حق به جانب گفت :« صاحبکارم آدم درستی نیست ، حقم را نمی دهد ، حق مردم را می خورد .»
نمی دانستم حرف چه کسی را قبول کنم . مجدداً با هزار زحمت کار دیگری پیدا کرد . این دفعه سعی کردم به گونه ای کنترلش کنم . وقت و بی وقت به بهانه ای به سرکارش زنگ می زدم . اوایل صاحبکارش ناراحت می شد ، اما وقتی علت نگرانیم را برایش توضیح دادم گفت : « نگران نباشید ، هر موقع سر کار نیامد خودم به شما اطلاع خواهم داد .»
از این بابت خیالم تا حدودی راحت شد . هنوز چند روزی نگذشته بود که صاحبکار شوهرم زنگ زد و گفت :« شوهرتان امروز گفته شما بیمارید و به خانه برگشته است .»
برای این که نسبت به شوهرم بد بین نشود از او تشکر کردم و گفتم ، درست گفته امروز حال خوبی ندارم و قرار است مرا به بیمارستان ببرد .
بعد از تماس ، منتظر آمدن شوهرم شدم ، اما وقتی دیدم از او خبری نیست به دنبالش از خانه بیرون آمدم . تمام جاهایی را که احتمال می دادم او به آنجا برود ، یکی پس از دیگری گشتم ، اما خبری از او نبود . ساعت حدوداً چهار بعد از ظهر بود که موقع برگشتن به خانه از داخل بوستان محل می گذشتم در کمال تعجب شوهرم را دیدم که مقوایی زیرش انداخته و زیر درختی به خوابی عمیق فرورفته است .
تصورش را بکنید در آن لحظه چه حالی به من دست داد . دقایقی خشکم زد. واقعاً نمی دانستم چکار کنم . بالای سرش ایستادم، صدایش کردم اما متوجه نشد باز هم صدایش کردم ، انگار سالها بی خوابی کشیده باشد ، از جایش تکان نخورد . عصبانی شدم و همزمان با این که داد می زدم با لگد به جانش افتادم و چند لگد محکم به او زدم . از خواب پرید و سراسیمه به من نگاه کرد . گیج و منگ بود ، همین که خواست پا به فرار بگذارد از پشت یقه پیراهنش را گرفتم و کشیدم .
خجالت می کشیدم بگویم شوهرم است . کشان کشان او را به خانه آوردم . به قدری گریه کردم که لباسم خیس شده بود. نمی توانستم چنین چیزی را بپذیرم . برای این که مطمئن شوم او اعتیاد دارد یا نه ، همان موقع او را به اجبار به آزمایشگاه بردم . بعد از برگشتن به خانه قول داد که دیگر کارش را رها نکند و مرتب سر کار برود .
چند روز بعد برای نتیجه آزمایش رفتم . وقتی شنیدم شوهرم اعتیاد دارد از حال رفتم .
تمام امید و آرزوهایم بر باد رفته بود . تصمیم به طلاق گرفتم اما در این شرایط متوجه شدم حامله هستم . سال ها در انتظار چنین لحظه ای بودم اما حالا که انتظار به پایان رسیده بود با شرایط جدیدی که داشتم نه تنها خوشحال نشدم ، بلکه ناراحتی و نگرانی ام بیشتر شد .
از آن تاریخ به بعد بارها ترک کرد ، اما باز هم شروع کرد . آرزو ، دختر معصوم و بد شانس ما هم روز به روز بزرگتر و شیرین تر می شد ، اما افسوس که حال و حوصله ی او را نداشتم .
دخترم دقیقاً دو ساله بود که تصمیم قطعی برای طلاق گرفتم . واقعاً دیگر برایم امکان نداشت چنین وضعی را تحمل کنم .
مدتی طول کشید تا سرانجام طلاق گرفتم و مجدداً با یک بچه به خانه ی پدرم برگشتم .
برای آموزش و فراگیری آرایشگری به یک آرایشگاه رفتم . مدتی از شروع کلاس می گذشت . با فعالیتی که از خود نشان می دادم نسبتاً موفقیت خوبی داشتم . آرایشگاه محل عجیبی بود محلی برای درد و دل خانم ها ، محلی برای نقل تجارت ، محلی برای آشنایی و دوستی و خلاصه محلی برای فخر فروشی بعضی خانم ها .
در این محل بود که با خانمی که دائماً در سفرهای خارجی بود ، آشنا شدم . هر دفعه که به مسافرت می رفت برای من یا دخترم سوغاتی می آورد و این باعث نزدیکی بیشتر ما شده بود . بعضی وقت ها خانم های همکار به روابط ما حسادت می کردند . رویا خانم زن جوان و زیبایی بود ، و از شوهرش هم خیلی راضی بود ولی بچه نداشتند .
وقتی روابط ما خیلی صمیمی شد یک روز رویا به من گفت :« تو زن زیبایی هستی ، حیف است که عمرت را در این آرایشگاه تلف کنی ، می توانی زندگی بهتری برای خودت دست وپا کنی ، می توانی با یک مرد پولدار ازدواج کنی و در واقع هم زندگی خودت و زندگی دخترت را تأمین کنی .»
به شوخی گفتم : ای بابا ، کو آدم پولدار که سراغ ما بدبخت بیچاره ها بیاید ؟
رویا خندید و شاید اگر بگویم خنده شیطانی به لبانش نشست بد نگفته باشم . بعد دست به صورتم کشید و گفت : من سراغ دارم ، اتفاقاً خوبش را هم سراغ دارم . اما متأسفانه در ایران نیست و باید تو به آنجا بروی ، البته می توانی دخترت را هم ببری ، اما مدتی بعد از رفتن خودت .
تنها گذاشتن دخترم برایم فوق العاده سخت بود ، اما با شرایطی هم که رویا می گفت می توانستم از این بدبختی نجات پیدا کنم ، از همه جالب تر هم زندگی در خارج از کشور بود ! تصور می کردم با این کارم شکست اولم را جبران می کنم و می توانم از این احساس حقارت بیرون بیایم .
موضوع را با والدینم در میان گذاشتم ولی آنان بر خلاف تصورم شدیداً مخالفت کردند و گفتند ، مطمئن باش به همین سادگی که دوستت گفته نیست. اما من قبول نمی کردم و و می گفتم من به دوستم رویا اعتماد صد در صد دارم .
علی رغم مخالفت والدینم مدارکم را آماده کردم و در روز مقرر طی نامه ای از آنها خواستم دخترم را برای مدت کوتاهی نگه دارند و اگر نتوانستند او را تحویل بهزیستی بدهند . می دانستم که والدینم چنین کار را نخواهند کرد ، بعد هم خودم را به دست سرنوشت سپردم .
با رویا به یکی از کشور های حوزه ی خلیج فارس رفتیم ، البته چند زن دیگر نیز همراه ما بودند که رویا می گفت به عنوان جهانگرد همراه او هستند . در آن جا از هم جدا شدیم . البته بعداً فهمیدم که آنها نیز مثل من به امید ازدواج راهی آن کشور شده اند و طبق برنامه قبلی هر کسی را جایی فرستادند.
چند هفته ای گذشت اما از ازدواج خبری نبود. در این مدت با آدم های مختلفی به عنوان خواستگار آشنا شدم به مرور متوجه شدم خواستگاری در کار نیست و این بهانه ای برای سوء استفاده است . از خودم حالم به هم می خورد . وقتی موضوع را با رویا درمیان گذاشتم او به گونه ای ماهرانه برخورد کرد و گفت :« مدتی اینجا می مانیم و بعد با پول خوبی به ایران برمی گردیم .»
از این موضوع خیلی گله و شکایت کردم . هر چه بیشتر ابراز ناراحتی می کردم رفتار رویا بدتر می شد تا به مرحله ای رسید که خیلی راحت گفت :« ببین همین که هست ، اگر بخواهی مشکلی درست کنی مطمئن باش که دیگر دخترت را نخواهی دید و همین جا سر به نیست می شوی . پس به نفع هر دوی ماست که بدون دردسر تا مدتی که می گویم بمانی و بعد با هم برمی گردیم .»
چند ماه می گذشت ، دلم برای دخترم شدیداً تنگ شده بود . با التماس و گریه از رویا خواستم به ایران برگردیم . او وقتی وضعیت مرا دید قبول کرد ولی از من قول گرفت که در ایران به کسی نگویم و هر کاری او گفت انجام دهم . به ایران بازگشیم و با پولی که رویا در اختیارم گذاشت واحدی را اجاره کردم . به خانواده ام گفتم با رویا مشترکاً زندگی می کنیم چون شوهرم هرازگاهی به ایران می آید و او نیز مثل من تنهاست . تا این که شبکه لو رفت و همه دستگیر و روانه زندان شدیم .
محکومیتم چندان اهمیتی ندارد ، اما چیزی که برایم مهم است ، تصور دخترم در مورد من است . او پدر درست وحسابی نداشت ، حالا هم باید عمری را با بدنامی مادرش سپری کند، نمی دانم چه بگویم که عمق افسوس و ناراحتی ام را بیان کرده باشم فقط آرزوی مرگ می کنم .

□ تحلیل روانشناسی این ماجرا
ازدواج امری مقدس است که اگر به اشکال مختلف به آن بی توجهی شود ، می تواند در روند زندگی فرد مشکلاتی شدید و جبران ناپذیری را ایجاد نماید . در بعضی موارد از این امر مقدس برای فرار از شرایط ناخوشایند فردی و خانوادگی و اجتماعی استفاده می شود . دراین شرایط است که فرد بدون توجه به جوانب امر تصمیم می گیرد و قطعاً چنین تصمیمی دارای اشکالات و نواقصی است که می تواند باعث شکست شود .
حتی اگر به عللی زندگی زناشویی تداوم یابد و به انحلال خانواده منجر نشود ، مصداق اصطلاح « سوختن وساختن » است .
پس برای این عمل پسندیده و الهی باید با بصیرت اقدام کرد و به سنت ها و قوانین پایبند بود، تا انشا ء الله روزهای زندگی پر بار و همراه با آرامش در پیش رو قرار گیرد .

Submit "الگوها-عبرت ها-بد نامی" to Digg Submit "الگوها-عبرت ها-بد نامی" to twitter Submit "الگوها-عبرت ها-بد نامی" to del.icio.us Submit "الگوها-عبرت ها-بد نامی" to StumbleUpon Submit "الگوها-عبرت ها-بد نامی" to Google Submit "الگوها-عبرت ها-بد نامی" to Facebook Submit "الگوها-عبرت ها-بد نامی" to کلوب Submit "الگوها-عبرت ها-بد نامی" to تبیان

برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
ازدواج و مسائل زناشویی ، دانستنی های ازدواج

نظرات