تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج


مشاهده RSS Feed

روانشناسی و مشاوره

الگوها-- زوج های نمونه

به این مطلب امتیاز بدهید
الگوها-- زوج های نمونه

هوا که روشن شد ، دو طلبه جوان مباحثه شان را تمام کردند و از جا بلند شدند ،تا برسند جلوی در طبق معمول هر روز چند قدمی را با هم گپ زدند .

- آ سید روح الله ، چرا ازدواج نمی کنی؟
آقا سید روح الله چند لحظه صبر کرد . انگار تردید داشت جواب بدهد .
- راستش من تا الان کسی را برای ازدواج نپسندیده ام . از خمین هم نمی خواهم زن بگیرم . در قم هم کسی هنوز به نظرم نیامده .
- این آقای ثقفی که در مدرسه مان است ، دو دختر دارد . زن برادر من ، همین زن سید احمد آقا می گوید دختران خوبی هستند .
آقا سید روح الله احساس کرد ، چیزی درون سینه اش خودش را به در و دیوار می کوبد .
حاج آقا ثقفی اول پیغام خواستگاری آسید روح الله را به خانواده گفت ، بعد هم نظر خودش را اعلام کرد.
- از طرف من ایرادی نیست و قبول دارم . اگر تو را به غربت می برد ، در عوض آدمی است که نمی گذارد به تو بد بگذرد. من الان چند ساله باهاش رفیقم .
- اما دختر و مادر و مادر بزرگش مخالف بودند .
خدیجه خانم که اصل کاری بود فقط یک جمله می گفت :« من نمی روم قم»
پدر نخواست دخترش را مجبور کند ، اما با این حال حرف خودش را هم زد:« میل خودتان است ، ولی من به ایشان عقیده دارم که مرد خوب و با سواد و متدینی است . دیانتش باعث می شود به خدیجه جان بد نگذرد.»

آن ها آن طرف حیاط که اتاق مردانه بود نشسته بودند و من وپیرزن این طرف حیاط ، اتاق عروس . از پیرزن پرسیدم :« اینها کی اند؟»
گفت:« آن روبه رویی که عمامه مشکی دارد پیامبر است، آن مرد هم که عمامه سبز دارد، حضرت علی « علیه السلام » است . آن جوان عمامه مشکی آن طرف هم امام حسن است. »
- ای وای ! چه قدر خوب شد که پیامبر و امیر المؤمنین آمدند خانه ی ما.
- تو که از اینها بدت می آید .
- نه! کی گفته . من این ها را از همه کس بیش تر دوست دارم . اینها امام و پیامبر من هستند .
- صبح که خوابم را برای مادر بزرگ تعریف کردم ، گفت :« مادر! معلوم می شود این سید حقیقی است و دوستش دارند . پیامبر و امام ها هم از دست تو ناراحت شده اند . معلومه که این آسید روح الله تقدیر توست .»

- خانم ها با این خواستگاری مشکل دارند آسید احمد آقا .
- مشکل شان چیه حاجی ؟!
- اول این که این آسید روح الله را نمی شناسند . این خدیجه خانم ما توی تهران خیلی دررفاه بوده ، خانه مادر بزرگش زندگی کرده که وضع مالی شان خیلی خوب است . بعید ست که بتواند با حقوق طلبگی زندگی کند! ما اصلاً نمی دانیم این داماد چیزی دارد یا نه؟ ... بعد هم شاید قبلاً ازدواج کرده باشد ! شاید در خمین زن و بچه داشته باشد .
آسید احمد لواسانی حرف های آقاجانم را شنیده بود ، گفته بود :« خانم ها درست می گویند حاجی . ولی اگر به من اطمینان داری من خودم می روم خمین برای تحقیق .»
بعد از صبحانه که رفتم چای بیاورم ، حاج آقای مان دوباره بحث آقا سید روح الله را پیش کشید . آن قدر بلند که من هم بشنوم .
- آسید احمد لواسانی آمده دوباره. در عرض این دوماه دفعه پنجمه که آمده جواب می خواهد . من چیزی نگفتم . آقاجان که سکوت من را دید ، زیر لب گفت:« الحمدالله»
- دوهفته بعد آقا سید احمد لواسانی ، آقا سید روح الله خمینی و دو برادر بزرگترش آمدند تهران ، خواستگاری .
روز اول ماه رمضان .
هشتم ماه رمضان از مدرسه برگشتم ، دیدم پدرم تو اتاق بزرگ اندرونی نشسته اند.
پدر من را که دید ، صدا زد:« خدیجه جان بیا بابا ! »
توی اتاق که رفتم پدر گفت آن طرف کرسی بنشینم .
زیر کرسی گرمای دلچسبی پاهای سرما زده ام را گرم کرد. پدر گفت :« داماد، برادرش آقای پسندیده را وکیل کرده، تو هم من را وکیل کن که من آسید احمد لواسانی را وکیل کنم ، بروند حرم حضرت عبد العظیم صیغه ی عقد را بخوانند.»
عقد ما این طوری بود . همین .
قرار عروسی را گذاشتیم برای شب پانزدهم رمضان . خانواده ی داماد یک خانه اجاره کردند توی تهران برای عروسی . شب میلاد امام حسن فامیل های ما و فامیل داماد آمدند برای عروسی . وقتی پا گذاشتیم توی آن خانه ، دیدم همان خانه ای است که توی خواب دیدم .[1]



Ø تو دیوانه شده ای ! این مرد بیست سال از تو بزرگتر است ، ایرانی است ، همه اش توی جنگ است ، پول ندارد ، همرنگ ما نیست ، حتی شناسنامه ندارد !
راست می گفتند، مصطفی هیچ کدام از اینها را نداشت ، ولی او چیزی داشت که بقیه نداشتند ، عشق به ولایت .
من همیشه حس می کردم باید بروم ، باید برسم به جای دیگری . ولی کسی نبود دستم را بگیرد . چمران این " دست " بود . وقتی او آمد انگار " سلمان منا اهل اهل البیت " او می توانست دست مرا بگیرد و از این ظلمات از روزمرگی بکشد بیرون . قانع نمی شدم که مثل میلیون ها مردم ازدواج کنم ، زندگی کنم و ... دنبال مردی مثل مصطفی می گشتم یک روح بزرگ ، آزاد از دنیا و متعلقاتش . اما بقیه این چیزها را نمی دیدند . همه عین هم فکر می کردند . مصطفی هیچی نداشت . [2]
- تصمیم گرفته بودم به هر قیمتی شده با مصطفی ازدواج کنم . فکر کردم در نهایت با اجازه ی آقای صدر که حاکم شرع است عقد می کنیم . اما مصطفی مخالف بود . اصرار داشت با همه ی فشارها عقد با اجازه پدر و مادرم جاری شود . می گفت : سعی کنید با محبت و مهربانی آنها را راضی کنید.من دوست ندارم با شما ازدواج کنم و قلب پدر و مادرتان ناراحت باشد .
آن همه احساس و شخصیتی که چمران داشت با زهم جلوی پدر و مادرم کوتاه می آمد.[3]
گفتند : دکتر برای عروسی هدیه فرستاده . به دو رفتم دم در و بسته را گرفتم . یک شمع خوشگل بود . انگار همان شمعی باشد که نقاشی کرده بود . شمعی که در تاریکی توانسته بود دور و بر خودش را روشن کند .
رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش میهمانها ، یعنی که اینها را چمران فرستاده .
چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده ؟![4]
- مادرم گفت : حالا این شاه داماد کجا می خواهد ببردت برای زندگی ؟
لبنان آن روزها درگیر جنگ های داخلی بود و مصطفی فکر و ذکرش شده بود اوضاع شیعیان لبنان . خودش هم در همان موسسه ای که از ایتام خانواده های شیعه نگهداری می کرد ، زندگی می کرد .
آدرس مؤسسه ایتام را دادم . مادرم رفت آنجا را دید ، فقط یک اتاق بود با چند صندوق میوه به جای تخت .
مامان گفت : آخر مگر شلی ؟ کوری ؟ این چه آخر و عاقبتی است ؟ !
گفتم : من روی همین زمین زندگی می کنم .
مامان گفت: خودم وسایل تان را می خرم . طوری که مردم و فامیل نفهمند .
توی لبنان تهیه ی وسایل زندگی به عهده داماد است . ولی نه من قبول کردم و نه مصطفی .
مسئله پولش نیست. مسئله زندگی من است که نمی خواهم عوض شود .
- یک روز عصر که چمران آمده بود دیدنم ، گفت وسایلم را بردارم تا بروم خانه مان . داشتم مسواک وشانه ام را می ریختم توی نایلون ، هیچ چیز نمی خواستم . فقط می خواستم بروم خانه شوهرم . که مامان فهمید بدون عروسی می خواهم بروم خانه ام . کولی بازی در آورد. . جیغ زد و غش کرد . به مصطفی گفت : تو دخترم را دیوانه کرده ای . تو دخترم را جادو کرده ای ! تو ....
- باید طلاقش بدهی .
آن روز به درخواست مصطفی خانه مان ماندم . بابا که از مسافرت برگشت گفت : ما طلاق گیری نداریم . در عین حال اگر خودتان می خواهید جدا شوید ، الان وقتش است واگر می خواهید ادامه بدهید با همه این شرایط که ......

گفتم : بله ! من همه این شرایط را می پذیرم .
بابا گفت : پس بروید دیگر شما را نبینم .![5]




1. منبع کتاب یک قدم مانده تا پرواز ، فرزانه قائنی
2. ص 27 یک قدم مانده تا پرواز
3. ص 28 همان
4. ص 51 همان
5. ص 60 یک قدم مانده تا پرواز

Submit "الگوها-- زوج های نمونه" to Digg Submit "الگوها-- زوج های نمونه" to twitter Submit "الگوها-- زوج های نمونه" to del.icio.us Submit "الگوها-- زوج های نمونه" to StumbleUpon Submit "الگوها-- زوج های نمونه" to Google Submit "الگوها-- زوج های نمونه" to Facebook Submit "الگوها-- زوج های نمونه" to کلوب Submit "الگوها-- زوج های نمونه" to تبیان

برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
ازدواج و مسائل زناشویی ، دانستنی های ازدواج

نظرات