تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج


مشاهده RSS Feed

روانشناسی و مشاوره

الگوها-داستان

به این مطلب امتیاز بدهید
دلیل شرعی برای رد خواستگار
-- دوستانم گاهی شوخی می کردندمی گفتند: فاطمه به کی شوهر می کنی ؟ می گفتم : به کسی که برایم مهم باشد کسی که از او چیز یاد بگیرم .حمیدباکری که ازم خواستگاری کرد دیدم به حرفهایش اعتماد می کنم اعتماد کردم که یک راهی را می توانم با او شروع کنم و تا ٱخر بروم وقتی به حمید جواب مثبت دادم یقین داشتم که یقین دارد به اسلام . احساس می کردم این همان همراهی است که احتیاج دارم برای رفتن توی این راه یک همراه خوب حمید که آمد خواستگاریم خیلی فکر کردم به خودم گفتم : «باید برای رد کردن حمید باکری یک اشکال شرعی پیدا کنم که اگر آن دنیا از من پرسیدند حمید را چرا رد کردی جواب داشته باشم». اما آن اشکال شرعی راپیدا نکردم پس چرا قبول نکنم؟ (ص 31)

- توکل شرط اساسی
-- اول ها می گفت: مهمترین ویژگی همسر آینده ام ایمان است چون مال وثروتش با یک دزدی به باد می رود زیبایی هم با یک بیماری ممکن است نیست ونابود شود ولی ایمان از همه اش مهمتر است چون ایمان خودم ضعیف است می خواهم او مرا هدایت کند.
اما یک روز آمد وگفت : چند روز پیش فهمیدم که درباره ایمان هم اشتباه می کردم چون چه کسی می تواد تضمین کندکه ایمان همسر من تا آخر عمر باقی می ماندمگر کم بوده اندکه آرام آرام ایمان شان ضعیف شده.
گفتم : یعنی ایمان مهم نیست ؟
گفت : چرا مهم است ولی باید حواس مان باشد هدایت کاری است که فقط از خدا بر می آید پس نباید کاری که فقط از خدا بر می آید از بنده اش توقع داشته باشیم باید به دنبال همسر با ایمان باشیم تاحتی المکان زندگی آرام تری داشته باشیم تا مادر بهتری برای فرزندانمان داشته باشیم .اما در عین حال باید توکل مان به خدا باشد و از خدا بخواهیم که خودش از ایمان از سلامتی وزیبایی و ازحال واحوال ما محافظت کند.(ص41)

- لقمه حلال
-- گفتم: شما درمورد شغل من نظری، صحبتی ندارید؟
گفت : شما باید یک لقمه حلال بیاورید برای من و فرزندان آینده مان حالا این لقمه حلال واین خرج و مخارج را ازچه شغلی تهیه می کنیدبه اختیار خودتان است من دخالتی نمی کنم فقط خواهش می کنم حلال باشد من نمی خواهم نان حرام وارد زندگی مان باشد حتی یک لقمه حالا کم و زیاد حلالش برایم مهم نیست.
فهمیدم که این همان زن ایده ال است که دنبالش می گشتم دیگر نه سوالی پرسیدم ونه معطل کردم. (ص38)

- مادر خوب فرزندانت
-- گفت : شنیده ام داری می روی خواستگاری ؟
گفتم : تاخدا چی قسمت کند!
گفت : حالا می دانی دنبال چه کسی می گردی یا نه ؟
گفتم : ای ! تقریبا ...
گفت : احتمالا خیلی معیارها درذهنت هست واما این یکی را هم بهش اهمیت بده ببین این خانم مادرخوبی برای فرزندت می شود یا نه باور کن زنی که بتواند مادر خوبی باشد احتمالا همسری خوبی هم برای تو می شود با پروانه که آشنا شدم دیدم مادرفرزندانم را پیدا کرده ام. (ص 31)

- مهریه بالا
-- مادرم مهریه مرا بالا گفته بود تا حد اقل یک چیز این ازدواج که ازدید آنها غیر معمول بود شبیه بقیه ی مردم بشود اسماعیل آن روز ها سرش به مبارزه و مسائل انقلاب گرم بود مادرم فکر می کرد با این چریک نمی شود به شکلی طبیعی زندگی کرد پدرهم که مطمئن بود این آدم اهل ماندن دراین دنیا نیست به هر حال گر چه هیچ کدام مان موافق نبوده ایم مهریه مرا بالا گفتند اسماعیل هم قبول کرد گفت : تا این جا به اندزه ی کافی دل مادرت را شکسته ایم فقط نکند یک بار مهرت رابخواهی شرمنده ام کنی. من آن مقدار مهریه ای که معلوم کرده بودند همان وقت قبل از اینکه وارد سند ازدواج کنند بخشیدم به اسماعیل دقایقی.

- حلقه
-- هیچ شرطی برایم نگذاشت اما من گفتم : اگر یه روز بین من وخانواده تون اختلاف پیش اومد شما دخالت نکنین اگر خواستم درس بخونم یا کار کنم مانعم نشید قرار مدارها گذاشته شد برای خرید رفتیم خریدمان فقط یک حلقه ی طلا بود برای من. محسن صفوی پا به پایم آمد. ساکت بود. حلقه ای را نشانش دادم نگاه کرد انگشترش را بیرون آورد رو به رویم گرفت به انگشتر نگاه کردم نام پنج تن رو ی آن حک شده بود گفت این انگشتر سه ساله که همراه منه خودتون را خسته نکنید.(46)

- خرید عقد
-- گفت : خوشم نمی آید یک دسته زن راه بیندازیم از این مغازه به آن مغازه...
سه تایی موقع نماز مغرب وعشا رفتیم مسجد جامع کرمان اول نماز مان رابه جماعت خواندیم بعد رفتیم بازار یک آیینه خریدیم یک مانتو یک دست بلوز ودامن دو تا چادر، طلا هم هیچکدام دوست نداشتیم نخرید یم همین. «حاج یونس زنگی آبادی» (ص 48) .[1]

- مهدی زین الدین
( مهدی زین الدین :بیست و پنج سال زندگی کرد و دارای رتبه چهارم پزشکی ، دانشگاه شیراز بود. )
- به سرمان زد زنش بدهیم . عیالم یکی از دوستانش را که دوتا کوچه آن طرف تر می نشستند ، پیشنهاد کرد . به مهدی گفتم . دختر را دید . خیلی پسندیده بود . گفت : « باید مادرم هم ببیندش .»
مادر و خواهرش آمدند اهواز . زیاد چشمشان را نگرفت . مادرش گفت : « توی قم ، دخترا از خداشونه زنِ مهدی بشن . چرا از این جا زن بگیره ؟»
مهدی چیزی نگفت . به ش گفتم :« مگه نپسندیده بودی ؟»
گفت:«‌ ... زنم باید کسی باشه که خانواده ام قبولش داشته باشن تا بعد از من مواظبش باشن .»

- خرید عقدمان ، یک حلقه نهصد تومانی بود برای من . همین و بس .
بعد از عقد ، رفتیم حرم . بعدش گل زار شهدا . شب هم شام خانه ما . صبح زود ، مهدی برگشت جبهه .
می گفت قیافه برام مهم نیست . قبل از عقد همیشه سرش پایین بود. نگاهم نمی کرد .
هیچ وقت نفهمید برای مراسم دستی توی صورتم برده بودم .
خانواده ام می خواستند مراسمی بگیرند که فامیلمان هم باشند ، برای معرفی دامادشان . نشد. موقع عملیات بود و مهدی نمی توانست زیاد بماند .
مراسم، در حد یک بله برون ساده بود . بعضی ها به شان برخورد و نیامدند . ولی من خوش حال بودم .

- همه دورتا دور سفره نشسته بودیم ؛ پدر و مادر مهدی ، خواهر و برادرش .
من رفتم توی آشپزخانه ، چیزی بیاورم . وقتی آمدم ، دیدم همه نصف غذایشان را خورده اند ، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم .

- خواهرش پیراهن برایش فرستاده بود. من هم یک شلوار خریدم ، تا وقتی از منطقه آمد ، با هم بپوشد .
لباس ها را دید ، گفت: « تو این شرایط جنگی ، وابسته م می کنین به دنیا.»
گفتم:« آخه یه وقتایی نباید به دنیای ماهام سر بزنی ؟»
بالاخره پوشید .
- وقتی آمد دوباره همان لباس های کهنه تنش بود .
چیزی نپرسیدم.خودش گفت :« یکی از بچه های سپاه عقدش بود. لباس درست و حسابی نداشت .»

گاهی یک حدیث ، یا جمله قشنگ که پیدا می کرد ، با ماژیک می نوشت روی کاغذ و می زد به دیوار . بعد راجع به ش با هم حرف می زدیم . هر کدام، هر چه فهمیده بودیم می گفتیم و جمله می ماند روی دیوار و توی ذهنمان .

وضع غذا پختنم دیدنی بود . برایش فسنجان درست کردم . چه فسنجانی! گردوها را درسته انداخته بودم توی خورش . آن قدر رُب زده بودم که سیاه شده بود . برنج هم شور ِ شور.

نشست سر سفره . دل تو دلم نبود . غذایش را تا آخر خورد . بعد شروع کرد به شوخی کردن که « چون تو قره قروت دوست داری ، به جای رُب قره قروت ریخته ای توی غذا .» چندتا اسم هم برای غذایم ساخت؛ تُرشکی ، فسنجون سیاه ، آخرش گفت :« خدا را شکر . دستت درد نکنه .»

ظرفهای شام ، دوتا بشقاب و لیوان بود و یک قابلمه . رفتم سر ظرف شویی . گفت : « انتخاب کن . یا تو بشور من آب بکشم ، یا من می شورم تو آب بکش .»
گفتم:« مگه چه قدر ظرف هست؟ »
گفت :« هرچی هس . انتخاب کن .»

ساعت ده یازده بود که آمد . حتی لای موهایش پر از شن بود. سفره را انداختم . گفتم :« تا تو شروع کنی من لیلا رو بخوابونم .»
گفت:« نه ، صبر می کنم با هم بخوریم .»
وقتی برگشتم ، دیدم کنار سفره خوابش برده . داشتم پوتین هایش را در می آوردم که بیدار شد .
گفت:« می خوای شرمنده م کنی ؟»
گفتم :« آخه خسته ای»
گفت :« نه، تازه می خوایم با هم شام بخوریم .»

عروسم که حامله بود ، به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد ، معنیش این است که خدا می خواهد یکی از پسرهایم را عوضش بگیرد . خدا خدا می کردم دختر باشد .
وقتی بچه دختر شد ، یک نفس راحت کشیدم. مهدی که شنید بچه دختر است ، گفت:« خدا رو شکر . در رحمت به روم باز شد . رحمت هم که برای من یعنی شهادت .»

رفته بود شمال غرب ، مأموریت فرستاده بودندش . بعد از یک ماه که برگشته بود اهواز، دیده بود لیلا مریض شده ، افتاده روی دست مادرش . یک زن تنها با یک بچه مریض .
باز هم نمی توانست بماند و کاری کند . باید برمی گشت . رفت توی اتاق . در را بست . نشست و یک دل سیر گریه کرد .

وقتی برای خرید می رفتیم ، بیش تردنبال لباس های ساده بود با رنگ آبی آسمانی یا سبز کم رنگ.
از رنگ هایی که توی چشم می زد ، بدش می آمد. یک بار لباس سرخ آبی پوشیدم؛ چیزی نگفت، ولی از قیافه اش فهمیدم خوشش نیامده .
می گفت :« لباس باید ساده باشه و تمیز» از بوی تمیزی لباس خوشش می آمد .
از آرایش هم خوشش نمی آمد . می گفت :« این مرباّها چیه زن ها به سر و صورتشون می مالن ؟»

ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زند.
گفت:« پیش زن های دیگه م ام .»
گفتم:« چی؟»
گفت:« نمی دونستی چهارتا زن دارم ؟»
دیدم شوخی می کند ، چیزی نگفتم.
گفت :« جدی می گم . من اول با سپاه ازدواج کردم ، بعد با جبهه ، بعد با شهادت ، آخرش با تو .»

اولین بار که لیلا پرسید :« مامان ! چند سال با هم زندگی کردید؟» توی دلم گذشت « سی سال، چهل سال.»
ولی وقتی جمع و تفّریق می کنم ، می بینم دو سال و چند ماه بیش تر نیست .
باورم نمی شود .[2]




1. منبع یک قدم مانده تا پرواز
2. خاطره ها بر گرفته از کتاب یادگاران ( کتاب زین الدین) اثر احمد جبل عاملی‌

Submit "الگوها-داستان" to Digg Submit "الگوها-داستان" to twitter Submit "الگوها-داستان" to del.icio.us Submit "الگوها-داستان" to StumbleUpon Submit "الگوها-داستان" to Google Submit "الگوها-داستان" to Facebook Submit "الگوها-داستان" to کلوب Submit "الگوها-داستان" to تبیان

برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
ازدواج و مسائل زناشویی ، دانستنی های ازدواج

نظرات

  1. گلبرگ خانوم آواتار ها
    خيلي خوب و زيبا بود عشق يعني اين ............