تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج


مشاهده RSS Feed

روانشناسی و مشاوره

الگوها-داستان ازدواج پیامبر ( صلی الله علیه و آله )

به این مطلب امتیاز بدهید
زنی بنام « نفیسه » دختر « علیه » از دوستان خدیجه پیام او را به پیامبر رساند : « محمد ! چرا شبستان زندگی خود را با چراغ همسر روشن نمی کنی ؟ آیا اگرمن تو را به زیبایی و ثروت ، شرافت و عزت دعوت کنم ، می پذیری ؟ فرمود : منظورت کیست ؟
- گفت : خدیجه
- آیا وی با توجه به وضع زندگی ام راضی می شود .
- آری ، وقتی را معین کن که وکیل او ( عمرو بن اسد ) با شما و اقوامتان دور هم جمع شوند و مراسم عقد و جشن عروسی برگزار شود »
با پیام خدیجه ؛ پیامبر موعود روانهء منزل خدیجه شد و مورد احترام خاص دختر خویلد قرار گرفت و او اشعاری در استقبال محمد امین خواند ...
بگو ببینم آیا حاجتی داری که برآورم. فرزند آمنه از فرط حیا و عزت نفس چیزی نگفت .
ـ‌ آیا می توانم از شما سئوالی کنم ؟
ـ بفرمایید !‌
ـ باآن اجرت وسرمایه تجارت چه خواهی کرد؟
ـ منظور شما چیست ؟
ـ می خواهم بدانم آیا از دست من هم کاری ساخته است ؟
ـ عمویم ابوطالب خیلی علاقه داردکه من با این سرمایه ازدواج کنم .
ـ خدیجه با تبسمی آمیخته با شادی زائد الوصفی گفت :
ای محمدآیا راضی هستی که وعده ی عمویت رامن انجام دهم ؟
ـ بله . می توانید.
ـ من زنی را برایت درنظر دارم که از نظر کمال و جمال مناسب حال توست زنی است قانع وپاکدامن وکار دان وزن زندگی !
هستند کسانی که درآرزوی وصلت با اویند و زنان بزرگ عرب به او حسادت می ورزند .
ای محمد! خوب است صفات بدش را هم بگویم وی قبلاً دو شوهر کرده وسالها هم با آنان زندگی کرد
ـ نام آن زن چیست ؟
کنیز تو خدیجه !
ـ خدایا چه می شنوم ،
خودش رامی گوید، سربلندکنم چه بگویم ؟
ـ چرا جواب مرا نمی دهی بخدا قسم تو را دوست می دارم ودرهیچ کاری با تو مخالف نمی کنم .
سکوت شگفت آورحضرت توأم با وقار وادب، اشک شوق خدیجه راجاری کرد و از سر ارادت، اشعاری ارتجالاّ گفت .
«من دلدادهء توهستم، درکشور وجودم عشق توست که حکومت میکند. اگر به من جواب مساعد ندهی، مرغ روحم از وجودم پروازخواهد کرد.
چرا جوابم رانمی دهی، رضای تورضای من است ومن مطیع توام.»
ـ چرا اینچنین سخن می گویی ؟ توملکه ی عرب هستی ومن جوان فقیر وبی بضاعت و...
آن که جانش را فدایت می کند از سرمایه اش دریغ می دارد ؟ ای امین مکه ،ای سرمایه ی هستی و همه آروزهایم، نداریت راجبران می کنم . تمام هستی وسرمایه مادی واجتماعی ام فدای رو و موی تو. ای خورشید پر فروغ مکه ، ازپنجره ی آروزهایم بتاب، وآروزی عموی پیرت را که چشم امیدش به دامادی توست برآورده ساز .
مرا سرزنش مکن به من حق بده که شیفته ی توشدم .
زلیخا یوسف بن یعقوب را دید مجنون شدو زنان مصری هم مات و مبهوت جمال او، وگویندتازه چند دهم جمال حضرت آدم(ع) را دارا بود ه است و اما توکه چنین بزرگواری ، مأیوسم نکن، بحق کعبه وصفا مرا از خود دور مکن برخیز به نزد عمویت برو و آنان را برای خواستگاری ام بفرست که مرا پایدار و وفادار خواهی یافت.
پیامبر ازمنزل خدیجه خارج شد وپیش عمویش ابوطالب رفت. آثار شادی و خوشحالی درچهر ه اش آشکارا دیده می شد. دید عموهاهمه جمعند .
ابوطالب نگاهی به چهره ی پیامبر انداخته وگفت : «پسربرادر! به خاطر جایزه و اجرتی که از خدیجه دریافت کرده ای تبریک عرض می کنم. گمان می کنم تو را غرق درجوایز خودکرده است.» پیامبر آهسته گفت :« عمو جان! من از شما درخواستی دارم» ابوطالب بابی صبری پرسید:«چه درخواستی ؟ بگو ببینم تا بزودی انجام دهم .» گفت:« عمو ! باسایر عمو هایم هم اکنون ازجای حرکت کنید وبرای خواستگاری پیش خویلد بروید و خدیجه را از او خواستگاری نمایید.»
جواب این تقاضا راهیچ کدام از عمو ها ندادند به جز ابوطالب که گفت :« عزیز دلم ! ما باید از شما بیاموزیم و دراین مسائل باشما مشورت کنیم. تو خود می دانی خدیجه زنی کامل و آراسته وبسیار باشخصیت است واز ننگ وعار خویشتن رابر حذر میدارد. ملوک عرب وسران وصنادید قریش وسادات بنی هاشم وملوک یمن و بزرگان طائف از او خواستگاری کرده اندوحاضرشده انداموال زیادی رادراین را ه مایه بگذارند اما او به هیچ کدام تمایلی نشان نداده است و خود را ازآنها برتر و با شخصیت تر دیده است پسرم توتهدیست و بی سرمایه هستی واهل تجارت وثروت نیستی. خدیجه زنی شوخی گر است. گمانم با تو شوخی کرده است. خودرا پایبند شوخی های او مگردان. این حرف را منتشرمکن که بگوش قریش می رسد!»
ابو لهب گفت :« پسر برادر! ما را برسر زبان مردم عرب مینداز. تو شایسته خدیجه نیستی!» اماعباس از جای حرکت کرد واو را باشدت راند وگفت :« تومردی پست وبدکرداری. چه ایرادی می توانند درباره پسر برادرم بگیرند. او جمال دلربا وکمالی بی منتها دارد، خدیجه چگونه می تواند خودرا از او برتر بداند. به واسطه مال یا جمال یا کمالش ؟ به خدای کعبه قسم اگر از او مهر بخواهد سوار اسبم خواهم شد و دربیابان ها می گردم و بر ملوک وارد می شوم تا آن چه خدیجه بخواهد تهیه کنم .»
پیامبر اکرم فرمود :« عموهایم ! خیلی بحث وگفتگو کردید آن هم درباره ی مساله ای که هیچ فایده ای ندارد. شما کار به این حرفها نداشته باشید. آن چه من اطلاع دارم شما ندارید .» صفیه دختر عبد المطلب ـ عمه پیامبر ـ از جای حرکت کردو گفت :« به خدا قسم می دانم پسر برادرم هر چه می گوید صحیح است او راستگوست. ممکن است خدیجه با او شوخی کرده باشد. من می روم و مطب راتحقیق می کنم ». لباسها فاخر خودرا پوشید و رهسپار منزل خدیجه شد. بعضی ازکنیزان خدیجه صفیه رادیدند که عازم منزل خدیجه است فوری به او اطلاع دادند .
خدیجه تصمیم داشت به رختخواب برود. از قسمت فوقانی منزل به طبقه پائین آمده بودو همه کنیزان را مرخص کرده بود ولی پس از اطلاع، آماده پذیرایی صفیه شد و از عجله دامنش زیر پایش گیرکرد . صفیه هنوز خارج منزل بود شنید که خدیجه میگوید : «رستگار مباد کسی که تو را دشمن داشته باشد، یا محمد!» صفیه با خود گفت :« معلوم است جریان شوخی نیست.» درب منزل را کوبید . او را خدمت خدیجه راهنمایی کردندو با کمال احترام وعزت پذیرایی کردند . خدیجه خواست برایش غذا بیاورد ولی او گفت : «برای غذا خوردن نیامده ام آمده ام تحقیق کنم .»
خدیجه که با همین اشاره متوجه منظور صفیه شده بود گفت :« صحیح و درست است. مایلی اعلان کن و درصورتی که بخواهی پنهان می کنی . من از محمد برای خودم خواستگاری کرده ام و مهر را از طرف او پذیرفته ام. مبادا اورا تکذیب کنید . من می دانم اورا خداوند جهان تاییدکرده است .»
صفیه تصمیم گرفت از منزل خارج شود،خدیجه مانع شدوگفت : «اجازه بدهید» بعد رفت و یک پارچهء قیمتی آورد و به عنوان خلعت به صفیه بخشید و او را در آغوش گرفت وازاو درخواستی کرد گفت :« تورا به خدا قسم می دهم مرا دررابطه با همسری محمد(ص) یاری کن .» صفیه قول دادکه دراین راه از هر کوششی فرو گذار نکند وبه جانب برادر ها شتافت .
برادرها پرسیدند چه خبر ؟ گفت :« اگر مایلیداقدام کنید. او چنان شیفته پسر برادر شماست که نمی توان توضیح داد .» همه از شنیدن این جریان خوشحال شدند مگر ابولهب که بیشتر موجب خشم و کینه اش شد . این خشم و کینه سوابق قبلی داشت که حالا شدت می گرفت.عباس فریاد زد : «حالا که کار به اینجا کشیده است چرا نشسته اید ؟»
پس ازخارج شدن اولاد عبدالمطلب ازخانه خویلد، خدیجه که ازجریان مطلع شد، گفت : «عمویم ورقه را بگویید بیاید.» وقتی ورقه آمد، خدیجه مقدم او راگرامی داشت و بعد از کمی صحبت گفت :« عمو جان! خبر داری که چه کسی از من خواستگاری کرده است ؟» ورقه گفت :« شنیده ام محمد بن عبد الله از تو خواستگاری نموده است.» خدیجه گفت :« آیا در او عیبی می یابی ؟»
ورقه بن نوفل از کتابهای آسمانی اطلاعاتی داشت. این حرف را که شنید سرزیر انداخت وگفت : «می خواهی برایت عیبش را بازگو کنم ؟» جواب داد:« آری» گفت :« دارای نژادی اصیل و خانواده ای با شخصیت است و قیافه ای دلربا و اخلاقی جمیل و فضلی عمیم وجود و سخاوتی عظیم دارد. به خدا قسم خدیجه! این یک واقعیت است» باز گفت:« عمو! شوخی می کنی، از معایب او بگو.» گفت:« وجودش حسن و زیبائی ونژادش عاری از عیب وناپاکی و از تمام جهانیان وارسته تر و اراسته تر است. دلی نرم وقلبی مهربان دارد موهایش شفاف وگونه گلگون است وبوئی ملایم تر ا زمشک و لهجه ای شیرین تر از شهد شیرین دارد. خدیجه! خدارا شاهد می گیرم من او را دوست دارم.» گفت :« عمو جان! من هر چه می گویم عیبی از او بگو تو مرتب صفات خوب و محاسنش را می شماری گفت : « دخترم من می توانم اوصاف اورا برای تو توضیح دهم ؟» خدیجه گفت : « عمو جان ! بیشتر مردم برای او عیبی می تراشندو می گویند او فقیر است اگر او تهیدست باشد ثروت من زیاد است . به هر حال من به شدت به او علاقه دارم و من خودم ا زاو خواستگاری کرده ام .»
ورقه گفت : « به من چه می دهی اگر امشب تورا به ازدواج محمد درآورم ؟»
گفت : « عمو جان! من چیزی ازتو مضایقه کرده ام و یا چیزی از تو دریغ داشته ام ؟ تمام ثروت من د راختیار توست هر چه مایلی انتخاب کن » ورقه گفت : « خدیجه ! من زر و زیوردنیا نمی خواهم آینده حساب وکتابی داردو عذاب وعقاب درپیش است . نجات فقط نصیب کسی می شود که پیرو محمدباشد ورسالت اورا تصدیق نماید وای برکسی که از راه بهشت منحرف گردد وراهی جهنم شود» گفت :«عمو جان هر چه بخواهی به تومی دهم. »
ورقه پیش خویلد می رود واو را از رد کردن بنی هاشم برحذر می دارد و برخوردنا صحیح اورا عیب می گیرد خویلد بهانه می آورد که: « محمد ثروتی ندارد . ثانیا خیال می کنم خدیجه راضی نباشد.» ورقه هر دوبهانه او را برطرف می کند وتشویق می نماید که خوب است برای جبران گذشته ودلجوئی بنی هشام باهم به خانه ابوطالب برویم . بالاخر ه درخانه ابوطالب خویلد اختیار دختر خود را به برادر خویش ورقه بن نوفل می سپارد واو را وکیل درتمام امورخدیجه اعلام می کند و قرار می شود فردا به طور رسمی خواستگاری به عمل آید .
ابتدا ابوطاب آغاز سخن کرد و گفت : ... اینک پسر برادرم - محمد بن عبد الله – با هر فردی از قریش مقایسه شود برتر است و هیچ کس نظیر و شبیه او نیست گر چه تهیدست و بی سرمایه است اما مال و سرمایه دوستی بی وفا است و سایه ای زود گذر؛ علاقه خاصی به خدیجه دارد و خدیجه نیز به او علاقه مند است . ما آمد ه ایم تا اورا خواستگاری کنیم به هر مقدار از مهر که راضی شود من ازخودم می پردازم چه نقد و چه غیر نقد باشد؛ خدا را شاهد می گیرم که پسر برادرم شخصیی والا دارد و آینده ای درخشان و دین نو آئینی پاک .» ابو طالب سخنان خودرا تمام کرد و مراسم خواستگاری از طرف داماد تمام شد اما عموی خدیجه ورقه خواست صحبت کندکه زبانش گرفت و نتوانست چنان که باید حرف بزند . دراین موقع خدیجه خود زبان گشود وگفت : « عمو جان اگر چه ازنظر احترام اختیار دار منی و گواه زندگی من می باشی اما من خود دراین مورد مقدم ترم و صیغه ی عقد را چنین جاری کرد:
قد زوجتک یامحمد نفسی و المهر فی مالی فامر عمک فلینحر ناقه فلیولم بها و ادخل علی اهلک : « محمد عزیز ! من خویشتن رابه ازدواج و زناشوئی تو در آوردم و تمام مهر و بهای این ازوداج را ازمال خود می پردازم . اینک بگو عمویت شتری بکشد و ولیمه ازدواج را آماده نمایدو هر وقت بخواهی می توانی قدم به سرای همسر خویش بنهی . »
ابو طالب موقعیت را غنیمت شمرد و گفت : « شما گواه باشید که خدیجه مهر راقبول کردو از مال خود آن را تضمین نمود » . بعضی ازحاضران قریش با لحن تمسخر آمیز که حکایت ازشدت حسادت آنها می نمود گفتند : « تعجب است ! سابقاً مردها مهر به زن خود می داندولی حالا می بینیم که زن به شوهر خود مهر می دهد ! » ابوطالب از این سخن سخت بر آشفت و بپا خواست او مردی متهور وبا هیبت بود که ترسی دردل دیگران درحال خشم داشت و از هیبت او بیم داشتند گفت :« اگر داماد مثل پسربرادر من باشد همین طور است بایدسنگین ترین مهر را زن بپردازد و اما اگر شخصی مانندتوباشد باید مهری سنگین متحمل شود» بالا خره ابوطالب شتری کشت و ولیمه ای ترتیب دادو پیامبر با خدیجه ازدواج کرد .

Submit "الگوها-داستان ازدواج پیامبر ( صلی الله علیه و آله )" to Digg Submit "الگوها-داستان ازدواج پیامبر ( صلی الله علیه و آله )" to twitter Submit "الگوها-داستان ازدواج پیامبر ( صلی الله علیه و آله )" to del.icio.us Submit "الگوها-داستان ازدواج پیامبر ( صلی الله علیه و آله )" to StumbleUpon Submit "الگوها-داستان ازدواج پیامبر ( صلی الله علیه و آله )" to Google Submit "الگوها-داستان ازدواج پیامبر ( صلی الله علیه و آله )" to Facebook Submit "الگوها-داستان ازدواج پیامبر ( صلی الله علیه و آله )" to کلوب Submit "الگوها-داستان ازدواج پیامبر ( صلی الله علیه و آله )" to تبیان

برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
ازدواج و مسائل زناشویی ، دانستنی های ازدواج

نظرات