سلام
من 2 سال عقد بسته هستم
همسرم وقتی با من ازدواج کرد بدهی داشت که تا الان که 2 سال از عقدمون گذشته تقریبا بدهی هایش صفر شده
و ما الا باید از صفر شروع کنیم

همسرم وقتی مجرد بود بخاطر بیکار بودن و بیمار بودن پدرش به خانواده شان کمک میکرد

والان پدر شوهرم بازنسشت شده

الان ما نیاز به کمک مالی داریم کلی وام نوشته ایم تا بهمون بدن ولی باز پاسگو نیازهایمان نیست

و خانواده همسرم هیچ کمکی به ما نمیکنن و اصلا عین خیالشون نیست که پسر عقد کرده دارند

من از خانواده همسرم خیلی ناراحت هستم ولی به روشون نیاوردم

وچندین بار به روی شوهرم آوردم که خانواده ات به ما کمک نمیکنن

وهمسرم طرف اونها رو میگیره و میگه ندارن

من میگم خب یه وامی اونها برای ما بگیرن و قسطش رو بپردازن

همسرم هیچی نداره نه خونه و نه ماشین

همشو خودمون باید جور کنیم

من همسرم رو خیلی دوست دارم

احساس میکنم خانواده اش اونو ساده گیر آوردن تا جایی که تونستن ازش گرفتن و اصلا به فکر این نبودن یه روزی پسرشون باید ازدواج گنه

از بس سر این موضوع با همسرم جروبحث کردم خسته شدم

دیگه کم کم دارم از زندگی ازش زده میشم

من خودم هم مشغول کار هستم ....
دارم احساس میکنم که شوهرم نمیتونه وظایف خودش رو انجام بده چه برسه که تکیه گاه من باشه

من با علاقه باهاش ازدواج کردم ولی خانواده اش برای عروسیمون هیچ حرکتی نمیکنن .... دلم نمیخواد دیگه خونشون برم ...هرموقع نوبت من میشه که برم دوست دارم یه بهونه ای بیارم تا خونشون نرم

من چیکار کنم ...
آیا من حق ندارم مثل بقیه خیلی راحت برم سرخونه خودم... باید برم اجاره نشینی تا خونه بخریم معلوم نیست کی