با سلام
من 24 سالمه و چهارساله پیش با همسرم ک 25 سال دارد آشنا شده و بلافاصله نامزد شدیم , 3 سال پیش عقد کرده و یکسال و نیم است ک زندگی مشترکمان را شروع کرده آیم , هر دو لیسانس و همکار هستیم , البته در محیط کاری جداگانه, همسرم بسیار مهربان ب شدت ب من علاقه دارد و وفادار است اما شرایطی باعث ب جدایی فکر کردن من شده است , ب هیچ عنوان مسئولیت زندگی زا قبول نمیکند , در. گذشته در صورت ارتکاب خطا معذرت خواهی میکرد و من همیشه تشویقش میکردم ولی الان محاله عذرخواهی کنه , بیشتر ب فکر کار و کسب درآمد هست , طوریکه ممکنه روزها و شب ها پیش هم نباشیم , همسرم از نظر جنسی نسبتا گرم است ولی اینقدر مشغول کار شده ک حتی ممکنه ماهی یکبار هم سکس نداشته باشیم , اگر دلخور باشم و حتی هفته ها حرف نزنم محاله بیاد و ناز بکشه , قبلا اینطوری نبود , بیشتر میخوابه , بقول خودش یا کار یا خواب , ولی اگه قرار باشه با دوستاش باشه کلا خواب تعطیل , همه اینها در شرایطی هست ک شک ندارم رفتارهاش بخاطر لج بازی نیست دوستم داره , از روابط جنسیمون راضیه , و بدون من زندگی براش معنایی نداره , من عاشقانه دوستش داشتم ولی الان کلا فراموش کردم ک همسری دارم , من در همه مهمانی ها و مراسم ها تنها هستم , شب ها یا بخاطر شغل همسرم تنها هستم یا اگه خونه هست خوابه و باز تنهام ,وقتی هم با مهربانی باهاش در مورد. احساسم حرف میزنم جدی نمیگیره ,کلا هیچ مساله ای رو جدی نمیگیره مگر اینکه با داد و اغراق اعلام شه ک در این صورت هم با قهر و سکوت نشون میده ک متوجه شده ,واقعا دیگه نمیتونم با این شرایط ادامه بدم ,من دوست داستن رو فراموش کردم