من دانشجوی مهندسی عمران هستم تقریبا هشت ماه میشه با یک پسر که هم از اشناهای فامیلی ما هست و همکلاسی دانشگاه هم هستیم نامزد شدم. اوایل اش همه چی خوب بود قرار بود که خیلی زود ازدواج کنیم اما جدیدا مشکلاتی تو فامیل بوجود امد که بیشترین تاثیرش رو زندگی ما دوتا گذاشت تا سرحدی که دیگه اصلا هیچ کدوم ما موضوع ازدواج رو کنار گذاشتیم. البته بیشتر مشکلات مربوط خانواده اون هست.خب راستش چون ازدواج با من انتخاب خودش بود نه مادرش...یعنی مادرش مخالف رابطه ما هست اون برای پسرش دختر برادرش رو انتخاب کرده...
من نامزدم رو دوست دارم و به این که اون هم منو دوست داره شکی ندارم اما از این بلاتکلیفی خسته شدم از طرفی هم دوست ندارم که اون بخاطر من با مادرش دعوا کنه و از طرفی هم نامزدم یک هفته قبل به من گفت که فعلا تصمیم نداره ازدواج کنه و نمیخواد که دیگه در این مورد صحبت کنیم این حرفش خیلی منو ناراحت کرد اما نتونستم ناراحتی خودم نشان بدم.در کل دیگه امیدی برام باقی نمونده که این رابطه ادامه داشته باشه ولی چون دوستش دارم قدرت تصمیم گیری ندارم
در کل رابطه ما خیلی سرد و عادی شده به صمیمت قبلا نیست.اون نمیخواد که واضح به من بگه که به اخر این رابطه رسیدیم اما من از حال و هوای که داره میفهمم که دیگه توان مقابله با اصرار و لجاجت مادرشو نداره.
خب من دوست ندارم که احساسی با این مشکل برخورد کنم میخوام که یک تصمیم منطقی بگیرم. برای زندگی که پیش رو دارم یک تصمیم عاقلانه بگیرم اما واقعا اینکار سخت هست چون به احساس و عشق بین ما شکی ندارم اما مشکل رسم و رواج های که وجود داره به ما حق انتخاب نمیده.
فعلا تصمیم گرفتم که درس دانشگاه رو به پایان برسانم و بعدش برای کارشناسی ارشد به المان سفر کنم و همونجا به زندگی ادامه بدهم ولی قبل از همه چی باید با نامزدم هم این موضوع رو در میان بذارم و این نامزدی رو قبل از این که دیر بشه فسخ کنم
اما هر وقت که میخوام در مورد اینده نامعلوم مشترک با نامزدم صحبت کنم وقتی که چشم به چشم میشویم انگار گنگ میشوم هیچی گفته میتونم.
تو این مدت قلب هر دو ما خیلی شکسته که همه بدلیل مشکلاتی هست هیچ کدوم ما حل کرده نمیتونیم فقط باید تسلیم خواسته های دیگرا باشیم منظورم خواسته پدر و مادرها هر دوی ما
خواست پدر و مادر من اینکه در رشته که تحصیل میکنم به درجات عالی برسم
مادر مهدی هم فقط دوست داره که پسرش با دختر برادرش ازدواج کند.فقط پدرش وضعیت ما رو درک میکند که بیطرفی اختیار کرده
از شما خواهش میکنم که بهم کمک کنید چون کاملا بهم ریختم دارم دیوونه میشم..