تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




پدر ومادرم متنفرم ازشون زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:یاسمین تنها
آخرین ارسال:asaal-e-tanhaa
پاسخ ها 13

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

پدر ومادرم متنفرم ازشون

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    خیلی از زندگیم خسته شدم احساس پوچی میکنم پدر ومادره خیلی عصبی دارم نمیتونن خودشونو کنترل کنن زندگی رو برام جهنم کردن
    من یه دختره ۱۹سالم که سختی هایه زیادی تو زنگیش کشیده یه روز خوش ندیده مادرم همیشه تحقیرم میکنه سر خیلی مساعل ساده وپیشه پاافتاده اگه براتون تعریف کنم از خنده میترکین هزارتافوش حرفو توهین بهم میکنن میزنه توسرصورتش عصبی که میشه کنترلشواز دست میده میخواد بکشتم
    بقران دیگه خسته شدم بهم میگه برو فلان چیزو ورش دار اونم بانفرت منم گفتم مگه من چیکار کردم چراانقد اعصبانی شروع میکنه توزدن اوسر صورتش میگه کی گفته من عصبیم میاد تواتاقم هرچی نبایدمیگخ رومیگه بهم میگه توهیچی حالیت نیست میگه ادم بشو نیستی مبگه بدبخت کسی که بخواد باتوبیشرف زندگی کنه بقرات دلم میخواد خودمو بکشم مگه من چه گناهی کردم منم گوشامو گرفتم که بفهمه بره بیروت انقد توهین نکنه بعدش میگه ناراحت نشیا ولی خیلی حیوونی یاسمین میره بابام‌پرمیکنه اونم میاد هرچی لایق خودشنونه بهم میگه بارم میکنه هرچی از دهنش میاد بهم میگه میکه تو ادم بشو نیستی مثل یه حیون باهام رفتار میکنن الان که اینارومیگه کلی دارم گریه میکنم تورخدا برام دعاکنین مت چیکارکنم همیشه همین جوری بهم حرف میزنن میگن ایشالله چوبشو میدی توزندگیت خیلی مسخرست نه چوبشو میدم مگه چیکار کردم چه چوبشو میدم میگن ایشالله بدیخت بشی بهم میگه خفه شودختره اشغال نمیتونی خفه خون بگیری
    بگین من چیکار کنم از بچگی تنهاچیزی که یادم میاد دعواست بابام همه چیزو میشکوندش مادرم منو نمیخواست میگفت کاش این کارونمیکردم عجب غلطی کردم توروبه دنیااوردم خیلی تنهام بیکسم خداخودش نجاتم بده ایشالله بکشم همه راحت بشن
    پاسخ با نقل و قول

  2. پدر ومادرم متنفرم ازشون  سپاس شده توسط A@92

  3. ارسال:2#
    A@92 آواتار ها
    سلام
    یاسمین..خوشومدی..

    منم مث تو ام..

    منم از والدینم متنفرم..و ب مرگشون راضی ام....
    تو تنها نیسی..زندگی ما اینجوریه باید سوووووووووخت و ساخت...

    متاسفم برا خودم و خودت..
    و از حرفات خیلی ناراحت شدم . وکامل درکت میکنم..

    ان شالله مشکلاتت برطرف بشن....
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:3#
    asaal-e-tanhaa آواتار ها
    سلام

    چرا اینقد غمگین؟؟؟؟؟ این ب نظر من کفر و ناشکری هستش که ادم از مامان باباش کفری باشه اونم تا حدی که ب مرگشون راضی شه

    این درست نیست بچه ها

    من میگم همه چی یه دلیلی داره

    باید بگردی و اون دلیل رو پیدا کنید...... مثلا حرف بزنی بگی این کار شما اشتباهه.... یا مادر من پدر من دلیلت برا این کارت چی بوده خب/؟ یا اشتباه من چی بوده؟

    از اون گذشته هرگز به مرگ کسی راضی نباشید که این خودش بزرگترین گناهه

    خدا حواسش به همه چیز و همه کس هست ... مزمئن باشید شمارو هم میبینه.... من میگم محبت دوای هر دردیه

    نه به هرکسی... اما باور کن مادرو پدر کسایی نیستن که بشه ازشون گذشت.... یه سری از ادما خیلی سریع ب بلوغ عقلی میرسن یه سری دییییییر

    خیلی دیر.... شما باید خودت کاری کنی که یه روز با فکر کردن ب این برخوردشون احساس تاسف کنن....

    تنفر نباشید از هیچکس و هیچ چیز

    خدا قرن هاست که فرمانروایی میکند بسپارید ب خودش.... در پناهش
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:4#
    A@92 آواتار ها
    [quote=asaal-e-tanhaa;63284]سلام
    علیک سلام

    چرا اینقد غمگین؟؟؟؟؟ تو بودی میگفتی میخندیدی ینی..؟!؟!؟!
    این ب نظر من کفر و ناشکری هستش که ادم از مامان باباش کفری باشه اونم تا حدی که ب مرگشون راضی شه
    ب نظرت اینکه مرد و زن باهم عروسی میکنن بعد با هزار مصیبت وبعد سکس صاحب بچه میشن و هرجوور دوس دارن با بچه ها یا بچه ها شون رفتار میکنن این ناشکری ب نعمت خدا نیست؟؟؟؟این گناه نیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    این درست نیست بچه ها

    من میگم همه چی یه دلیلی داره

    باید بگردی و اون دلیل رو پیدا کنید...... مثلا حرف بزنی بگی این کار شما اشتباهه.... یا مادر من پدر من دلیلت برا این کارت چی بوده خب/؟ یا اشتباه من چی بوده؟
    وقتی پدر مادر من نفهمن و فقط و فقــــــــــــــــــط خودشون و رفتارا و کارای خودشونو قبول دارن من چ حرفی باهاشون بزنم ..دوما"چندبار حرف بزنیم..؟ 1بار یا 2 بارچند ماه..؟یا چند سال؟تا کی اصن؟زندگی ما داره نابود میشه باید بشینیم ب انتظار این که بابا مامانهای احمق بفکر ما بیفتن؟؟؟

    از اون گذشته هرگز به مرگ کسی راضی نباشید که این خودش بزرگترین گناهه

    ایا اذیت و شکنجه جسمی و روحی و در اخر نابود کردن خود فرزند و زندگیش گناه نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    خدا حواسش به همه چیز و همه کس هست ... مزمئن باشید شمارو هم میبینه....
    این خدایی که میگی کو کجاس؟ایا ظلم پدر مادرم در حق منو هم میبینه؟
    ایا اون بهشتی که ازش دم میزنه..زیر پای چنین مادران لعنتی هست؟؟

    میفهمی داری چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    من میگم محبت دوای هر دردیه نه به هیچوجه..چون ازش نتیجه ندیدم...

    نه به هرکسی... اما باور کن مادرو پدر کسایی نیستن که بشه ازشون گذشت.... یه سری از ادما خیلی سریع ب بلوغ عقلی میرسن یه سری دییییییر

    خیلی دیر.... شما باید خودت کاری کنی که یه روز با فکر کردن ب این برخوردشون احساس تاسف کنن....

    تنفر نباشید از هیچکس و هیچ چیز

    خدا قرن هاست که فرمانروایی میکند بسپارید ب خودش.... در پناهش

    سپردن لازم نیس خدا خودش صاحب همه چیه..خودش که منو بدبخت کرد بس نبود ی خونواده لعنتی هم داده..دیگه چیو بسپاریم...؟!!!!!!!!!!!!!!!!


    من فقط حرفام راجب خودم بود..و یاسمین بخاد جواب میده راجب خودش

    بخون ببین میتونی بحث رو ادامه بدی و قانعم کنی
    بسم الله.....
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:5#
    asaal-e-tanhaa آواتار ها
    یاخدااااااااااااا.... چرا میزنی خب


    عزیزم من فقط میخواستم کمکی کرده باشم...

    همین... من یه نگاه کلی که به مادر پدرا دارم نظر دادم.... وگرنه من نه شمارو میشناسم بخوام ناجور بگم نه دشمنی دارم عزیزم...

    خب بذار اینجوری شروع کنیم: تا حالا شده برات مشکلی پیش بیاد چه میدونم خدایی نکرده تصادفی .... حادثه ای... چیزی که والدینت رو نگران کنه؟


    یهو نگو نه... بشین فکر کن... از همون بچگی که یادته تا همین الان... همین لحظه؟

    یااینکه بیخبر پز دادن مادر پدرت راجب خوبیای تو خانوم بودنت موفقعیتات و این چیزا گفته باشن؟

    اگه چیز مثبتی تا حالا ازشون دیده باشی... که انشالله که دیدی شک نکن عاشقتن

    ما ادمها محبتهای بقیه رو میبینیم... حس میکنیم... یه بار دوبار ده بار و امون از لحظه ای که بکبار بر خلاف ما باشه همه چیزو فراموش میکنیم....

    از همه ابعاد نگاه کن.... راستی خدا هست... و مختص منو امثال من نیست.... خدای توهم هست... خدای یاسمینم هست.... کافیه صداش بزنی....من اصلا مذهبی نیستم... اما خدارو عمیق باور دارم....

    مادر یا پدرت اعتیاد دارن؟

    یا مشکل مالی؟

    یا بی عشق ازدواج کرده باشن؟


    البته امیدوارم سوالاتم خشم شما دوس گل رو اذیت نکنه....
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:6#
    A@92 آواتار ها
    جواب منو ندادی.......
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:7#
    A@92 آواتار ها
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:8#
    asaal-e-tanhaa آواتار ها
    سلام...

    تقریبا تموم تاپیکاتونو خوندم....

    ببین.... وسواس داشتن یه چیز عادیه... خیلیا دارنش. اما مقدار و درصدش تو همه یک ی نیست.... مثلا من

    خودم هم دارم.... یه بار برا اولین بار تو دانشگا یکی از دوستام برام ژتون گرفته بود.... عادت ندارم .... بعد کلی انتظار غذامو که گرفتم

    نشستم مشغول شم اولین قاشق رو خورده بودم که دختر رو ب رویی عطسه کرد و من حس اینکه جلوشو نگرفت
    غذامو رها کردمو بیخیال شدم... با ایمکه گشنمم بود... با این مثال خواستم بگم وسواس رو همه دارن.... اما ببین

    برا مقابله با هرچیزی که اذیتت میکنه باید باهاش رو ب رو شی... من توصیه میکنم از دید علمی ببین....

    مثلا دس دادن با کسی میتونه باعث انتقال میکروب شه.... و این میکروب تا زمانی که دستت ب غذا یا کلا وارد بدنت نشه

    مشکلی ایجاد نمیکنه حالا مگر اینکه حاد باشه... و یه میکروب سخت... که این قضیه اش طولانیه...

    پس باید بخودت ارامش بدی که هرچیزی مشکل چندان نداره.... وسواس اینو داشته باش که اگه هرقد دوری کنی از
    این چیزا بیشتر گیرش میاد.... من ب شخصه دیدم کسایی رو که خیلی وسواس داشتن رو بچه ... حتی مهمون که میبرد
    بچه رو نمیذاشت با فرش خونه طرف تماس داشته باشه بچه.... و همین متاسفانه باعث بروز کلی بیماری شد
    چون
    بدن اون بچه هر
    ز نتونست حتی به یه میکروب معمولی و ب دنبالش ایمنی ایجاد کنه... فعالیتی کنه.... مقاوم شه....

    کلی مریض میشد .... همون خانوم وسواسش رو کمتر کرد و بچه الان یه زندگی عالی داره.... حالا حتی میذاره بره کوچه تا دلش میخواد با بچه ها رو زمین و همه جا بازی کنه

    دوباره تکرار میکنم من یا هزار فر دیگه هم براتون راه حل بدیم تا خودت کاری نکنی معجزه زخ نمیده.... از بعد علمی ببینی... میفهمی وسواستون یه چیز بیخوده....

    دست دادن و دست شستن یه چیز عادیه... من خودم با هرکی دست بدم.... بعدش بخوام چیزی بخورم یا کلا سریع دستامو میشورم....

    اما اینکه هر لحظه با فکر این خودمو ازار بدم. هرگز....

    پس از این لحظه ب هرچی دلت میخواد دس بزن... برو پارک بشین رو چمنا.... تمیز بودن خوبه.... اما روانی شدن قشنگ نیستا داداش من ))

    خب حالا مساله بعدی: ببین داداش شما بچه بوده شاید با اون ادم دعوایی کرده بوده چیزی گفته ... این ربطی ب پدر کشتگی داشتن با شما نیست....

    دوران راهنمایی یه برهه سنی بین 11تا 13 سالگیه... و این دوران مخصوصا برا پسرا عادیه که با شیطنت چیزی بگن و اینکه در شما تا الان ادامه دار بوده یه زمینه ای تو وجودتون بوده....

    که سخت هم نیست از بین بردن الانش ب شرط اینکه از همین لحظه اقدام کنی

    پس داداش شما رو هم میذاریم کارشو پای سن کمش
    ------
    موضوع سوم خونوادتون: ببینید هرگز مادر پدری ادای روشن فکری در نمیاره..... مطمئن باش حواسشون بوده...
    اما اینکه
    شما هی به کارت ادامه میدادی اذیتشون کرده خسته شدن خب.... همونجوری که کسی رو هی عذاب بدی هی اذیت کنی این کار بیشتر مواقع ب تنفر تبدیل میشه.....

    و توصیه من اینه که شما وسواس فکریتو کم کن.... وسواس اینکه همه کس و همه چی کثیفه یا بده....

    رو کم کن.... سلامتی عالیه.... تمیز بودن عالی تر... اما وسواس بودن نه....

    شما اگه از نظر روانشناسی روحیاتت تغییر کنه... رفتار و افکارت تغییر کنه.... ب دنبالش والدین هم تغییر میکنن...

    چون دیگه کسی نیست از همه چندشش شه....

    پس دیدید حق با من بود هیچ مادر پدری بد نیست.... مگر اینکه دچار اعتیادی مشکلی روانی باشه و قطعا برخورد اون لحظه اش مال حس اون موقعش نیست ...

    و مشکل اخرتون : لکنت زبان

    ببینید علت اصلیش اینه یک" شما وسواس فکری دارید.... همونقد که فکر میکنی دست راننده تاکسی کثیف بوده و استرس میگیری

    این استرس یه چیز دائمی میشه که هر لحظه بروز میده خودش رو.... اثر میذاره رو قسمتهای مختلف مغز

    از مرکز تکلم بگیر تا افکار و احساسات مختل میکنه....
    راه کارم برا این اینه که: جایی که میخوای بری کاری که میخوای بکنی قبلش تو خونه یا هر جا برا خودت تمرین کن

    قرار کنفرانس بدی... قرار کاری داری ... قرار عشقی داری... واستا جلو اینه.... کسی که تو اینه هست رو مخاطب یا مخاطبات در نظر بگیر
    و براش حرف بزن...
    ارام با متانت و قشنگ... و مهمتر شمرده

    از همه مهمتر اینکه شیک باش.... بهترین لباستو بپوش.... تمیز... اعتماد ب نفس که داشته باشی.... استرس کم و لکنت خفیف میشه.....

    تا ادم خودش نخواد اتفاقی براش نمیوفته.... بخواه تا بشه

    راستی فرار از خونه کاری رو حل نمیکنه جز دچار اعتیاد شدن.... راه خلاف رفتن.... کار بد کردن....

    من جای تو باشم درسمو میخونم....
    یا کاری برا خودم جور میکنم....
    و بیخیال عالمو ادم میشم....

    این وسط خدارو هم فراموش نمیکنم

    که همه جا هست... در پناهش
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:9#
    A@92 آواتار ها
    میشه جوابمو بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟

    [QUOTE=A@92;63287][quote=asaal-e-tanhaa;63284]سلام
    علیک سلام

    چرا اینقد غمگین؟؟؟؟؟ تو بودی میگفتی میخندیدی ینی..؟!؟!؟!
    این ب نظر من کفر و ناشکری هستش که ادم از مامان باباش کفری باشه اونم تا حدی که ب مرگشون راضی شه
    ب نظرت اینکه مرد و زن باهم عروسی میکنن بعد با هزار مصیبت وبعد سکس صاحب بچه میشن و هرجوور دوس دارن با بچه ها یا بچه ها شون رفتار میکنن این ناشکری ب نعمت خدا نیست؟؟؟؟این گناه نیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    این درست نیست بچه ها

    من میگم همه چی یه دلیلی داره

    باید بگردی و اون دلیل رو پیدا کنید...... مثلا حرف بزنی بگی این کار شما اشتباهه.... یا مادر من پدر من دلیلت برا این کارت چی بوده خب/؟ یا اشتباه من چی بوده؟
    وقتی پدر مادر من نفهمن و فقط و فقــــــــــــــــــط خودشون و رفتارا و کارای خودشونو قبول دارن من چ حرفی باهاشون بزنم ..دوما"چندبار حرف بزنیم..؟ 1بار یا 2 بارچند ماه..؟یا چند سال؟تا کی اصن؟زندگی ما داره نابود میشه باید بشینیم ب انتظار این که بابا مامانهای احمق بفکر ما بیفتن؟؟؟

    از اون گذشته هرگز به مرگ کسی راضی نباشید که این خودش بزرگترین گناهه

    ایا اذیت و شکنجه جسمی و روحی و در اخر نابود کردن خود فرزند و زندگیش گناه نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    خدا حواسش به همه چیز و همه کس هست ... مزمئن باشید شمارو هم میبینه....
    این خدایی که میگی کو کجاس؟ایا ظلم پدر مادرم در حق منو هم میبینه؟
    ایا اون بهشتی که ازش دم میزنه..زیر پای چنین مادران لعنتی هست؟؟

    میفهمی داری چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    من میگم محبت دوای هر دردیه نه به هیچوجه..چون ازش نتیجه ندیدم...

    نه به هرکسی... اما باور کن مادرو پدر کسایی نیستن که بشه ازشون گذشت.... یه سری از ادما خیلی سریع ب بلوغ عقلی میرسن یه سری دییییییر

    خیلی دیر.... شما باید خودت کاری کنی که یه روز با فکر کردن ب این برخوردشون احساس تاسف کنن....

    تنفر نباشید از هیچکس و هیچ چیز

    خدا قرن هاست که فرمانروایی میکند بسپارید ب خودش.... در پناهش

    سپردن لازم نیس خدا خودش صاحب همه چیه..خودش که منو بدبخت کرد بس نبود ی خونواده لعنتی هم داده..دیگه چیو بسپاریم...؟!!!!!!!!!!!!!!!!


    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:10#
    A@92 آواتار ها
    [QUOTE=asaal-e-tanhaa;63292]سلام...

    تقریبا تموم تاپیکاتونو خوندم....خیلی ممنون وقت گذاشتی..

    ببین.... وسواس داشتن یه چیز عادیه... خیلیا دارنش. اما مقدار و درصدش تو همه یک ی نیست.... مثلا من

    خودم هم دارم.... یه بار برا اولین بار تو دانشگا یکی از دوستام برام ژتون گرفته بود.... عادت ندارم .... بعد کلی انتظار غذامو که گرفتم

    نشستم مشغول شم اولین قاشق رو خورده بودم که دختر رو ب رویی عطسه کرد و من حس اینکه جلوشو نگرفت
    غذامو رها کردمو بیخیال شدم... با ایمکه گشنمم بود... با این مثال خواستم بگم وسواس رو همه دارن.... اما ببین

    برا مقابله با هرچیزی که اذیتت میکنه باید باهاش رو ب رو شی... من توصیه میکنم از دید علمی ببین....

    مثلا دس دادن با کسی میتونه باعث انتقال میکروب شه.... و این میکروب تا زمانی که دستت ب غذا یا کلا وارد بدنت نشه

    مشکلی ایجاد نمیکنه حالا مگر اینکه حاد باشه... و یه میکروب سخت... که این قضیه اش طولانیه...

    پس باید بخودت ارامش بدی که هرچیزی مشکل چندان نداره.... وسواس اینو داشته باش که اگه هرقد دوری کنی از
    این چیزا بیشتر گیرش میاد....


    دوست عزیزم بله وسواس رو خیلیا دارن...فک کنم تاپیکامو خیلی خلاصه و بی دقت خوندی.....

    خیلیا دارن اما ببین اینکه خونواده من باعث وسواسم بشن..یا مثلا حتی خودم بگم منو ببرید دکتر برا لکنتم..و نبرن بعد چتد سال بیان هی غر بزنن غر بزنن نق کنن این دیگه رو اعصابه..میفهمی من چی میگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    فرض کن تو ی اکواریوم داری خب؟ و ی ماهی
    خب؟ تو میای نه ابشو تمیز میکنی و نه غذای مقوی میدی کلا خیلی کم میرسی بهش (فقط میگی اب داره دیگه زندگی کنه و همه مکمل های اب غذا تقویت کننده هارو بیخیال میشی..) بعد که مریض میشه همش میری میای میگی اح اینم همش مریضه..اح همش باید پول دارو بدم..عجب ماهی لعنتیه همه ماهیا قشنگ شنا میکنن صاحشون حال میکنه اینم از ماهی من..گیجه فلانه..

    اینجا بنظرت
    گناه ماهی چیه..؟

    ماهی قربانی نا اگاهی شما شده..ماهی قربانی رفتارای شماس..

    منظورمو میتونم برسونم یا نه؟

    عزیز من جو خانه ما انقدی بد بود که نمیشد ادم ب بابا مامانش بگه چ مرگشه..دردش چیه..من نمیتونسم بهشون بگم وسواسی شدم لکنت دارم..و همه مسخرم میکنن همه جا تحت فشار روانی ام..براشون
    3 بار نامه نوشتم..متوجهی؟؟؟ 3بار

    ادم دیگه هرچقد نفهم باشه باید دیگه بفهمه این 3 بار نامه ینی چی..! بد میگم؟؟؟؟

    تو هر سه تاش نوشته بودم منو مسخره میکنن...ببین دوست من من بهشون هی میگفتم دارم عذاب میکشم اما توجهی نداشتن..همه چیو توضیح دادم..یکی از نامه هام دقیقا" یادمه
    4صفحه بود دوتای بعدی یادم نیس چقد بودن..

    من بهشون میگفتم ناله میکردم..و اینا توجه نداشتن و با گذاشت ساعت ها و روزا و ماهها و سالها و بزرگتر شدن من اعتماد بنفسم 0 میشد..میتونی حرفامو هضم کنی؟

    حدودا" بالای
    12000 ساعت من عذاب کشیدم..غر های خونواده..تمسخرخوناده و اطرافیان..ترک تحصیل..اازدست دادن شخصیت زندگی و


    بعد اینا دیگه اعصابی برای من نمونده...

    ی پسر16ساله جلوی خانواده داییش اونم با دختر دایی12ساله اش لکنت کنه و هرهر بهش بخندن میدونی ینی چی؟تو انتظارداری دست والدینمو ببوسم بگم مرسی منو بدنیا اوردید و همه جوره عذابم دادید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    منو نبردن دکتر هیچــــــــــــــــــــــ ـــگونه تلاشی برای درمان من نکردن هیچگونه..پس الان نباید انتظار داشته باشن براشون کارکنم..وقتی میگن علی بگم جانم

    چند روز پیش یکی یجورای ب بابام توهین کرد بااین که ازبابام تنفرشدید دارم باز بااون اقاهه حرفم شد
    چرا؟ بخاطر بابای لعنتیم.. بظرت عکسالعمل بابام چی بوده..

    ب من میگه بیا بشین تو ماشین بتمرگ...تقصیر توعه حرف زدنتو بلد نیستی اون اقا خوبه تو نادانی.....
    دیگه من ب این بابا چی بگم..



    حاظرم جلو همه بگم این مرد فقط و فقط چون با ی زنی سکس داشته و نتیجش شده من لعنتی شده بابام و من هیچگونه دید پدرفزرندی ندارم....

    من ب شخصه دیدم کسایی رو که خیلی وسواس داشتن رو بچه ... حتی مهمون که میبرد
    بچه رو نمیذاشت با فرش خونه طرف تماس داشته باشه بچه.... و همین متاسفانه باعث بروز کلی بیماری شد
    چون
    بدن اون بچه هر
    ز نتونست حتی به یه میکروب معمولی و ب دنبالش ایمنی ایجاد کنه... فعالیتی کنه.... مقاوم شه....

    کلی مریض میشد .... همون خانوم وسواسش رو کمتر کرد و بچه الان یه زندگی عالی داره.... حالا حتی میذاره بره کوچه تا دلش میخواد با بچه ها رو زمین و همه جا بازی کنه

    دوباره تکرار میکنم من یا هزار فر دیگه هم براتون راه حل بدیم تا خودت کاری نکنی معجزه زخ نمیده.... از بعد علمی ببینی... میفهمی وسواستون یه چیز بیخوده....

    دست دادن و دست شستن یه چیز عادیه... من خودم با هرکی دست بدم.... بعدش بخوام چیزی بخورم یا کلا سریع دستامو میشورم....

    اما اینکه هر لحظه با فکر این خودمو ازار بدم. هرگز....

    پس از این لحظه ب هرچی دلت میخواد دس بزن... برو پارک بشین رو چمنا.... تمیز بودن خوبه.... اما روانی شدن قشنگ نیستا داداش من ))

    خب حالا مساله بعدی: ببین داداش شما بچه بوده شاید با اون ادم دعوایی کرده بوده چیزی گفته ... این ربطی ب پدر کشتگی داشتن با شما نیست....

    دوران راهنمایی یه برهه سنی بین 11تا 13 سالگیه... و این دوران مخصوصا برا پسرا عادیه که با شیطنت چیزی بگن و اینکه در شما تا الان ادامه دار بوده یه زمینه ای تو وجودتون بوده....

    که سخت هم نیست از بین بردن الانش ب شرط اینکه از همین لحظه اقدام کنی

    پس داداش شما رو هم میذاریم کارشو پای سن کمش
    ------
    موضوع سوم خونوادتون: ببینید هرگز مادر پدری ادای روشن فکری در نمیاره..... مطمئن باش حواسشون بوده...
    اما اینکه
    شما هی به کارت ادامه میدادی اذیتشون کرده خسته شدن خب.... همونجوری که کسی رو هی عذاب بدی هی اذیت کنی این کار بیشتر مواقع ب تنفر تبدیل میشه.....

    و توصیه من اینه که شما وسواس فکریتو کم کن.... وسواس اینکه همه کس و همه چی کثیفه یا بده....

    رو کم کن.... سلامتی عالیه.... تمیز بودن عالی تر... اما وسواس بودن نه....

    شما اگه از نظر روانشناسی روحیاتت تغییر کنه... رفتار و افکارت تغییر کنه.... ب دنبالش والدین هم تغییر میکنن...

    چون دیگه کسی نیست از همه چندشش شه....

    پس دیدید حق با من بود هیچ مادر پدری بد نیست.... مگر اینکه دچار اعتیادی مشکلی روانی باشه و قطعا برخورد اون لحظه اش مال حس اون موقعش نیست ... حق با تو بود؟


    عجب
    تاپیکارو دوباره بخون

    و مشکل اخرتون : لکنت زبان

    ببینید علت اصلیش اینه یک" شما وسواس فکری دارید.... همونقد که فکر میکنی دست راننده تاکسی کثیف بوده و استرس میگیری

    این استرس یه چیز دائمی میشه که هر لحظه بروز میده خودش رو.... اثر میذاره رو قسمتهای مختلف مغز

    از مرکز تکلم بگیر تا افکار و احساسات مختل میکنه....
    راه کارم برا این اینه که: جایی که میخوای بری کاری که میخوای بکنی قبلش تو خونه یا هر جا برا خودت تمرین کن

    قرار کنفرانس بدی... قرار کاری داری ... قرار عشقی داری... واستا جلو اینه.... کسی که تو اینه هست رو مخاطب یا مخاطبات در نظر بگیر
    و براش حرف بزن...
    ارام با متانت و قشنگ... و مهمتر شمرده

    از همه مهمتر اینکه شیک باش.... بهترین لباستو بپوش.... تمیز... اعتماد ب نفس که داشته باشی.... استرس کم و لکنت خفیف میشه.....

    تا ادم خودش نخواد اتفاقی براش نمیوفته.... بخواه تا بشه
    من هیچوقت نخاستم وسواسی بشم اماشدم من نخاستم لکنتی بشم اما شد م من نخاستم بدبخت بشم اما شدم.!!!!!!

    راستی فرار از خونه کاری رو حل نمیکنه جز دچار اعتیاد شدن.... راه خلاف رفتن.... کار بد کردن....چطور میتونی انقد بااطمینان بگی؟مگه تو از اینده من خبرداری؟؟کی گفته هرکی مستقل بشه میره معتاد میشه کدوم دکتری گفته کدوم ایه قران گفته..کی گفته ؟...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    من جای تو باشم درسمو میخونم....
    یا کاری برا خودم جور میکنم....
    و بیخیال عالمو ادم میشم....

    این وسط خدارو هم فراموش نمیکنم

    که همه جا هست... در پناهش
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •