اختیار و مسئولیت از نگاه مولونا

مولانا در طی نیایش لطیفی با خداوند اینگونه صحبت می کند و استدعای رها شدن از چنگ فتنه ی اختیار را دارد:

اولم این جزر و مد از تو رسید
ورنه ساکن بود این بحر ای مجید

هم از آنجا کین تردد دادیم
بی تردد کن مرا هم از کرم !

اشاره ی حضرت مولانا به داستان خلقت انسان است و اینکه ما آدمها پیش از خلقت ذره ای از ذرات ساکن دریای عالم بودیم بدون هیچ جزر و مدی هیچ تشویشی هیچ اضطرابی اما بعد از خلقت ما دچار تحرک و تردد شدیم و به همان نسبت هم زندگی ما دچار جزر و مد این دریای خروشان هستی شد به ویژه از آن وقت که انسان در اثر اندیشیدن همراه با قدرت اختیار دچار تشویش و شورش شد . اینجاست که مولانای خسته از این پریشان حالی دست به دامان خداوند میشود که:

ابتلائم میکنی آه الغیاث
ای ذکور از ابتلا ات چون اناث

در قرآن آمده که « ولنبلونكم بشيء من الخوف والجوع ونقص من الاموال والانفس والثمرات وبشر الصابرين »(بقره، 155). مولانا از نگرانی چنین آزمونی به خود میلرزد و الغیاث سر میدهد و طلب فریاد رسی دارد به ویژه آنکه میدانیم که آسمانها و هر چه در زمین است از پذیرش امانت و نهایتا تن دادن به چنین آزمونی سر باز زدند اما این انسان بود که قمار کرد و پذیرفت . مولانا دلیل این هفتاد و دو ملت شدن انسانها را هم در پذیرش این قدرت اختیار میداند و شاید بتوان ادعا کرد که مقصود از آن امانت همین قدرت اختیار بدون کنترل و محدودیت به انسان باشد یعنی اختیار و آزادی عملی فراتر از آنچه مرسوم و معمول برای همه ی مخلوقات بود . اینجاست که مولانا از این تفرقه و پراکندگی اندیشه ها به درگاه خداوند گله میکند که :

تا به کی این ابتلا یا رب مکن
مذهبی ام بخش و ده مذهب مکن !

البته در حدیثی از امام علی(ع) آمده است که:« هیچ کدام از شما چنین نگوید: " خدایا از فتنه و امتحان به تو پناه می‌برم" چرا که هیچ کس نیست مگر آنکه دچار فتنه و آزمونی می‌شود، لیکن هر کس می‌خواهد پناه ببرد، از فتنه‌های گمراه کننده و آزمون‌های لغزاننده به خدا پناه ببرد. ... خداوند فرموده است: اموال و فرزندان شما وسیله امتحانند. معنایش آن است که او بندگان را با اموال و اولاد امتحان می‌کند تا روشن سازد که چه کسی به روزی خدا اعتراض دارد و چه کسی به تقسیم رزق الهی راضی است، در حالی که خدا از خودشان نسبت به آنان داناتر است، ولی می‌خواهد کارهایی از آنان آشکار شود و سر بزند که به خاطر آن‌ها مستحق ثواب و پاداش یا سزاوار کیفر شوند. برخی فرزند پسر را دوست دارند و از دختر بدشان می‌آید، بعضی افزایش ثروت را دوست می‌دارند و از آسیب‌های مالی و آشفتگی حال، ناراحت می‌شوند (ولی این‌ها گاهی شوسیله امتحان است)».(نهج البلاغه، حکمت 93)

اشتری ام لاغری و پشت ریش
ز اختیار همچو پالان شکل خویش !

مولانا این داشتن آزادی و اختیار را به پالانی تمثیل و تشبیه میکند که انسان همواره بر پشت خویش حمل میکند و با آن بارهای گران حمل میکند یعنی داشتن اختیار ما را به بارکشی بسیاری چیزهایی که در زندگی به آن دچاریم اعم از اندیشه - ثروت - قدرت - حسادت و طمع و ..... وادار میکند که شاید ندانیم یا نخواهیم و این حمالی دائم دیر یا زود کمر ما را خواهد شکست .

این کژاوه گه شود این سو گران
آن کژاوه گه شود آن سو کشان

قوه اختیار آدمی در کشاکش عقل قدسی و نفس اماره به این سو و آن سو می گراید. کشمکش و اضطراب در سالکی پیدا می شود که هنوز به مقصد خاصگان نرسیده است. لذا گاه در سیطره عقل است، و گاه در سیطره نفس. اما سالکی که به مقام اطمینان قلبی و سکینه روحی رسیده از چرخه پراضطراب نوسانات روحی می رهد.

بفکن از من حمل ناهموار را
تا ببینم روضه ی ابرار را !

حضرت مولانا می فرماید یکی از دلایلی که ما بهشت برین یا اساسا طعم بهشت را نمی بینیم و طعم آن را در همین دنیا نمی چشیم و اصولا زندگی عادی ما جهنمی از مشکلات و گرفتاری هاست همین است که ما به واسطه ی این اختیار و آزادی عمل در واقع حمالی بسیاری از چیزهایی را میکنیم که شاید در نهایت هیچ ارزش و سودی برای ما ندارند اما به سبب اینکه ما اختیار داریم ما آزادیم که انتخاب کنیم به آنان رو می آوریم و خودمان را آنقدر گرفتار این حمالی میکنیم و از ترس اینکه بارمان به زمین نیفتد خودمان را این سو و آن سو میکنیم که حواس مان به جلو و آن مقصدی که باید به آن توجه کنیم یا برسیم دیگر نیست و هرچه می بینیم این بارهایی است که داریم بر پـشت خود حمل میکنیم . اما به اعتقاد مولانا باید از این اختیار گریخت تا چون اصحاب کهف که از باغ جود خود گریختند و به آن غار خزیدند تا از آن شر بارها خود را رها کنند:

همچو آن اصحاب کهف از باغ جود
می چرم ایقاظ نی بل هم رقود

خفته باشم بر یمین و بر یسار
بر نگردم جز چو گو بی اختیار !

مولانا می فرماید که من هم مثل اصحاب کهف میخواهم مثل آنان به جایی پناه ببرم و از این خودی و بیداری مصنوعی زندگی بگریزم و خفته باشم تا چون گوی چوگان بی اختیار باشم و بی توجه به چپ و راست . مولانا میگوید ما صدهزاران سال قطره ای بودیم در باران یا ذراتی بودیم در هوا بی اختیار و تنها در وقت خواب است که این حالت سبکی و ذره صفتی بیادمان می آید یا در وقت مرگ .

صد هزاران سال بودم در مطار
همچو ذرات هوا بی اختیار !

گر فراموشم شدست آن وقت حال
یادگارم هست در خواب ارتحال

مولانا بر سبیل نیایش بیان می دارد که اختیار ذاتا خطیر و مسئولیت آور است، زیرا انسان همواره میان دو یا چند کار مردد می ماند و این تردید قلب و روح او را جریحه دار می کند. از اینرو از خدا می خواهد که آدمی را چنان ارتقا بخشد که اراده شخصی خود را در اراده حضرت حق مستهلک سازد و نخواهد جز آنچه خدا خواهد و این نوع جبر را «جبر خاصه» می نامد که با جبر به مفهوم رایج تفاوت ماهوی دارد. منظور مولانا از بی اختیاری، رسیدن به مقام بندگان خاص خداست که اراده خود را در اراده حضرت حق فانی می سازند و به مقام فنا و بی خویشی می رسند.


شرح مثنوی، کریم زمانی

اختصاصی همیاری