تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




افسردگی و فکر مشغولی مداوم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:tiger
آخرین ارسال:golnazjoon
پاسخ ها 7

افسردگی و فکر مشغولی مداوم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستان من یه پسر 20 ساله هستم که شدیدا چند ماهی هست که افسردگی گرفتم دلیلش هم اینه من دچار یه ناهنجاری مادرزادی هستم که از هر 4000 نفر 1 نفر اینطوری میشه که حالا نمیخوام زیاد توضیح بدم راجع بش اما فقط اینو بگم که اندام فوقانی من با بقیه فرق داره خیی هم ظاهرش تابلو و زننده ست.... از پشت لباس خیلی مشخص نیست اما خب تشخیصش هم خیلی سخت نیست راحته.....

    من میدونم که با بحث کردن اینحا مشکلم حل نمیشه اما واقعا بش ک فکر میکنم دیوونه میشم از اینکه نمیتونم بفهمم چرا اینجوری شدم دوست دارم زمین دهن وا کنه برم توش از اینکه هر شب با خدا حرف میزنم چرا اینجوری شدم ولی هیچ جوابی نمیشنوم دوست دارم بمیرم تو رو خدا بم بگید چکار کنم از این فکر مشغولیا بیام بیرون..... دیگه انگیزه ای برای ادامه تحصیلم ندارم چون شاید با این شرایط بم کار هم ندن و زن هم ندن و در کل شاید رفتم خودمو کشتم اگه جرات پیدا کردم

    بم بگید من برم یقیه ی کی رو بگیرم؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست من
    مشکلت رو کاملا درک کردم و می خوام بهت کنم . ببین راه حلی که بهت می دم حاصل 8 سال مطالعه مداوم و تخصصی من در زمینه روانشناسی موفقیته .
    پس در اولین قدم لازمه که ابتدا من رو باور کنی و بدونی که راه کاری که در اختیارت قرار می دم می تونه واقعا زندگی تو رو از همون لحظه ای که شروع کردی به استفاده کردن از این راهکار ، یک تغییر اساسی بده .
    اما قبل از اینکه راهکار رو بگم دوست دارم یه داستان برات تعریف کنم تا بفهمی که مشکلی که داری رو می تونی به راحتی فقط با تغییر احساست حل کنی
    این داستان درباره زندگی دابلیو میشل است . کسی که تمام مردم دنیا نه تنها اون رو دوست دارند بلکه برایش احترام زیادی قائل اند . میشل یک فرد بی نظیر است . این فرد در زندگی خود مشکلاتی رو پشت سر گذاشته که هیچ کس نمی تونه اونها رو فراموش کنه .
    پانزده سال پیش او در حالی که با یک موتور سیکلت ، با سرعت 100 کیلومتر در ساعت در جاده حرکت می کرد ، با یک کامیون نفت کش تصادف کرد . کامیون آتش گرفت و سه چهارم پوست میشل سوخت . وضعیت بسیار وخیم بود . روی صورتش جراحات بسیار وحشتناکی وجود داشت . انگشتان و گردنش کاملا سوخته بود و به سختی نفس می کشید .

    او بلاخره بعد از دو هفته تحمل درد و رنج فراوان از بیمارستان مرخص شد. برای بسیاری از مردم این تازه شروع بدبختی و سختی میشل بود . آنها با خود می گفتند که حتما میشل داره به این فکر می کنه که : " خب ! بالاخره از بیمارستان مرخص شدم اما چه فایده ؟ چگونه می تونم با این قیافه وحشتناک و زشت و این بدن سوخته به زندگی ادامه بدم ؟ "
    اما برای میشل این حقیقت که از مرگ نجات یافته است بیش از هر چیز دیگری ارزش داشت . شاید اگر فرد دیگری بجای اون بود به مواد مخدر روی می آورد ، اما او این روش را در پیش نگرفت . هر چند اگر شما اون رو می دیدید خیال می کردید که حتما مواد مخدر مصرف می کند ، زیرا بسیار سرحال و شاداب بود .

    افراد زیادی هستند که براحتی زندگی می کنند اما مرتب غُر می زنند و می گویند : " خدایا ! زندگی من چقدر وحشتناک و عذاب آور است . " در حالی که مادر میشل می گفت : " او به قدری شاد و سرحال بود که براستی متوجه نشدیم که این موقعیت تا چه حد دشوار وسخت است . " اما حقیقت این بود که میشل درد و رنج فراوانی رو تحمل می کرد . اما چگونه توانست از پس چنین موقعیت دشواری برآید ؟
    دوست من که فکر می کنی مشکلت حل نمیشه و راه حل نداره . فکر کن به این داستان .
    این فرد فقط تصمیم گرفت . تصمیم گرفت بر روحیه و رفتار خودش کنترل داشته باشد . چرا ؟
    او با خودش گفت : " ببین ، اکنون فقط دو را در پیش داری . می توانی احساس کنی که دیگر همه چیز را از دست داده ای ، اما در این صورت به رنج جسمانی ات ، درد و عذاب روحی رو نیز افزوده ای و یا اینکه درباره نارحتی جسمی ات فکر نکنی و به دنبال راه هایی باشی که در آینده برایت لذت و خوشی به دنبال داشته باشند "

    میشل راه دوم رو انتخاب کرد . شما دوست من ، کدوم راه رو انتخاب کردی؟

    میشل فقط راجع به کارهای آینده اش فکر می کرد . کارهایی که مطمئن بود برای اون خوشی به ارمغان خواهد آورد . میشل هدف انتخاب کرد و محکم و استوار پای تصمیمش ایستاد تا بتونه لذت و خوشی رو وارد زندگی اش کنه .

    شما عزیز من ؛ شما چه قدر برای آینده ات برنامه ریزی داری ؟ دستیابی به چه هدفی می تونه واقعا تو رو خوشحال کنه ؟ فکر کن ، اگر این مشکل رو نداشتی دوست داشتی چه کارهایی انجام بدی ؟ دوست داشتی کجاها بری ؟ دوست داشتی چه طوری زندگی کنی ؟

    می خوام ازت یه سوال بپرسم : آیا وضع تو بدتره یا میشل ؟ اون تونست از زندگی وحشتناکش یک شاهکار بسازه و بر تمام سختی های زندگی اش غلبه کنه ، پس تو هم می تونی . این رو مطمئن باش . اما شاید هنوز مطمئن نباشی که دابلیو میشل وضع زندگی اش بدتر بود یا شما .
    پس اگر مطمئن نیستی ادامه داستان این انسان ارزشند رو بخون :

    میشل تصمیم گرفت که به اهدافی که اون رو خوشحال می کنه جامه عمل بپوشاند و همین کار را هم کرد .
    همسری عالی انتخاب کرد . سه سال با روحیه فوق العاده سپری شد و گرچه چندان خوش چهره به نظر نمی رسید ، اما توانست به کار تجارت رو آورد و در کارش بسیار هم موفق بود .
    حتی شرکت او در آمریکا برترین شرکت در سطح کیفی مدیریت و نشاط کارکنان شناخته شد.

    میشل میلیونر شد و حتی یادگرفت چگونه هواپیما براند. اما مشکلاتش پایان نیافت .
    هشت سال بعد ، هنگامی که در کلرادو با سه نفر از دوستانش می خواست با هواپیما سفر کند مرتکب اشتباه بزرگی شد . او به گزارش هواشناسی گوش نکرد و نمی دانست که اکنون در آنجا طوفان صورت گرفته است . هنگام پرواز ، صاعقه ای با هواپیمای آنها برخورد کرد . تنها سه نفر توانستند از هواپیما بیرون بپرند . میشل اولین نفر بود اما متاسفانه چتر او باز نشد و او از کمر فلج گردید.

    علاوه بر تمام جراحات کهنه ای که در بدن داشت اکنون بایستی با صندلی چرخ دار حرکت می کرد . اما او هیچ وقت خودش را اسیر صندلی چرخدار نکرد . حتی پس از اینکه همسرش را ترک اش کرد همه ی کارهای خودش رو به تنهایی انجام داد . او می گفت : " نمی خواهم مثل طفیلی ها زندگی کنم "
    اما پس از این همه رنج و سختی هنوز هم به زندگی امیدوار بود . احساس می کرد در شهرش ، کلرادو مشکلات اساسی فراوانی وجود دارد و برای حل مشکلات مردم تصمیم گرفت شهردار شود.
    در رقابت انتخاباتی بین شش نفر ، او نفر سوم شد . گرچه هنوز تلاش اش برای شهردار شدن موفقیت آمیز نبود . اما او از پا ننشست. هنوز با لباس کاملا رسمی در مجامع دولتی دیده میشد و همواره بسیار خوش پوش به نظر می رسید . علاوه بر این زن رویاهاش رو یافت و دوباره ازدواج کرد.

    این مرد نمونه شایسته برای پیروی و کنار گذاشتن رفتار های قدیمی و کسب عادات تازه است .

    دوست عزیز من ، اگر مرتب به خودت می گی که خدایا چرا این همه زندگی ام پر از مشکله ؟ با وجود این همه سختی چه طور می تونم به خواسته هام برسم و زندگی خوبی داشته باشم ؟
    فقط به زندگی دابلیو میشل فکر کن .
    در اولین قدم برای حل مشکلت ، کلمه فوق العاده منفیه " افسردگی " رو برای همیشه از زندگی ات حذف کن و به جای اون کلمه " دلخورام رو " رو جایگزین کن . مثلا هر زمان که می خواستی بگی : وضعیت ام ، من رو افسرده کرده »» بگو : من از وضعیت ام کمی دلخورام . با همین تغییر کوچیک در کلماتی که استفاده می کن ، در یک لحظه کل زندگی ات تغییر می کنه . پس ببین چه از چه کلماتی در بیان احساساتت استفاده می کنی تمام اونها رو تغییر بده و از کلماتی استفاده کن که بار منفی کمتری داره و کم کم به سمت مثبت و زیبا فکر کردن برو

    برای خودت هدف های عالی انتخاب کن . اما دقت کن از اهداف بسیار کوچیک شروع کن . مثلا هدف امروزت رو می تونی این بزاری که تصمیم بگیری خودت رو به یک استکان چای در فضای آزاد زیر یک درخت دعوت کنی . مهم نیست چه تصمیمی بگیری ، فقط عمل کردن به اون تصمیم مهمه . پس شروع کن به نوشتن تصمیم ها کوچیک و هر روز اونها رو انجام بده . کارت باید بشه این : تصمیم » اجرا
    فقط به این نکته ای که گفتم حتما دقت کن ؛ حتما حتما از تصمیم های کوچیک شروع کن وبعد کم کم که احساس کردی قدرت تصمیم گیری ات افزایش پیدا کرده ، به همون نسبت تصمیم های بهتر و با ارزشتری رو انتخاب کن و به اون ها عمل کن . و فقط هر بار روی یک یا دو تصمیم تمرکز کن و تا اونها رو انجام ندادی سراغ تصمیم جدید نرو . در ضمن بعد از موفق شدن در هر تصمیم جشن بگیر و بعد از شکست خوردن در هر تصمیم به این سوال جواب بده » چه طور می تونم در این کار موفق بشم ؟

    خودت رو با ارزش کن ؛ ارزش یک انسان زمانی بالا می رود که فایده ای برای هم نوعان خودش داشته باشد . پس ببین فکر کن ببین چه کاری می تونی انتخاب کنی که با انجام اون ارزش خودت رو بالا ببری .

    همیشه شاد و سرحال و شاداب باش . انسانی که همیشه شاد و سرحاله ، غم نمی تونه هیچ گاه اون رو از پا در بیاری . دابلیو میشل رو بیاد بیار ، اون فقط به این خاطر توانست در کل دنیا به عنوان یک اسطوره ظاهر بشه که توانست بر ناراحتی ها و سختی های زندگی اش غلبه کنه و تمرکز فکرش رو از چیزهایی که ناراحتش می کرد بگیره و به چیزهایی که اون رو خوشحال میکرد بده .
    پس تو هم همین کار رو بکن .

    تنها زمانی می تونی به خودت افتخار کنی که ، مشکلات زندگی ات رو حل کنی
    شجاعی - آکادمی موفقیت

    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    نقل قول نوشته اصلی توسط alishojaee نمایش پست ها
    سلام دوست من
    مشکلت رو کاملا درک کردم و می خوام بهت کنم . ببین راه حلی که بهت می دم حاصل 8 سال مطالعه مداوم و تخصصی من در زمینه روانشناسی موفقیته .
    پس در اولین قدم لازمه که ابتدا من رو باور کنی و بدونی که راه کاری که در اختیارت قرار می دم می تونه واقعا زندگی تو رو از همون لحظه ای که شروع کردی به استفاده کردن از این راهکار ، یک تغییر اساسی بده .
    اما قبل از اینکه راهکار رو بگم دوست دارم یه داستان برات تعریف کنم تا بفهمی که مشکلی که داری رو می تونی به راحتی فقط با تغییر احساست حل کنی
    این داستان درباره زندگی دابلیو میشل است . کسی که تمام مردم دنیا نه تنها اون رو دوست دارند بلکه برایش احترام زیادی قائل اند . میشل یک فرد بی نظیر است . این فرد در زندگی خود مشکلاتی رو پشت سر گذاشته که هیچ کس نمی تونه اونها رو فراموش کنه .
    پانزده سال پیش او در حالی که با یک موتور سیکلت ، با سرعت 100 کیلومتر در ساعت در جاده حرکت می کرد ، با یک کامیون نفت کش تصادف کرد . کامیون آتش گرفت و سه چهارم پوست میشل سوخت . وضعیت بسیار وخیم بود . روی صورتش جراحات بسیار وحشتناکی وجود داشت . انگشتان و گردنش کاملا سوخته بود و به سختی نفس می کشید .

    او بلاخره بعد از دو هفته تحمل درد و رنج فراوان از بیمارستان مرخص شد. برای بسیاری از مردم این تازه شروع بدبختی و سختی میشل بود . آنها با خود می گفتند که حتما میشل داره به این فکر می کنه که : " خب ! بالاخره از بیمارستان مرخص شدم اما چه فایده ؟ چگونه می تونم با این قیافه وحشتناک و زشت و این بدن سوخته به زندگی ادامه بدم ؟ "
    اما برای میشل این حقیقت که از مرگ نجات یافته است بیش از هر چیز دیگری ارزش داشت . شاید اگر فرد دیگری بجای اون بود به مواد مخدر روی می آورد ، اما او این روش را در پیش نگرفت . هر چند اگر شما اون رو می دیدید خیال می کردید که حتما مواد مخدر مصرف می کند ، زیرا بسیار سرحال و شاداب بود .

    افراد زیادی هستند که براحتی زندگی می کنند اما مرتب غُر می زنند و می گویند : " خدایا ! زندگی من چقدر وحشتناک و عذاب آور است . " در حالی که مادر میشل می گفت : " او به قدری شاد و سرحال بود که براستی متوجه نشدیم که این موقعیت تا چه حد دشوار وسخت است . " اما حقیقت این بود که میشل درد و رنج فراوانی رو تحمل می کرد . اما چگونه توانست از پس چنین موقعیت دشواری برآید ؟
    دوست من که فکر می کنی مشکلت حل نمیشه و راه حل نداره . فکر کن به این داستان .
    این فرد فقط تصمیم گرفت . تصمیم گرفت بر روحیه و رفتار خودش کنترل داشته باشد . چرا ؟
    او با خودش گفت : " ببین ، اکنون فقط دو را در پیش داری . می توانی احساس کنی که دیگر همه چیز را از دست داده ای ، اما در این صورت به رنج جسمانی ات ، درد و عذاب روحی رو نیز افزوده ای و یا اینکه درباره نارحتی جسمی ات فکر نکنی و به دنبال راه هایی باشی که در آینده برایت لذت و خوشی به دنبال داشته باشند "

    میشل راه دوم رو انتخاب کرد . شما دوست من ، کدوم راه رو انتخاب کردی؟

    میشل فقط راجع به کارهای آینده اش فکر می کرد . کارهایی که مطمئن بود برای اون خوشی به ارمغان خواهد آورد . میشل هدف انتخاب کرد و محکم و استوار پای تصمیمش ایستاد تا بتونه لذت و خوشی رو وارد زندگی اش کنه .

    شما عزیز من ؛ شما چه قدر برای آینده ات برنامه ریزی داری ؟ دستیابی به چه هدفی می تونه واقعا تو رو خوشحال کنه ؟ فکر کن ، اگر این مشکل رو نداشتی دوست داشتی چه کارهایی انجام بدی ؟ دوست داشتی کجاها بری ؟ دوست داشتی چه طوری زندگی کنی ؟

    می خوام ازت یه سوال بپرسم : آیا وضع تو بدتره یا میشل ؟ اون تونست از زندگی وحشتناکش یک شاهکار بسازه و بر تمام سختی های زندگی اش غلبه کنه ، پس تو هم می تونی . این رو مطمئن باش . اما شاید هنوز مطمئن نباشی که دابلیو میشل وضع زندگی اش بدتر بود یا شما .
    پس اگر مطمئن نیستی ادامه داستان این انسان ارزشند رو بخون :

    میشل تصمیم گرفت که به اهدافی که اون رو خوشحال می کنه جامه عمل بپوشاند و همین کار را هم کرد .
    همسری عالی انتخاب کرد . سه سال با روحیه فوق العاده سپری شد و گرچه چندان خوش چهره به نظر نمی رسید ، اما توانست به کار تجارت رو آورد و در کارش بسیار هم موفق بود .
    حتی شرکت او در آمریکا برترین شرکت در سطح کیفی مدیریت و نشاط کارکنان شناخته شد.

    میشل میلیونر شد و حتی یادگرفت چگونه هواپیما براند. اما مشکلاتش پایان نیافت .
    هشت سال بعد ، هنگامی که در کلرادو با سه نفر از دوستانش می خواست با هواپیما سفر کند مرتکب اشتباه بزرگی شد . او به گزارش هواشناسی گوش نکرد و نمی دانست که اکنون در آنجا طوفان صورت گرفته است . هنگام پرواز ، صاعقه ای با هواپیمای آنها برخورد کرد . تنها سه نفر توانستند از هواپیما بیرون بپرند . میشل اولین نفر بود اما متاسفانه چتر او باز نشد و او از کمر فلج گردید.

    علاوه بر تمام جراحات کهنه ای که در بدن داشت اکنون بایستی با صندلی چرخ دار حرکت می کرد . اما او هیچ وقت خودش را اسیر صندلی چرخدار نکرد . حتی پس از اینکه همسرش را ترک اش کرد همه ی کارهای خودش رو به تنهایی انجام داد . او می گفت : " نمی خواهم مثل طفیلی ها زندگی کنم "
    اما پس از این همه رنج و سختی هنوز هم به زندگی امیدوار بود . احساس می کرد در شهرش ، کلرادو مشکلات اساسی فراوانی وجود دارد و برای حل مشکلات مردم تصمیم گرفت شهردار شود.
    در رقابت انتخاباتی بین شش نفر ، او نفر سوم شد . گرچه هنوز تلاش اش برای شهردار شدن موفقیت آمیز نبود . اما او از پا ننشست. هنوز با لباس کاملا رسمی در مجامع دولتی دیده میشد و همواره بسیار خوش پوش به نظر می رسید . علاوه بر این زن رویاهاش رو یافت و دوباره ازدواج کرد.

    این مرد نمونه شایسته برای پیروی و کنار گذاشتن رفتار های قدیمی و کسب عادات تازه است .

    دوست عزیز من ، اگر مرتب به خودت می گی که خدایا چرا این همه زندگی ام پر از مشکله ؟ با وجود این همه سختی چه طور می تونم به خواسته هام برسم و زندگی خوبی داشته باشم ؟
    فقط به زندگی دابلیو میشل فکر کن .
    در اولین قدم برای حل مشکلت ، کلمه فوق العاده منفیه " افسردگی " رو برای همیشه از زندگی ات حذف کن و به جای اون کلمه " دلخورام رو " رو جایگزین کن . مثلا هر زمان که می خواستی بگی : وضعیت ام ، من رو افسرده کرده »» بگو : من از وضعیت ام کمی دلخورام . با همین تغییر کوچیک در کلماتی که استفاده می کن ، در یک لحظه کل زندگی ات تغییر می کنه . پس ببین چه از چه کلماتی در بیان احساساتت استفاده می کنی تمام اونها رو تغییر بده و از کلماتی استفاده کن که بار منفی کمتری داره و کم کم به سمت مثبت و زیبا فکر کردن برو

    برای خودت هدف های عالی انتخاب کن . اما دقت کن از اهداف بسیار کوچیک شروع کن . مثلا هدف امروزت رو می تونی این بزاری که تصمیم بگیری خودت رو به یک استکان چای در فضای آزاد زیر یک درخت دعوت کنی . مهم نیست چه تصمیمی بگیری ، فقط عمل کردن به اون تصمیم مهمه . پس شروع کن به نوشتن تصمیم ها کوچیک و هر روز اونها رو انجام بده . کارت باید بشه این : تصمیم » اجرا
    فقط به این نکته ای که گفتم حتما دقت کن ؛ حتما حتما از تصمیم های کوچیک شروع کن وبعد کم کم که احساس کردی قدرت تصمیم گیری ات افزایش پیدا کرده ، به همون نسبت تصمیم های بهتر و با ارزشتری رو انتخاب کن و به اون ها عمل کن . و فقط هر بار روی یک یا دو تصمیم تمرکز کن و تا اونها رو انجام ندادی سراغ تصمیم جدید نرو . در ضمن بعد از موفق شدن در هر تصمیم جشن بگیر و بعد از شکست خوردن در هر تصمیم به این سوال جواب بده » چه طور می تونم در این کار موفق بشم ؟

    خودت رو با ارزش کن ؛ ارزش یک انسان زمانی بالا می رود که فایده ای برای هم نوعان خودش داشته باشد . پس ببین فکر کن ببین چه کاری می تونی انتخاب کنی که با انجام اون ارزش خودت رو بالا ببری .

    همیشه شاد و سرحال و شاداب باش . انسانی که همیشه شاد و سرحاله ، غم نمی تونه هیچ گاه اون رو از پا در بیاری . دابلیو میشل رو بیاد بیار ، اون فقط به این خاطر توانست در کل دنیا به عنوان یک اسطوره ظاهر بشه که توانست بر ناراحتی ها و سختی های زندگی اش غلبه کنه و تمرکز فکرش رو از چیزهایی که ناراحتش می کرد بگیره و به چیزهایی که اون رو خوشحال میکرد بده .
    پس تو هم همین کار رو بکن .

    تنها زمانی می تونی به خودت افتخار کنی که ، مشکلات زندگی ات رو حل کنی
    شجاعی - آکادمی موفقیت

    دوست خوبم ممنونم از اینکه وقتت رو واسه من گذاشتی و مطالب مفید ارایه دادی
    اما این درست نیست که مشکل من رو با مشکل یکی دیگه مقاسه کنین چون شرایط زندگی من با میشل خیلی فرق داره
    من توی یه شهر محروم ایران زندگی میکنم اما اون توی جایی زدگی میکنه که روحیه برای ادامه ی زندگی شاید بیشتر داشته باشه و اینکه مهم تر از همه خانواده خانواده ی من اضلا بم روحیه نمیدن تازه و من رو درک نمیکنن تا حالا یبار نشده بیان بم بگن چرا غمگینی چرا افسرده ای و چرا های دیگه در واقع پدر و مادر من از لحاظ فرهنگی در سطح پایینی قرار دارن و اینکه در ایران به آدم ناقص زن نمیدن مخصوصا اگر بفهمن نوه ای که بدنیا میاد ممکنه همچین مشکلی براش پیش بیاد اما در خارج از کشور ملاک های ازدواج واقعا فرق میکنه.
    ایرانی ها از لحاظ فرهنگ و درک و شعور خیلی پایین هستن(البته همه رو نمیگم)
    بعدشم من ادامه ی زندگیم به چیزهایی بستگی داره که دست خودم نیست مثلا من هر چقدر هم درس بخونم بازم جایی بم کار نمیدن بخاطر این مشکلم اینو میدونم پرسیدم
    کل حرف من اینه که چرا من؟
    چرا من بدبخت؟
    چرا خدا این مشکل رو به یکی نداد که پدر و مادرشون با سواد و با فرهنگ و با درک و شعور و پولدار باشن؟
    چرا باید به من میداد که بر مشکلاتم افزوده بشه؟ و اینکه یکی رو میبینی که هیچ مشکلی نداره و خیلی هم خوب آفریده شده؟
    چرا هیچکی نباید با من دوست یا اگه بشه صمیمی نشه؟

    شاید الان بگی برو برای خودت زندگی کن و از زندگیت لذت ببر... ولی خب تو بگو من نباید به یه چیز دیگه ای دلم و خوش کنم که دیگه به این مشکل فکر نکنم؟ من توزندگیم هیچی ندارم نه پول نه قیافه نه هیکل هیچی ندارم
    اگه این مشکل رو نداشتم حداقل میتونستم راحت تر دوست پیدا کنم که حداقل با اونا وقتمو بگذرونم و دگ افسرده نشم

    تو رو خدا من رو با این خارجیا که توی بهترین جای دنیا زندگی میکنن مقایسه نکنین شرایط زندگی اونا فرق میکنه به آدم ناقص توی اروپا یا ژاپن یا آمریکا با یه آدم ناقص توی ایران زمین تا آسمون فرق میکنه اونا بخاطر شرایط و فرهنگ بالایی که دارن یکم راحتتر میتونن با مشکلاتشون کنار بیان

    ببخشید زیاد حرف زدم من فقط نمیدونم چطوری از فکرش بیام بیرون همین و نمیدونم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    دوست من در ابتدا لازمه که عرض کنم قصد من به هیچ وجه مقایسه شما و زندگی تون با میشل و زندگی اش و کلا خارجی ها نبوده و نیست . هرگز این طور نیست . این مثال رو من برای این زدم که متوجه بشی که فقط شما نیستی که این چنین مشکلاتی که به نظر خودت قابل حل نیستند داری . پس آروم باش و به خودت بیا . من می خوام کمکت کنم و دقیقا هم وضعیتت رو می تونم درک کنم . اما اگر من هزارتا راهکار هم که بهت بدم باز تا خودت نخوای ، هیچ چیزی حل نمیشه .
    شما تمام سوالاتی که از خودت می کنی با چرا شروع میشه . آیا تا به حال به این موضوع دقت کردی ؟
    و آیا این رو می دونی که سوالاتی که انسان از خودش به این صورت می پرسه یا به اصطلاح در علم روانشناسی به اون می گن " سوالات چرایی " هرگز به جواب درستی ختم نمیشه ؟
    شما اگر می خوای از همین حالا تغییر رو احساس کنی بیا تمام سوالاتی رو که از خودت می کنی و با چرا شروع میشه رو کلا بریز دور و یه برگه کاغذ بزار جلوت و روی این سوال تمرکز کن و به اون جواب بده ؟

    چگونه از پس این مشکل بر بیام ؟

    اگر تصمیم داری واقعا مشکلت حل بشه . پس شروع کن . من بهت راهکار دادم و شما فقط کافیه به اون عمل کنی . ازت می خوام به هیچ چیز دیگه فکر نکنی و خودکارت رو به دست بگیری و آماده نوشتن بشی و شروع کنی به جواب دادن به همین سوالی که برات نوشتم و هرگز دست از تلاش برای پاسخگویی به جوابت بر ندار .

    در کامنت بعدی می خوام جواب این سوال رو حتما برام ارسال کنی .
    ویرایش توسط niloofarabi : 2016_09_11 در ساعت 12:52
    لذت خوشبخت بودن بزرگترین لذت دنیاست . پس اگر این بار هم افتادید ، نا امید نشوید و باز هم

    امتحان کنید . هر بار که این کار را انجام دهید تجربه بیشتری به دست خواهید آورد . آن قدر ادامه

    دهید تا به نتیجه برسید.


    دوستار شما
    علی شجاعی فر - آکادمی موفقیت
    www.academymovafaghiat.com/landingpage
    کانال آکادمی موفقیت
    https://telegram.me/academymovafaghiat

    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    نقل قول نوشته اصلی توسط alishojaee نمایش پست ها
    دوست من در ابتدا لازمه که عرض کنم قصد من به هیچ وجه مقایسه شما و زندگی تون با میشل و زندگی اش و کلا خارجی ها نبوده و نیست . هرگز این طور نیست . این مثال رو من برای این زدم که متوجه بشی که فقط شما نیستی که این چنین مشکلاتی که به نظر خودت قابل حل نیستند داری . پس آروم باش و به خودت بیا . من می خوام کمکت کنم و دقیقا هم وضعیتت رو می تونم درک کنم . اما اگر من هزارتا راهکار هم که بهت بدم باز تا خودت نخوای ، هیچ چیزی حل نمیشه .
    شما تمام سوالاتی که از خودت می کنی با چرا شروع میشه . آیا تا به حال به این موضوع دقت کردی ؟
    و آیا این رو می دونی که سوالاتی که انسان از خودش به این صورت می پرسه یا به اصطلاح در علم روانشناسی به اون می گن " سوالات چرایی " هرگز به جواب درستی ختم نمیشه ؟
    شما اگر می خوای از همین حالا تغییر رو احساس کنی بیا تمام سوالاتی رو که از خودت می کنی و با چرا شروع میشه رو کلا بریز دور و یه برگه کاغذ بزار جلوت و روی این سوال تمرکز کن و به اون جواب بده ؟

    چگونه از پس این مشکل بر بیام ؟

    اگر تصمیم داری واقعا مشکلت حل بشه . پس شروع کن . من بهت راهکار دادم و شما فقط کافیه به اون عمل کنی . ازت می خوام به هیچ چیز دیگه فکر نکنی و خودکارت رو به دست بگیری و آماده نوشتن بشی و شروع کنی به جواب دادن به همین سوالی که برات نوشتم و هرگز دست از تلاش برای پاسخگویی به جوابت بر ندار .

    در کامنت بعدی می خوام جواب این سوال رو حتما برام ارسال کنی .

    دوستار شما
    علی شجاعی فر - آکادمی موفقیت
    واقعا نمیدونم چطور از پسش بر بیام چون هر موقع توی آینه خودمو میبینم حالم از خودم بهم میخوره و نمیتونم به خودم بگم که هیچ مشکلی ندارم...اگر هم یه روزی نسبت بهش بی توجه بشم اونوقت آیا بقیه ی اطرافیان هم همین دید رو دارن؟ آیا اگه من با این مشکل کنار بیام دلیل میشه خاسنگاری هر کی رفتم اونم باهاش کنار بیاد؟ معلومه که نه
    پس من نهایت کاری که میتونم بکنم اینه که خودم رو تغییر بدم ولی تمسخر و دل شکستن بقیه رو نمیتونم تغییر بدم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    در پاسخ به این سوالات که اگه یه روزی من از پسش بربیام و به اون بی توجه بشم آیا دیگران هم همین دید رو دارن ؟
    در جواب لازمه که بهت بگم دوست من ، همه انسان ها از فرد همیشه ناراحت و عبوس فرار می کنند و به سمت فردی می روند که شاداب و خوشحاله . این رو می تونی به وضوح خودت هم ببینی . آیا تا اینجای حرفم رو قبول داری ؟

    خب ، و نکته دومی که لازمه بهت بگم اینه که برای هیچ انسانی فرقی نمی کنه که شما چه شکل ظاهری بدنت یا چهرت چه طوریه ، مردم زمانی به این چیزها توجه می کنند که این موارد روی خودت تاثیر بزاره یعنی به شما احساسی بده که همین حالا داری .

    پس اگر می خوای دید مردم رو نسبت به خودت عوض کنی لازمه که اول از خودت شروع کنی . به خودت ، به همین چیزی که الان هستی احترام بزار ، اجازه نده که کسی بهت توهین کنه ؛ به خودت شخصیت بده ، ظاهر و حالت فیزیولوژی بدن شما تنها زمانی می تونه وضع رو بد کنه و روی روحیه شما تاثیر منفی بزاره که شما رفتار خوبی نداشته باشی . وضعیت فعلی شما به این صورته که چون احساس خوبی نسبت به خودت نداری ، پس مدام شخصیت خودت رو جلوی خودت خورد می کنی و به خودت بی احترامی می کنی که نتیجه این بی احترامی و نداشتن احساس خوب ، رفتار بد است و شما زمانی که رفتار خوبی با دیگران نداشته باشی ، با آنها از مسائل خوب صحبت نکنی ، نخندی ، شاداب نباشی و همین طور شما رو آدم بی هدفی تصور کنند ؛ اون زمان ، زمانی که مردم حتی خانواده ات از شما فرار می کنند . این یک قانونه و هر کسی اون رو رعایت نکنه ، حالا این فرد می خواد زیبا باشه یا زشت ، فرقی نمی کنه در همه حال مردم از اون فرار مکنن .
    پس به جای اینکه خودت رو در ترس هات زندانی کنی ، به جای اینکه مدام به این فکر کنی که مردم در مورد من چی فکر می کنند ، به جای اینکه فکر کنی که آیا کسی به من زن می ده یا نه ، بیا فقط روی احساست تمرکز کن . مطمئن باش دوست من ، شما اگر فقط بتونی احساس خودت رو تغییر بدی تمام مشکلاتت حل میشه .

    با تغییر احساست ، کلامت تغییر میکنه و با تغییر کلامت رفتارت تغییر میکنه و نتیجه این تغییرات عوض شدن دیدگاه خودت و اطرافیانت نسبت به شخصیت خودته . پس این قدر این دست و اون دست نکن و فکرت رو از تمام مسائل و مشکلاتی که داری دور کن و به مسائل حاشیه ای اصلا توجه نکن .
    مهمترین کار تو از همین حالا اینه که خودت رو تغییر بدی ؛ اون زمان بشین و تماشا کن که چه طور دنیای بیرون تو و اطرافیانت رفتارهاشون رو تغییر میدن و به سمت تو جذب می شن .
    ارزش خودت رو با انتخاب یک هدف عالی که واقعا دوست داری به اون برسی بالا ببر و هیچ گاه هیچ گاه تحت هیچ شرایطی کاری نکن که به شخصیتت لطمه بزنی .
    ویرایش توسط niloofarabi : 2016_09_11 در ساعت 12:52
    لذت خوشبخت بودن بزرگترین لذت دنیاست . پس اگر این بار هم افتادید ، نا امید نشوید و باز هم

    امتحان کنید . هر بار که این کار را انجام دهید تجربه بیشتری به دست خواهید آورد . آن قدر ادامه

    دهید تا به نتیجه برسید.


    دوستار شما
    علی شجاعی فر - آکادمی موفقیت
    www.academymovafaghiat.com/landingpage
    کانال آکادمی موفقیت
    https://telegram.me/academymovafaghiat

    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    من 28 سالمه و مدام ذهنم مشغول هست . نمیتونم کارم رو خوب مدیریت کنم . تو کار گل و گیاه هستم و طوری شده که برای خرید محص.لات خودم هم نمیتونم برنامه ریزی خاصی داشت هباشم . لطفا یکی از دوستان کمکم کنه .

    با تشکر
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •