سلام . ممنون میشم راهنماییم کنید.
من قبلا مشکل افسردگی داشتم و هنوز هم دارم ولی تا حدودی کنترلش کرده بودم و زندگیم و روابطم نرمالتر شده بود. تا اینکه یک مورد خواستگار معرفی شد و چون ایشون شرایط کلیش خوب بود به دوره آشنایی ادامه دادم. ایشون به نظر خیلی مهربان می اومد و از همون اوایل آشنایی، خیلی صمیمانه رفتار میکرد. مثلا یهو داشت حرف میزد بهم میگفت چقدر نور خورده توی صورتتون خوشکل شدین، یا مثلا توجه داشت بهم. از اون توجه هایی که دخترا خوششون میاد. مثلا من یه روز یه دستبند دستم بود. متوجهش شد و گفت چقدر قشنگه به دستتون میاد. یا مثلا اینکه صداتون هم قشنگه خوبه که برید دنبال گوویندگی. یا آهنگ زیاد میفرستاد. یا کلا وقتی من مثلا میخواستم خطاب قرار بدم و میگفتم آقای فلانی، میگفت جان دلم، یا وقتی سلام میکردم میگفت سلام به روی ماهتون.

در کل رفتارش مهربانانه بود. هر چند من واقعا سخت رفتار میکردم. و توجه خاصی بهش نمیکردم. ولی او مهربونی میکرد. من خیلی سعی یمکردم جلوی ایجاد احساسات رو در خودم بگیرم. ولی وقتی یک ماهی از زمان معرفی و خواستگاری اونها گذشت، احساسات قلبی شدیدی بهش پیدا کرده بودم. و انگار کلا جون گرفته بودم. روحیه گرفته بودم و انگیزه زیادی برای زندگی پیدا کرده بودم. به سلامت خودم بیشتر توجه داشتم، فعالیت های اجتماعیم بیشتر شد، ورزش رو شروع کرده بودم، نمازهام رو میوندم، و کلا گویا زنده شده بودم.

تا اینکه یهو بهم گفت که هر چی فکر میکنه میبینه فعلا نمیخواد ازدواج کنه. من گفتم خب پس برای چی وقتی منو بهتون معرفی کردن قبول کردین؟ گفت چون با معرف رودربایستی داشتیم و خانوادم هم کلا میخوان منو مجبور به ازدواج کنن. گفتم خب همون جلسه اول که منو دیدین میگفتین به دلم ننشسته و تمومش میکردید و لازم نبود دو ماه ادامه بدید. و ارتباطم رو باهاش قطع کردم. البته اون هم اصلا پیگیر نشد. انگار از خداش بوده از دست من راحت بشه.

ولی راستش خیلی این داستان اذیتم کرد و به خاطر دو ماه آشنایی، من حدود هشت ماهه که درگیرم. اولاش همش گریه میکردم ولی مدتیه احساس غم نمیکنم. ولی هنوز خیلی دلم میخواد که تاوان پس بده و ته ذهنم درگیرم با یک حالت خشم.
توی این هشت ماه هم به هیچ کاری نرسیده ام. در کل احساس بی انگیزگی و بی هذفی و اضطراب پیدا کرده ام.

خدود دو ماه پیش یک مورد خواستگار معرفی شد. شرایط خانوادگی و فرهنگیش خیلی خوبه. خودش هم آدم خوش قلب و خوبیه و انسانیت داره. اونها دو جلسه اومدن خونمون. خودمون هم دو بار با هم بیرون رفته ایم و حرف زده ایم و یک بار هم ما رفته ایم خونشون. .
مشکلی که ایشون داره اینه که شرایط کاریش معلوم نیست. دنبال مهاجرته و هنوز اینکه کارش جور بشه یا نه، مشخص نشده.

ولی خانواده خیلی خوبین و خودش هم آدم خیلی خوبیه.
اما من نمیدونم مشکلم چیه که نمیتونم حس خوبی باهاش داشته باشم. نمیدونم این حالتم ناشی از نگرانیم در مورد شرایط نامعلومشه، یا اینکه حس میکنم خودش آدم اهل ابراز احساساتی نیست ( و من خودم میدونم که خیلی نیاز به دوست داشته شدن و توجه دارم)، یا ناشی از افسردگی و یا هنوزز ته مونده غم و خشمیه که ناشی از قضیه ی قبله؟ یا کلا آدم ترسویی هستم و از مسئولیت های زندگی میترسم؟

هم فکر اینکه بله بگم ته دلم رو خالی میکنه، هم وقتی میخوام نه بگم مضطرب میشم. کلا اضطراب شدیدی و ناتوانی در تصمیم گیری پیدا کرده ام. اصلا فکر ازدواج وحشت زده ام میکنه.اما
اینکه میگم ازش توجه و محبت خاصی نمیبینم منظورم اینه که مثلا تا حالا نگاه با احساسی بهم نکرده، با لحن با محبتی باهام حرف نزده. نه اینکه بد اخلاق باشه ها، اتفاقا در کل آدم خوش قلبیه و مثلا مامان من مریض بود اومد عیادتش یا مرتب برام پیام توی تلگرام میفرسته و احوالپرسی میکنه. یا مثلا بیرون که میریم شروع میکنه برام میوه پوست میکنه، اما حس و حالش مثل یک دوست خانوادگیه، مثل یک برادره.

مثلا اون شب که خونشون بودیم، من دستم رو نشون دادم بهش که اونروز شدید بریده شده بود و پانسمانش کرده بودم. ولی اصلا عکس العملی نشون نداد. فقط گفت هووم و به میوه خوردنش ادامه داد. توقع من این بود که مثلا بگه :" ببینم، ای واای، با چی برید؟ الان هنوز درد داره؟"
اما اون این چیزا رو نمیگه

از یه طرف میگم شاید چون هنوز من جواب نداده ام حدود رعایت میکنه. اما خب من برام مهمه که بدونم طرفم آدمیه که میتونه بهم محبت کنه. چون مهمترین چیزی که من از ازدواج میخوام دوست داشتن و دوست داشته شدن و عشق و محبته.

از کجا باید بفهمم اهل محبت کردن هست یا نه؟

نمیتونم در کل تصمیم بگیرم و اضطراب بالایی پیدا کرده ام. نمیدونم مشکل از چیه و چجوری باید حلش کنم و چه تصمیمی باید بگیرم.