با سلام
من 45 سالم هست و همسرم 40 سال و دوفرزند داریم( یک دختر 8 ساله و یک پسر12 ساله)
در آستانه مهاجرت به کانادا و بصورت کاملا اتفاقی متوجه خیانت خانمم شدم.بعد از 24 ساعت جهنمی به تمامی سه سال و نیم خیانتش که خیلی ماهرانه و در ابعاد فجیعی بود اعتراف کرد.
در ابتدا شوکی مرگ اور به من وارد شدچون از بین 1000 نفر از دوست و دشمن کنار ما اگر سوال میشد هیچکدام حتی یک نفر هم باور نمیکردند ایشون یعنی همسرم همچین کارهای کثیفی رو انجام داده باشه
اما انگار یک روح پلید یا شیطان گونه ای در وجودش مستولی شده بوده که انواع کثافتکاریها رو به صورت پنهانی انجام داده بوده
به دلیل شرایط خاص فرزندانم و برای جلوگیری از اسیب به انها و همچنین جایگاه خاص خانوادگی خودم قضیه رو فقط با یک مشاور مطرح کردیم و جلسات مشاوره رو اغاز کردیم.
من یک فرد موفق در زمینه کاری خودم بودم و هستم و شاید خیلی ها حسرت ظاهر زندگی و موفقیت های ما رو داشتند و هنوز هم شاید دارند.
اما شلوغی سر من از نظر کاری و غفلت من از ایشون باعث شده بود که ایشون عملا احساس کنه من دیگه براش ارزشی قایل نیستم و این احساس حقارت باعث شده بود که به این دام بیوفته( دام یک نفر در ابتدا و بعد در ادامه به نفر دیگه!!!!!!!)
اونقدر اعترافاتش وحشتناکه که هنوز نمیتونم در موردش فکر کنم و بیان کنم
اما اوج بی رحمی و قساوت رو به خودش و بعد به زندگی مون رو انجام داده بود.
اینکه یک زن در بهترین موقعیت زندگی اینقدر شان خودش رو پایین بیاره که با افراد عادی ( مثل کارمند بنگاه معاملات ملکی یا فروشنده مغازه)این روابط رو ایجاد بکنه در شرایطی که اونا هرکدوم هفت هشت سال ازش کوچیکتر بودنو اگر برای استخدام به شرکت من مراجعه میکردن شاید به عنوان نظافتچی هم استخدامشون نمیکردم جز اتفاقاتی هست که وجودم رو اتیش میزنه.
به هر حال برای ریشه یابی این قضیه و اینکه مشخص بشه چرا این اتفاق افتاده به مشاور مراجعه کردم و تصمیم رو گذاشتم بعد از اینکه بتونم خودم رو پیدا کنم
چون احساس نابودی و شکست وحشتناکی داشتم و تقریبا سه ماه قدرت تشخیص هیچ چیزی و هیچ کاری نداشتم و فقط با کمک مشاور و برنامه ایشون خودم و ایشون رو هم که تقریبا نابود شده بود حفظ کردیم تا هم مهاجرت انجام بشه هم بچه هامون متوجه نشوند که به دلیل وابستگی عاطفی زیادی که به ایشون داشتند اسیب زیادی میدیدند.
ایشون ایشون به تمامی کاراشون اعتراف کردند و برای یک بار فقط فرصت خواستند تا جبران کنند و حداقل کنار من و بچه ها بمونند
تصمیم سختی بود اما این فرصت رو دادم که فقط بمونند ضمن اینکه یک سری از اشتباهات روابط بین مون هم که باعث فاصله و دوری و در نهایت حقارت و عدم اعتماد به نفسشون بود رو اصلاح کردیم.
الان یک سال از این موضوع می گذره
تو این مدت ایشون تمام و کمال ایستاده و ابراز علاقه شدید میکنه به من ابراز پشیمونی ندامت
اما من در این مدت بصورت صرع گونه هر چند وقت حالم بد میشه
یاداوری خاطرات
کارهایی که کرده( من از ریز کارهاش و ساعتهاش و جزییاتش مطلع شدم) حالم رو به ناگهان بد میکنه
علیرغم اینکه اوایل هیچ تنفری ازش پیدا نکرده بودم و بیشتر به عنوان یک قربانی میدیمش(قربانی خانواده اش که ......وشرایطی که من براش به وجود اورده بودم)
اما الان یواش یواش دارم نسبت بهش تنفر پیدا میکنم( چون حجم کثافتکاریها و تعداد دفعاتی که انجام داده وحشتناکه)
الان موندم ادامه بدم
این جهنمی که برای خودم هر روز بلند میشم از خواب رو تمومش کنم
تموم کردنش الان که اون هیچ سر پناهی نداره و شاید با طلاق باعث نابودی خودش و بچه هام بشم
از یکطرف خودم با یاداوری این خاطرات که هر لحظه اش قلبم رو به درد میاره
موندم چه کنم؟؟؟؟؟؟