سلام من سه ساله ازدواج کردم و یکسالو نیم نامزد بودم قبل از نامزدی هم حدود چهارسال با. شوهرم چتی و حضوری در ارتباط بودیم و اون اولین دوست پسر من بود .ازدواج ما از روی علاقه نبود چون تا روز خواستگاری. شوهرم مردد بود میگفت میترسم با تو ازدواج نکنم بعد پشیمون بشم و توی نامزدی هم بارها با هم مشکل داشتیم و اونم راضی نبود از انتخابش تا اینکه ازدواج کردیم.البته منم عاشق شوهرم نبودم من هیچ وقت عاشق نشدم تا حالا.تو این سه سال حتی یکبار نیومده به من بگه دوستت دارم خودم باید بپریم دوسم داری بگه اره والا اون نمیگه.وقتی میپرسم میگه تو کاری نمیکنی که من بتونم بهت بگم دوست دارم.همیشه به شوخی میگه اشتباه کردم با تو ازدواج کردم. و بعضی وقتا هم جدی میگه اگه به مامان و بابات قول نداده بودم یک روز نگهت نمیداشتم،یا اینکه من ادم با وجدانیم والا الان اینجا نبودم صدبار تو رو ول کرده بودم رفته بودم یا اینکه من بچه نمیخوام چون بچه تو هم مثل خودت بیشعور میشه. من از درون نابودم از وقتی ازدواج کردم شدم یه دختر عقده ای و بدون اعتماد به نفس.وقتی زنای زیبا رو میبینم حسرتشونو میخورم و یا کسایی که پسر عاشقشونه،حتی دیدن فیلمای عاشقانه حالمو بد میکنه.همش گریه میکنم که چرا من هیچ وقت تو زندگیم کسی عاشقم نشده و حتی شوهرمم دوسم نداره،من برای هیچ مردی جذابیت ندارم.همش ارزوی مرگ دارم چون نمیتونم جدا بشم میدونم جدا بشم هیچ وقت نمیتونم با ادم بهتر از اون ازدواج کنم ، این زندگی هم که فکر کنی طرفت داره تحملت میکنه سخته.میگم اگه من بمیرم خوبه اونم میتونه بره با دختری که دوس داره ازدواج کنه و خوشبخت بشه .اوایل ازدواج که همش تو فکر خودکشی بودم ولی الان دیگه نه ولی هر زمانی که بمیرم خوشحال میشم.نمیدونم چیکار کنم خیلی هم بهش میگم تو به من توجه نمیکنی من کمبود محبت دارم ولی انگار نه انگار.هر کسم که مارو ببینه فکر میکنه ما خیلی خوشبختیم چون شوهرم ادم خوب و احترام گذاریه منتها انتخابش اشتباه بوده و مجبوره ادامه بده.نمیدونم چیکار کنم