سلام همسرم اصلا بهم توجه نمیکنه اوایل ازدواج خوب بود کم کم خانواده اش دخالت میکردن کجا برین کجا نرین چرا بیرون دست زنتو میگیری و... منم بی محلی میکردم تا اینکه یه روز پدرشوهرم اومدم کلی چیز گفتم منم دیگه احترام گذاشتم کنار جوابش دادم که تو زندگی ما دخالت نکنید و ... شوهرمو تحریک کرد که باید زنتو طلاق بدی که تو این جریان دعوا فهمیدم باردارم اما شوهرم طوری شده بود که تویی بارداری محلم نمیذاشت محبت نمیکرد منم از خانواده ام دور بودم من تهران بودم خانواده ام اصفهان خانواده اش هم محلم نمیذاشتن و به شوهرم گفتن زنت حق نداره پا بزاره خونه ما تا 6 ماه بارداری کم کم حال پدرشوهرم بد شد فهمیدن سرطان داره شوهرم از من خواست بریم خونشون منم رفتم همه چیز فراموش کردم از دل و جون کمک مادرشوهرم میدادم و هر روز کنارشون بودم حتی وقتی که بچم بدنیا اومد هر روز بودم چون همسرم بهم میگفت بابام میخواد نوه اش ببینه اما شوهرم رفتارش باهام سرد بود الان پدر شوهرم فوت شده دیگه محلم نمیده بهمش میگم چرا اینجوری شدی میگه یادم میاد که چطوری جواب بابامو دادی پس چرا یاد خوبی های که کردم نمی افته
همسرم الان 9 ماهه که کنار من نمیخوابه منم دیگه دارم سرد میشم ازش ولی زندگیمون دوس دارم نمیدونم چکار کنم
ممنون میشم راهنمایم کنید