Zohreh:
سلا و خسته نباشید . من یک زن خانه دار هستم . ۲۹ سالمه و دو تا بچه ۵ ساله و ۱ونیم ساله هم دارم . همسرم هم ۳۵ سالشه و الان نزدیک ۲ ساله که بیکاره . یعنی با برادرش مغازه شریکی دارن ولی همش اون که مجرده دم معازه است و همسر من همیشه یا خوابه یا با دوستاش بیرون بقیه اوقات هم پا تلوزیون . این اقا روز رو کامل میخوابه شاید تا ۱۰ ساعت هم تو روز بخوابه . عصر که دیگه خوابش نمیبره پا میشه با دوستاش میره بیرون گاهی هم شام‌رو بیرون میخوره و گاهی هم نمیاد تا ۱۲ شب . چند باری سر این موضوع باهاش دعوام شد تا اینکه دیگه ساعت ۱۰ الی ۱۱ میاد خونه . خودش خیلی پرنده داره تو خونه که واقعا منو خسته کردن. شاید حدود ۲۰ تا قفس تو خونه ۱۵۰ متری ماهست وقتی ام میگم زیاده و ما اذیت میشیم و بچه کوچیک داریم و ... میگه اینا سرگرمی من اند . تازه شب که شد فقط میاد پیش ما تا خوابمون ببره بعد پا میشه میره پا تلوزیون گاهی از ساعت ۱۲ و ۱ میره تا ۶ و ۷ صبح پا تلوزیونه . تو این مدت که بیکار شده خیلی این رفتارش زیاد شده و دیگه اصلا شبها نمیخوابه . در مورد رابطه هم براش کم نمیزارم هر وقت میخواد باهاش راه میام و براش کم نمیزارم . کمی محدودیت دارم اما جای دیگه جبرانش میکنم . بعد هم تا کارش تموم شد میره شستشو بعدش سر یخچال میوه و ... برمیداره و میره پا تلوزیون تا صبح . تا وقتی من بیدارم فیلم سینمایی وقتی که بخوابم فیلم های سوپر میبینه . گاهی سعی میکنم پیشش باشم که نبینه. اما واقعا خسته میشم تمام روز کارهای خونه و غذا درست کردن و رسیدگی به بچه ها . شب فقط استراحت دارم اونم یا اینجوری یا وقتی میره میشینه پا تلوزیون از ناراحتی نمیتونم بخوابم و فقط حرص میخورم یا گریه میکنم . بعد هم اگه تو خونه بگم کمکم کن یا کاری کن میگه اینا وظیفه اته داری وظیفه تو انجام میدی . پس چرا فقط من وظیفه دارم اون فقط باید بخوره و بخوابه و بگرده ؟ احساس میکنم فقط تو خونه اش نقش کلفت و نوکر دارم اگه هم چیزی بگم در جا میگه علی یارت هرجا میخوای برو .بچه ها رو بزار برو به سلامت . میدونه فقط به خاطر بچه هاست که با این اخلاق هاش تحملش میکنم . خیلی خیلی خسته ام . نمیتونم دیگه تحملش کنم. وقتی هم باهاش حرف میزنم و میگم این کارا بده و گناهه و.‌. میگه مگه من تنهام عالم و آدم میبینن منم میبینم اونا هم فیلم بازی میکنن که بقیه ببینن خودشون دوست دارن دیده بشن . خواهش میکنم راهنماییم کنید . تحمل فضای خونه برام سخت شده . اعصابم هم ریخته به هم نمیتونم فکر و ذکرم رو بزارم رو بچه ها .
تازه خیلی هم خودخواهه . اگه جاییم درد بگیره یا اتفاقی برام بیافته درجا میگه خدا داره تنبیهت میکنه که فلان حرف رو بهم زدی . یا یک مدت دستم درد میکرد میگه به خاطر حرفاته در حالی که اصلا اینجور نیست .