با سلام من خانمی 31ساله لیسانس هستم شوهرم 32 ساله و دیپلم
چهار ساله که ازدواج کردیم
من دوران نامزدی از تک تک خواسته هام براش گفتم اما او به قدری بی توجه است که همان دوران تولد من رو بخاطر نداشت.
اظهار عشق و علاقه میکند اما کاری که دل من خوش شود را نمی کند با. اینکه خواسته هام خیلی کم و سهل الوصول هست
ارزوهای دست نیافتنی ندارم اما تو زندگی با شوهرم دست نیافتنی شده.
چهارساله حتی من رو به جایی که مناظر زیبای پاییزی داشته باشد نبرده، حتی درون شهر که یکی از قشنگترین. خواسته هامه.
نه سورپرایزی دارم نه کادویی نه جایی که بهم خوش بگذره. خواسته هام رو باید هربار خودم بگم هیچ وقت نشده که بیاد بگه این جمعه میبرمت فلان جا.
من اوایل خیلی به خودم می رسیدم اما از بس او بی توجه است دست از خودم کشیدم. قبلا سرکار بودم اما الان فقط خانه وخانواده همسرم که طبقه بالا هستن
به قدری احساس پوچی میکنم احساس میکنم افسردگی گرفتم. درضمن دوساله اقدام به بارداری داریم اما باردارهم نشدم.
خودم فکر میکنم بخاطر وجود خانوادش هست که من را به تفریح نمی برد.
زندگی برام تکراری و بی معنا شده
شما راهنماییم کنید که چه کار کنم