سلام.من۲۵سالمه وسه سال ازدواج کردم یه پسر۱۸ماهه دارم شوهرم ادم تندیه وخیلی بداخلاق سرهرچیزی به شدت باهام دعوامیکنه و حرفای زشت میزنه ...همیشه تحقیرم میکنه وازم ایرادمیگیره منم میگم من همون ادمم که خواستی باهام ازدواج کنی و پسندیدی وخیلی دوسم داشتی اونم هربار به شوخی میگه شب بود درست ندیدمت ..بهم میگه مامانم ازتو خوشگلتره و ازین حرفا خب منم آدمم صبوری یه حدی داره
اوایل دوسش داشتم خیلی زیادبهش محبت میکردم اونم تا این حدبد نبود ولی از محبت یکطرفه خسته شدم واوایل نسبت به بی احترامیاش سکوت میکردم ولی خب تو دلم میموند حتی ازم معذرت نمیخواست بعدمنم تند شدم جوابشو میدادم اونم بیشترکفری میشد یبارم منو زد تازگیا بازم مثل قبل سکوت میکنم ولی توخودم میریرم همش گریه میکنم همش حرفایی که میخوام بهش بگمو تودلم میگم واقعا دارم دیوونه میشم وقتی اعترض میکنم به رفتاراش میگه من شوهر توام و هرکاری کنم حق دارم چون اجازه دادم تو خونه ام زندگی کنی و خرجتو میدم اگه خوشت نمیاد میتونی بری دوس دارم برم ولی پسرم چی.... با اومدن پسرم خیلی ظالم شده
اون اصلا باما وقت نمیگذرونه صبا سرکار عصرا بادوستاش هرشبم مجبورم میکنه بریم خونه پدرش پسرم بچه شلوغیه اونجا شلوغ میکنه شوهرمم هی سرش دادمیزنه و میگع‌میزنمت کلا وقتی اونجاییم خیلی اعصابم خورد میشه سرمنم دادمیزنه نزار گریه کنه خب وقتی اونجا میریم ناراحت میشی از شلوغی بچه چرا باید هرشب بریم؟!
من پرستاری خوندم یه مدت کارکردم و یکم پول پس انداز کردم به زور میخواد پولمو بگیره من نمیدم چون جز خوردن هیچ نیازمو رفع نمیکنه و اون پول پشتوانه منه.... اصرار میکنه بازم برم سرکار ولی مدتی که سرکار بودم خیلی عذاب کشیدم،پسرموازم دورمیکردن چون خونوادش نگهش میداشتن من بعدبیمارستان که میومدم خونه مادرش واسه گرفتن بچه ۳ساعت مجبورم میکرد اونجا بشینم حتی اگه خودش نبود بعدم میومدم کارخونه.... پسرمم که گریه میکرد سرم داد میزد ارومش کن خودشم همش با گوشی بازی میکنه
واقعا دیگه ازش خسته شدم خیلی دلم میخوادجدا شم میترسم بیماری روانی پیداکنم ... دلم بحال پسرم میسوزه