تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)
به همکلاسیم علاقه مند شدم نمیدونم چی کار کنم    به همکلاسیم علاقه مند شدم نمیدونم چی کار کنم
به همکلاسیم علاقه مند شدم نمیدونم چی کار کنم    به همکلاسیم علاقه مند شدم نمیدونم چی کار کنم



به همکلاسیم علاقه مند شدم نمیدونم چی کار کنم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:hosein97
آخرین ارسال:dehghanzahra
پاسخ ها 2

به همکلاسیم علاقه مند شدم نمیدونم چی کار کنم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    من دانشجوی ترم ۳ هستم و به یکی از همکلاسی هام از اواخر ترم یک علاقه مند شدم و این حس داره هی شدید و شدید تر میشه و نمی دونم چی کار کنم
    اول که اومدم دانشگاه اصلا فکر نمیکردم و نمیخواستم که این اتفاق بیوفته
    من پسر مذهبی هستم و روابطمو همیشه با دخترا کنترل میکردم و مواظب نگاهم هستم و حد و حدود رو رعایت میکنم ولی این شرایطی که دانشگاه ما داره و این رشته ای که تحصیل میکنم باعث شده دخترا و پسرا زمان زیادی رو خیلی نزدیک هم باشن و کار گروهی و اینچیزا و برای همین نمیتونستم خودمو به کل از جمع دور کنم و نمیتونستم همیشه رفتار جدی و غیر دوستانه نشون بدم از خودم و منزوی باشم
    این شد که از اواخر ترم یک به یکی از دخترا یه حسی پیدا کردم و احساس کردم که دوسش دارم ... اوایل فقط یه حس بود که فقط دوست داشتم بیشتر باهاش صحبت کنم ولی کم کم جدی شد وقتی دیدم داره اینطور میشه سعی کردم بتونم فراموشش کنم سعی کردم حسمو سرکوب کنم دیگه کمتر میرفتم سمتش سعی میکردم کمتر باهاش صحبت کنم تا حسه کم بشه ولی بد تر شد چونکه هر روز دانشگاه میدیدمش و خیلی موقع ها اون میومد سمتم و وسطای ترم دو از رفتارش و از توجه های الکیش بهم ( مثلا الکی از کارم تعریف میکرد یا به حرفم که خیلی هم خنده دار نبود میخندید یا با کارای دیگه احساس کردم که بهونه درست میکنه تا بیاد سمتم ) احساس کردم که اونم به من حس داره و این علاقه منو بهش بیشتر کرد و حسمو نسبت بهش شدید تر کرد.

    ولی من تا الان که اواخر ترم ۳ بهش چیزی نگفتم در مورد اینکه دوسش دارم و دارم خفه میشم خیلی موقع ها بیشترین ارتباطمون تو دانشگاه فقط سلام خدافظه ولی باز نمیتونم فراموشش کنم شب و روز بهش فکر میکنم تو دانشگاه ذهنم همش درگیر اونه دارم افسرده میشم حالم خیلی بده
    از طرفی یه چیز دیگه که آزارم میده اینه که من به خاطر اعتقاداتم باهاش ارتباط نزدیک برقرار نکردم و صمیمی نشدم و وقتی ازش سعی کردم فاصله بگیرم تا فراموشش کنم باعث شد تا نتونم باهاش صمیمی شم تا مثلا بخوام چیزی که تو دلمه رو بهش بگم ولی این دوری فایده نداشته و فکر میکنم کارو بد تر کرده نمی تونم فراموشش کنم
    در مورد رفتارش هم : اون دختري مذهبی ای نیست
    اوایل با پسرا دست نمیداد ولی الان میده با پسرای غیر مذهبی دانشگامون تقریبا صمیمیه و این منو آزار میده
    علایق مشترک زیاد داریم و خیلی موقع ها اون در مورد این موضوع هایی که منم بهش علاقه دارم میاد سر صحبتو باز میکنه
    رفتارش و شخصیتش احساس میکنم تقریبا شبیه منه ولی چیزی که آزارم میده اینه که پایبند مذهب نیست به این فکر میکنم که اگه بتونم باهاش صمیمی شم بتونم نظرشو عوض کنم

    در مورد رفتار اون بگم که اول اینجوری نبود و خانوادش هم فکر میکنم مذهبی ان اوایل با پسرا دست نمیداد و فکر میکنم اینکه الان اینطوری شده به خاطر جو دانشگاس و فشاری که اکثریت غیر مذهبی میارن ولی باز نسبت به خیلیا واقعا بهتره و تا حدی حد و حدود رو رعایت میکنه ولی میترسم بدتر شه
    در مورد حسم به اون من اوایل مطمئن نبودم فکر میکردم فقط یه حسیه که از غریزه جنسی میاد بیرون و اگه بی توجهی کنم بهش تموم میشه ولی نشد

    بعد خیلی از شک و تردیدام که این دوست داشتن پایدار میمونه یا نه و اینکه بهتر بتونم بشناسمش زمانی حل میشه که بتونم بهش نزدیک تر شم ولی به خاطر خجالت و به خاطر فضایی که توشم و اون توشه نمیتونم خیلی بهش نزدیک شم من نمیتونم فضایی که با رفیقای مذهبی خودم دارمو ترک کنم و بیشتر زمانمو با اون که اکثرا با غیر مذهبی های دانشگاس بگذرونم و از خودم میترسم که رفتارم به ناچار توی اون جمع تغییر کنه مث خیلیا که اوایل اومدن دانشگاه نماز میخوندن محرم نامحرمی رعایت میکردن ولی الان که سه ترم گذشته کاملا تغییر کردن البته میدونم همچین تغییری تا این حد برام نمیوفته ولی خب نمیتونم بهش نزدیک شم
    گیر افتادم نمیدونم با این حسم چه کنم
    هنوز از نوع رفتار و نگاهش احساس می کنم اون هم تو دلش چیزیه نسبت به من و حتی فکر میکنم اون هم فهمیده که من دوسش دارم از اتفاقایی که افتاد و الان بخوام توضیح بدم خیلی زیاد میشه و الان تقریبا خیلی احتمال میدم که خودش فهمیده باشه و همینطور خیلی احتمال میدم که اونم منو دوست داره

    همش با خودم میگم که ای کاش باهاش صمیمی تر بودم و میتونستم بهش بگم که این حس ایجاد شده و از خودش بپرسم که چی کار کنم ولی خجالت میکشم ازش میترسم اوضاع بد تر شه الان بلد نیستم چطوری بهش نزدیک شم حرف زدنم باهاش همش با تپش قلبو خجالته با دخترای دیگه خیلی راحت تر حرف میزنم تا اون و این هم آزارم میده
    ولی دلم میخواد بهش نزدیک شم تا بتونم بهش بگم چون دارم خفه میشم و از کار و زنگی افتادم برای اینکه بهش کمتر فکر کنم خوابم بیشتر شده دارم افسرده میشم

    خواهش میکنم راهنماییم کنین
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    با سلام خدمت شما دوست عزیز
    داشتن این احساسات در هر انسانی کاملا طبیعی است و اینکه شما نسبت به دیدن یا حرف زدن با اون خانم تپش قلب و خجالت احساس می کنید در هنگام مواجهه با او به دلیل حسی است که نسبت به این خانم دارید و همچنین سعی در مخفی نگه داشتن احساساتتان دارید. در اول سعی کنید که بدانید چه هدفی از این رابطه دارید و چه سبک رابطه ای را از ایشون می خواهید؟ در صورتی که تنها هدفتان یک دوستی است می توانید احساس خودتان را با او در میان بگذارید تا نظر او را نیز در این میان بدانید و اینگونه راحت تر بتوانید احساساتتان را در مسیر درست هدایت کنید اما اگر هدفتان ازدواج است بهتر است کمی بیشتر به انتخابتان دقت کنید چون با توجه به تفاوت های اعتقادی که بیان کردید آیا می توانید با ایشون کنار بیاید؟ با در نظر گرفتن تمامی جوانب و هدفتان تصمیم گیری کنید.
    شاد باشید
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •