تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




راهی برای آرامش زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:hamkelaasi
آخرین ارسال:م.حدادی
پاسخ ها 9

راهی برای آرامش

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با عرض سلام و خسته نباشید
    من تازه با این سایت اشنا شدم و البته خیلی  وقت بود که دنبال یه 

    همچین جایی می گشتم
    راهنمایی می خواستم برای اتفاقاتی که برام افتاده
    البته امیدوارم حوصله داشته باشید و این مطلب رو بخونید

    من  تو سن 16-17 سالگی که همون سن بلوغ و اینا بود
    به یکی از دختر های فامیلمون خیلی علاقه داشتم
    که از من 5-6 سال بزرگتر بود
    و همیشه میگفتم خدا کنه یکی پیدا بشه شبیه این ولی سنش کمتر 

    باشه که دست یافتنی باشه
    من سال 88 کنکور دادم و خیلی دوست داشتم تهران قبول بشم 

    ولی نشد و شهرستان 
    قبول شدم و از ناراحتی یک ماه اول دانشگاه نرفتم
    کم کم شروع کردم به رفتن سر کلاس ها 
    وتوی یکی از کلاس هام با یه دختری روبه رو شدم که بعد از چند 

    هفته متوجه شدم
    خیلی شبیه اون دختریه که همیشه می خواستم و سنش هم کمتر بود
    و من تصمیم گرفتم استخاره کنم برای این موضوع که اصلا این 

    رو برم جلو یا نه
    و استخاره کردم و خوب در اومد
    ولی یه مشکلی بود که من اون اوایل اصلا اعتماد به نفس لازم رو 

    نداشتم و اون دختر سرشار
    از اعتماد به نفس بود
    و من زندگیم رو بر این اساس گذاشتم که دیگه این مال منه و 

    نیازی نیست کاری کنم و اینا..
    و تا مدتی هم به همین فکر ها و بودم و کم به کم ارتباط پیدا میکردیم 

    و من فکر میکردم اون هم منو دوست داره
    و کاری نمی کردم
    تا اینکه یکی از دوستای مشترکمون یه شب (ترم 4 )به من گفت 

    که فلانی عاشق یکیه و اونم عاشقشه و اون تهرانه و از این
    حرف ها
    من واقعا داغون شدم و واقعا از همه چی بریده بودم
    و اینم بگم که تو این 4 ترم من تمام
    فکرم و زندگیم اون شده بود
    و واقعا نشونه هایی هم میدیدم
    و بعد از اون من گفتم شاید این دوست مشترک
    دروغ گفته باشه چون می دونستم اون هم یه
    حسی به این دختر داره
    ولی توی تابستون من می خواستم ترم تابستونه بگیرم
    توی تهران و اون خانم هم گرفته بود و اون موقع دیدمش با اون
    پسر و دیگه باورم شد
    و از اون موقع علی رغم میل باطنی ام شروع کردم
    به تلاش برای فراموش کردنش
    و توی اون 2 ماهی که تهران بودم
    کلا تنها بودم و واقعا روم تاثیر خوبی گذاشت
    از نظر رفتار اجتماعی
    ولی باز هم نتونستم فراموشش کنم
    و تصمییم گرفتم رندگیمو اینجوری جلو ببرم که
    فقط حس خوبی رو از اون بگیرم و آروم آروم بزارمش 
    کنار
    ولی دیگه به هیچ دختر دیگه ای نمیتونستم 
    فکر کنم
    و تو این مدت سعی کردم اعتماد به نفسم
    رو افزایش بدم و به خودباوری رسیدم که
    هر کاری و میتونم انجام بدم
    تا رسیدم به ترم هفت و توی کلاس های خودمون
    یه دختری بود که من خیلی از این خانم بدم می اومد اون اوایل
    دانشگاه ولی باز این وسط ما یه دوست مشترک داشتیم
    که معمولا در مورد اون صحبت میکرد
    و من فهمیدم اونجوری که من فکر می کردم
    نبوده
    و از اواخر ترم هفت من به فکر افتادم که با این
    خانم آشنا بشم
    هرچند هنوز هم خیلی به اون خانم قبلی علاقه داشتم
    ولی میدونستم دیگه اون رفته و من بهش نمیرسیدم
    این وسط به دوست مشترکمون گفتم از این خانم
    بپرسه آیا کسی تو زندگیش هست یا نه و اینا
    که بعد از کنکور ارشد تو چت ازش پرسید
    و اون جواب سر بالا میداد ولی در کل گفته بود نه
    البته اینم بگم که این خانم فوق العاده به قول معروف
    شیطون و اینا بود
    و اینکه روابط اجتماعی بالایی داشت و من شک داشتم
    که کسی تو زندگیش نباشه
    و دوستم هم همین نظر رو داشت
    اما من فکر کردم که میرم بهش میگم و نهایتا میگه
    نه و دیگه تموم میشه
    اما از اونجایی که علاقه ام به اون خانم اول بیشتر بود
    نمی رفتم جلو
    تا اینه رسیدیم به اردیبهشت 92 و آخرای دانشگاه
    که من و ایشون به واسطه کاری با هم 2-3 روز صبح تا شب
    رو توی دانشگاه و بیرون دانشگاه
    با هم بودیم
    و بعد از اون من متوجه شدم که به این خانم علاقه مند شدم
    و فکر می کردم که دیگه میتونم از فکر اون قبلی بیرون بیام 
    و از اونجایی که وقتی به اون قبلی فکر میکردم روزهای
    تلخ یادم می اومد و رفتار های بچه گانه 
    میخواستم با این یکی هم شادی رو برگردونم
    به زندگیم و هم گذشته ها رو فراموش
    کنم و به آینده فکر کنم
    و یک روز تصمیم  گرفتم برم بهش بگم
    سر کلاس بهش اس ام اس دادم
    که بعد از کلاس چند دقیقه باهات کار دارم
    ولی بعد از کلاس از شدت استرس نمی تونستم
    حرف بزنم و زبونم بند اومده بود
    دو روز بعد تصمیم گرفتم برم دوباره صحبت کنم
    و اینبار یه جای خلوت و بدون استرس
    که رفتم و صحبت کردم و گفت من برای شما
    احترام زیادی قائلم ولی کسی تو زندگی من هست
    و من بهش گفتم پس این مساله شخصی رو همینجا میزارم
    و رابطه اجتماعیمون همونجوری باشه
    و اونم قبول کرد
    ولی من واقعا ناراحت شده بودم
    و حس می کردم که واقعا چقد تنهام و چقدر
    بی کس و کار افتادم و فکر میکردم
    تازه داشتم تو زندگی اوج می گرفتم به واسطه اینکه سر
    کار می رفتم و رفتارم خیلی عالی شده بود
    و اینکه کلی دختر چه تو فامیل چه تو دانشگاه و چه بیرون
    بارها شده بود ه میخواستن با من رابطه داشته باشن
    اما من همه رو محترمانه پس زدم
    چون اولا اعتقادی به رابطه های الکی ندارم
    دوما اینکه فکرم درگیر کس دیگه ای بود
    و حالا هر دو نفری که یکی رو عاشقش بودم و دیگری
    خود خواسته وارد زندگیم کرده بودم از دست دادم
    هر چند هر روز هر دو رو میبینم  و با هم صحبت میکنیم
    و غیره اما تو دلم همیشه حسرت تنها بودن رو میخورم
    البته من میدونم که باز هم کس دیگه ای میاد تو زندگیم 
    و این اعتقاد رو مدتهاست کنار گذاشتم که نه
    فقط اون و دیگه هیچکس و اینا
    ولی به چند تا نکته این وسط همیشه فکر میکنم :
    هر سه دختری که تو این داستان! بودن از من بزرگتر بودن
    یکی شون 5 سال
    یکیشون 10 ماه
    و یکیشون 6 ماه
    و من اصلا با این موضوع مشکل ندارم
    و اصلا از همون اول من از دخترای بزرگتر بیشتر خوشم می 

    اومده
    و شاید دلیلش این باشه که من فرزند اول خونه هستم
    و یک خواهر کوچکتر از خودم دارم
    دوم اینکه هر سه این ها تو شخصیت اجتماعیشون رهبر بودن
    و اصلا من برای همین از اینها خوشم می اومده
    سوم اینکه من از دبیرستان تا حالا که سال چهارم دانشگاه
    هستم با مادرم مدام جر و بحث داریم و دلیلش هم این بوده که
    توی اون دوران که من تو سن بلوغ بودم مادرم به جای مدارا
    با من سر هر مساله ای بحث و دعوا میکرد
    و من مدتهاست که دیگه محبت واقعی رو حس نکردم و همه اش
    از طریق این سه نفر این حس من جبران می شد
    و دیگر مساله اینکه
    اصلا من توی زندگی آرامش و شادی ندارم
    و گاهی به صورت مقطعی آروم بودم 
    بر عکس ظاهرم که همیشه آرومه ولی درونم فوق العاده 
    نگرانم به صورت مداوم و اینکه واقعا به جز یک دوستم
    که واقعا همیشه سنگ صبورم بوده هیچکس رو تو زندگیم
    ندارم و واقعا از اون روزی که این خانم گفت کسی تو زندگیم
    هست که همین 5 روز پیش بوده
    علی رغم همیشه که گریه رو عیب می دونستم
    تو تنهاییم برای خودم گریه میکنم و از خدا میخوام که
    آرامش رو به من برگردونه و کسی رو سر راهم قرار بده
    که معیارهایی که نوشتم پیش خودم رو داشته باشه
    و واقعا بیاد و بمونه
    و الان واقعا من به دنبال راهی برای آرامش
    و شادی هستم 
    امیدوارم بتونین کمکم کنین
    و شرمنده که اینقد طولانی شد
    فکر نمیکنم تا حالا کسی انقدر طولانی نامه نوشته باشه
    براتون... 
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    خیلی جالبه تا سه نشه بازی نشه
    مطمئن باشید بعدی قسمت میشه
    دوست عزیز نمیدونم چی بگم به هرحال حتما حکمتی توش هست شما که تونستید اولی و دمیو تقریبا از یاد ببرید بالاخره راهکارهایی رو یاد گرفتید به کارببندید پس بهتره یه مقدار خود دارباشید و زندگیتونو به روال عادی پیش ببرید تا خداوند کمکتون کنه و ان شااله یک خانم خوب و نجیب قسمتتون بشه
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    با اين جوابي كه شما دادين ياد تعبير فال افتادم
    واقعا نبينين كه الان راحت صحبت ميكنم درموردشون
    باش بيفته حرف ها دارم كه مبرس!
    ولي سوال اصلي من اين بود كه با وجود اين 
    اتفاقات من جه جوري ميتونم به تنهايي شادي و آرامش رو به
    دست بيارم؟
    و واقعا تو اين جامعه كثيفي كه الان توش هستيم
    من جه جوري وميتونم با توجه به اينكه دانشكاه هم
    تمام شده خانمي رو كه ميخوام بيدا كنم و بهش اعتماد
    كنم؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    با سلام خدمت شما
    اینکه شما از تنهایی خود شکوه کردید کمی برمیگردد به مقتضیات سنی و این را بدانید که اکثر هم سن های شما هم این حالت را در خود تجربه می کنند ولی این دلیل نمیشود که  چون اون سه نفر به شما جواب سربالا دادند دیگه تا ابد شما تنها بمانید خوب این مسلم و کاملا طبیعی هست که ممکنه هرشخصی در زندگی اش موارد مختلفی پیدا بشوند که بنا به دلایلی به هم نمی رسند ولی بلاخره کسی پیدا میشود که هم طراز معیارهای شما باشه و عاشقانه هم شما را دوست داشته باشه
    این هم که شما دخترهای بزرگتر از خودتان را میپسندید همونطور که خودتون هم به درستی بیان کردید شاید ناخوداگاه محبت های نکرده مادرتون را در اونها جست و جو میکنید که با
    بهبود رابطه با مادر شاید این حس در شما کمرنگ تر بشه
    در مورد جامعه کثیف و پیدا نشدن دختر مناسب هم باید بهتون بگم که دارید تعمیم میدید و درسته که جامعه کثیف است ولی هنوز هم انسان های خوب در جامعه پیدا میشوند که نیاز هست در این مورد کمی دید خودتون را تعدیل کنید


     از لحاظ روانشناسی هم علت گرایش ازدواج پسران با دخترانی که از خودشان بزرگتر هستند ریشه در تربیت خانوادگی آنها دارد.  خانواده ها و مخصوصا مادرانی که در دوران کودکی از بچه‌های خود بسیار حمایت می‌کنند و  باعث می‌شود تا پسران حس مسئولیت پذیری نداشته باشند و عادت ‌کنند که همیشه یک نفر از آنها حمایت کند.

     این افراد در دورانی که بزرگ می‌شوند و قصد ازدواج دارند به سراغ دخترانی می‌روند که بتوانند از آنها حمایت کنند و زیر چتر حمایتی خود ببرند و به سراغ خانم‌هایی می‌روند که حس مسئولیت پذیری بیشتری داشته باشند و بتوانند مسئولیت‌ها را بپذیرند وبه این ترتیب احساس آرامش بیشتری می‌کنند. شاید در مورد شما هم این مورد بطرز ظریفی موثر باشه در هرصورت سعی کنید که دیدی منطقی تر به این مساله داشته باشید و امیدخودتون را هم هیچگاه از دست ندید

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام
    ممنون از اینکه نظرتون رو گفتین
    درمورد اینکه گفتین در کودکی زیر چتر حمایت بودم درسته
    ولی از سن 15 سالگی تقریبا من کم کم شروع به جدا شدن از این مساله کردم
    و اینکه من اون خانم اول رو در واقع به خاطر شباهت بی حد خانم دوم به اون خیلی
    راحت فراموش کردم اما اون خانم دوم واقعا زندگی منو ویرون کرد که 2 سال کامل رو 
    صرف درست کردن زندگیم کردم و از اون به بعد تصمیم گرفتم توی هرچی که اون از 
    من بهتر بود خودمو ارتقا بدم و من سر باشم تا دیگه نیازی به اون پیدا نکنم
    در مورد این خانم سوم هم همینطوره و دارم سعی میکنم از خوبی های اون
    برای خودم حداقل بهتر بشم تا بتونم راحت تر فراموش کنم
    اما تو تمام این سالها دنبال این حلقه گمشده که شادی و آرامشه 
    گشتم و واقعا نتونستم پیدا کنم!
    و این سوال من هنوز هم باقیه که چه جوری به تنهایی میتونم به دستشون
    بیارم؟
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    و الباه يه سوال ديكه كه دارم اينه كه نكنه من مشكل
    دارم كه نه ميشنوم؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام
     به نظرتون این همه انسان هایی که دارن تنهایی زندگی می کنند و به این همه موفقیت هم نائل شدند چجوری تونستند این مسیر را طی کنند ؟بهتره که کمی متکی تر به خودتون حرکت کنید و به توانایی های خودتون ایمان بیارید و مطمئن باشید که اون آرامشی که دنبالش هستید در رسیدن به شخص ثانوی نیست در رسیدن به خداست پس بهتره که کمی هم خودتون را بخدا که حامی همه بنده هاش هست نزدیکتر کنید از طرفی سعی کنید که تمام اون خصوصیات مثبتی که در طرف مقابل اتون میدید و باعث کشش شما به اونها شده را در خودتون تقویت کنید تا انشالا بتونید به آرامش و شادی در زندگی دست یابید
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    پس اين حرفي كه ميگن پشت هر مرد موفق يه زن نمي دونم چي چي هست چيه؟
    بعد ميشه چند نمونه آدم تنهاي موفق نام ببريد برام؟
    دوما اينكه من تو زندگيم و كارم موفق هستم ولي انگيزه اي براي
    پيشرفت نداارم
    ولي تو اون مقاطع سرشار از انگيزه بودم
    الان تو  كار خيلي مشكل ندارم
    بيشتر توي درس مشکل دارم كه اصلا تمركز ندارم و هي 
    ياد گذشته تلخ و مشكلاتم مي افتم و ادامه نميدم...
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام
    من نمیگم شما هیچ وقت ازدواج نکنید من میگم این اشخاصی که رفتن دیگه رفتن و شما نمیتونید که بخاطر نرسیدن به اونها زمان حال تون را هم از دست بدید بنده منظورم این بود که میتونید با پذیرش این واقعیت(نرسیدن به عشق اتون)و تخلیه احساسات (بجای فرار کردن از ان)با مشکل اتون رو به رو بشید و بعد از اون منطقی در مورد مسائل اتون فکر کنید .به نظرتون این خوب بود که شما به اون اشخاص میرسیدید ولی عمیقا معنای عشق و ارامش را احساس نمیکردید ایا به نظرتون اونموقع هم میتونستید به مسائل خوب فکر کنید و روی درسها یا مسائل دیگه تمرکز داشته باشید؟

    اینکه شما دچار شکست عشقی شدید کاملا قابل درک هست و مطمئنا برای شما خیلی درد آور بوده ولی این هم که بخاطر این شکست تمام زندگی اتون را وقف آن بکنید و از همه چیز ناامید بشید به نظرم کار عاقلانه ای نیست از کجا معلوم که کیس بهتری را پیدا نکنید و با اون شخص آرامش فوق العاده ای را تجربه نکنید ؟
    برای افزایش تمرکزتون هم در هنگام مطالعه
    میتونید یک کاغذ و خودکاری را به همراه داشته باشید و افکاری که به ذهن اتون میاد را یادداشت کنید
    دوم اینکه سعی کنید که در هنگام مطالعه یک هدف مشخصی برای خودتون در نظر بگیرید مثلا بگید که امروز میخام تا فلان صفحه بخونم(جوری باشد که قابل اجرا باشد و از هدف های کوچک شروع کنید)
    درس خوندن را در دوره های زمانی محدود انجام دهید نه زمان های طولانی که باعث خستگی و پراکندگی حواس اتون بشه
     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •