تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




میخوام بمیرم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:m@ry@m
آخرین ارسال:سجاد صالحی
پاسخ ها 122

صفحه‌ها (13): صفحه 1 از 13 12311 ... آخرینآخرین

میخوام بمیرم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    سال چهارم دانشگاه با یکی از پسراس رشته خودم اشنا شدم
    جون از من کوچیکتر بود خیلی باهاش راحت بودم
    و مطمئن بودم چون کوچیکتره اتفاقی نمیفته
    در عرض یک سال ما خیلی با هم صمیمی شدیم
    البته تو رابطه مون ی خرده اشتباه کردیم و زیاده روی...
    و اخرای سال چهارم متوجه شدیم ک عاشق هم شدیم
    البته اول اون گفت وقتی ک ی خواستگار جدی داشتم
    اون روز تقریبا از من خواستگاری کرد و گفت میخواد با خانواده ش صحبت کنه بیاد خواستگاری
    من اوایل شوکه بودم
    ولی کم کم متوجه شدم منم عاشقم شدم
    خانواده ش با موضوع مخالفت کردن ب خاطر سن من . من دو سال بزرگتر بودم
    وقتی ک دیگه واقعا دانشگاه تموم شد و واسه همیشه باید جدا میشدیم
    فهمیدیم بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم
    وقتی برگشت شهرشون بازم تصمیم گرفت ی بار دیگه هم ب خانواده ش بگه
    نزدیک دو هفته تو خونه شون بحث و دعوا بود
    ولی خانواده ش کوتاه نیومدن
    دلایل مختلفی گفتن ولی مطمئنا همش بود و مشکل فقط سن من بود
    الان تقریبا سه ماه از جدایی مون گذشته
    هیچ جوری نمی تونم فراموشم کنم مطمئنم اونم نمیتونه
    تو این سه ماه کار هر دومون شده گریه
    من دیگه نمیتونم با کسی دیگ ی ازدواج کنم
    چون من انتخاب زندگی رو کرده بودم
    ترجیح میدم بدون اون زنده نباشم
    چیکار کنیم؟
    چرا دنیا اینجوریه؟
    من تو این سه ماه افسرده شدم
    هیچ جا نمیرم
    حوصله هیچ کسو ندارم
    فقط میخوام تو اتاق خودم باشم
    چیکار کنم؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام.منم مثل شما هستم عاشق یه زنی شدم که ازم بزرگتره اولش رابطمون خیلی خوب بود ولی بعدها یکم به مشکل برخوردیم اون از من زده شده ومیگه ما به درد هم نمیخوریم ولی من با تمام وجود عاشقشم اونم همینطور ولی اصلا به روی خودش نمیاره وحتی جواب پیامهای منم رو گاهی نمیده کم مونده بود که خودمو بکشم ولی این راهش نیس منم موندم اما به نظر من باید نمیخوام هارو کنار بذاری برو تو جمع و حتی تو فیسبوک یا پلاس سر خودتو گرم کن آهنگای شاد گوش بده  نه غمگین.اگه میبینی که خانوتده اون مخالفت میکنن و مانعش میشن باید بفهمی که اون نتونسته هنوز رو پی خودش وایسه اگر اینطوری بود میتونست خودش دست به کار بشه پس روی یه همچین آدمی زیاد حساب نکن دنبال یکی باش که بتونه تکیه گاه باشه و مستقل نه وابسته
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    مرسی از راهنمایی مسعود جان
    ولی با دلم چیکار کنم
    نمی تونم فراموشم کنم
    حتی الان ک دارم اینا رو مینویسم اشکام همینجور میریزن
    شما میتونی فراموشش کنی؟
    من هر جا میرم هر کار میکنم فقط ب یاد اونم
    من تو خیالم انگار با اون زندگی میکنم
    ب خودش گفتم همه چی رو فراموش میکنم ولی میدونم تا اخر عمر محاله یادم بره
    ار خودم بدم میاد انقد بی اراده م!
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام دوست عزیز
    آقا پسر میتونن دوباره با خانواه صحبت کننداگر واقعا خانواده آقا پسر مخالف بودند،کااری از دست شما بر نمیاد،چون اگه بر خلاف میل اونها هم ازدواج کنید بعد از ازدواج مشکلات زیادی براتون پیش میاد،وبهتره بگم آرامشتون گرفته میشه ،بالاخره هیچ کس نمیتونه جدای خانواده زندگی کنه،پی بهترین کار اینه که ایشون رو فراموش کنید وارتباطتون رو با دوستان وخانواده برقرار کنید تا افسرده تر از این نشدید، اگر راهتون رو ادامه بدیداینطوری فرصت های ازدواج های بهتر از اینکه در پیش رو خواهید داشت رو از دست میدید،پس اگه دوست دارید تاآخر عمر افسرده وتنها در  یادعشق بر باد رفته خود باشید راهتان را ادامه دهید ولی اگر میخواهید فرصت های بهتری برایتان مهیا شود،ارتباطتان را با دوستان صمیمی و خانواده دوبا ره برقرار کنید و اگر امکان دارد به ادامه تحصیل نیز فکر کنید،یک کلاس ورزشی یا کلاسی که به آن علاقه زیادی دارید مثل نقاشی ، موسیقی یا... حتما ثبت نام کنید.
    موفق باشید
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    موج آبی آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    فراموش کردن سخته و بهتره یه مقدار بیشتر تلاش کنید و حداقل خانواده پسر برای یک بار دیدن بیان شاید نظرشون عوض شد ملاک سن و سال در ملاک های چهارم قرار دارن و دوسال سن زیاد مسئله ساز نیست خصوصا که علاقه وجود داره بهتره با هم بجای گریه یه معتمدی بزرگتری در خانواده پسر پیدا کنید و اقدام کنید
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    ب هرکس ک فک میکرده میتونه پادرمیونی کنه گفته
    مشکل اینه چون برادر بزرگترش هم مث ما عاشق دختری شده ک دو سال بزرگتره و الان میخوان طلاق بگیرن فک میکنن عاقبت ما هم همینه
    من حاضرم تا اخر عمرم ب پاش صبر کنم
    چون مطمئنم بهترین فردیه ک از همه لحاظ بهش اعتماد و ایمان دارم
    با اینک کوچیکتره عقل و شعور خیلی  از سنش بیشتره
    از نظر قیافه هم از من بزگتر ب نظر میاد
    دیگه او هم نا امید شده
    ب هر کی تو فایملشون گفته بهش جواب رد دادن
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام !
    میشه بیشتر در مورد آقا پسره بنویسین ؟
    در مورد شغل , خدمت سربازی,درآمد ,ادامه تحصیل,توانایی اداره یک خانواده ,استقلال,سن,هدفهاشون برای آینده !
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    سلام
    الان دنبال کاره ولی چون شهرامون متفاوته منتظر بود مشخص بشه بیاد شهر من
    ولی هنوزم واسه کار شهر منو ترجیح میده با اینکه میدونه نمیتونیم ازدواج کنیم ولی میخواد کنار من باشه
    کارت پایان خدمت داره
    میخواد ارشد بخونه ولی من گفتم در صورتی ک کار پیدا کردی میتونی درس بخونی ک تکلیف کارت مشخص بشه
    من 24 سالمه اون 22 سالشه
    یک سال و هشت ماه بزرگترم
    ب نظر من میتونست مستقل باشه چون ب نظر من با سن کمش ولی قدرت اینو داره ک بتونه ی زندگی رو اداره کنه ب نظرم دیگه بچه نیست و مرد کاملی شده من تقریبا دو ساله میشناسمش
    و از هر کسی بهتر میشناسمش
    قرار بود وقتی نامزد کردیم با هم بریم دنیال کار و ادامه تحصیل
    ولی از وقتی همه چی ب هم خورد من ک کلا بی خیال کار و درس شدم
    اونم خیلی دلسرد شده
    خیلی نمیره دنبال کار . خیلی نگرانشم
     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام
    شما تا حالا معیارهاتون واسه ازدواج رو مشخص کردید؟چند مورد از اونها رو همکلاسیتون دارن؟چه مواردی رو ندارن؟
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    سلام
    مهمتریناش پاکی سادگی صداقت و اینک منو واقعا دوست داشته باشه و منو درک کنه
    ب علایق من احترام بذاره
    ب عقاید من احترام بذاره
    ک واقعا با سن کمش همیشه مواظب رفتارش بوده و مطمئنم اینجوریه چون دو سال وقت کمی نیست
    و ما اوایل اشنایی مون بیشتر با هم کل کل و شوخی میکردیم و اصلا احساسی نبود ولی با این حال همون اوایل هم هیچوقت کاری نمیکرد من دلخور بشم
    یا وقتی ک حس میکرد شاید حرف بدی گفته باشه سریع معذرت خواهی میکرد
    ک اینا خیلی واسه من مهمه
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (13): صفحه 1 از 13 12311 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •