تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




همسرم زن بودن مرا درک نمیکند زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:zaha
آخرین ارسال:sina
پاسخ ها 7

همسرم زن بودن مرا درک نمیکند

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    خسته نباشید
    دو ساله که ازدواج کردم و من و همسرم خیلی یکدیگر را دوست داریم به تازگی هم که خدا یک پسر کوچولوی ناز به ما داده که واقعا بخاطرش شاکریم
    اول نامزدیمون خیلی همه چیز عالی بود اما بعد کم کم خانواده من برا رابطه مون حتی رابطه تلفنی سخت گیری کردن و کم کم رابطه همسرم با خانواده رو به خرابی رفت خیلی سعی کردم جلوی این اتفاق رو بگیرم اما هیچکدوم از طرفین موافقت نکردن به مشاور مراجعه کنن و حتی وقتی با یکی دو نفر مشاوره کردم خانوادم برخورد بدی داشتن که عشق کورت کرده و مارو مقصر میدونی و آبروی ما رو میبری بخاطر بیکار بودن هردومون هم امکان ازدواج برامون وجود نداشت و همین باعث طولانی تر شدن دوران نامزدی و بیشتر شدن مشکلات شد تا جایی که خانواده همسرم و خانواده من اصرار داشتن که همه چیز تمام شه ولی من و همسرم قبول نکردیم و همه اینا باعث حساس شدن خانوادم رو همسرم و همسرم رو خانوادم شد
    بعد از ازدواج دیگه خانوادم از هر چیزی هم ناراحت شدن چیزی نگفتن ولی هر حرکت خانوادم باعث آزار همسرم میشد و او به من میگفت و من عذاب میکشیدم که کاری از دستم بر نمیاد
    اون میگه باید هر کاری خانوادت میکنن همون موقع باهاشون دعوا کنی و بهشون بگی به من بی احترامی کردن
    آخرش بخاطر دعواها تو همون بیکاری ازدواج کردیم و با پدرشوهر و مادر شوهرم زندگی کردیم و اونا هم بخاطر دعواها و بدون شناخت خاصی از من با من بد برخورد میکردن و همسرم هم با اونا دعوا میکرد(بخاطر همین توقع داره که من هم با بابام اینا دعوا کنم اما من میگمنمیتونم احترام پدر و مادرمو بشکنم و البته بارها از اون هم خواهش کردم این کارو نکنه)
    همون مدت هم بخاطر کاراشون میخواست خونه جدا بگیره و من میگفتم نه وآخرش خودش گفت چون فلانی چندسال اینجا زندگی کرد اگه جدا شیم همه میگن اگه مامانم بد بود فلانی  دوام نمیاورد پس تو رو مقصر میکنن پس به همه میگیم میخوایم به فلان دلیل جداشیم تا یه مدت دیگه اگه جدا شدیم حرفی نباشه فعلا تا پول بیاد دستمون  تا اینکه من برای کاری توی شهر دیگه قبول شدم و جدا شدیم همیشه هم چه وقتی با هم بودیم و چه وقتی جدا شدیم کمک مامانش میکردم با اینکه خیلی فرق بین من و بقیه عروساش میگذاشت و بدون اینکه من کاری کرده باشم میگفت هزار تا عروس بیاد تو این خونه مثل فلانی نمیشه با اینکه خداوکیلی از وقتی من رفته بودم تو اون خونه ندیده بودم کاری کنه. و خودشم ناراحت بود از این قضیه و حتی میگفت بقیه نشستن نمیخوام تو پاشی کاری کنی یا بعضی کارا رو نمیخوام کمک مامانم کنی یا یا وقتی کارای خانوادشو توجیه میکردم میگفت نمیخواد تو بشی فلانی که همش بهش ظلم کنن اما حالا  تو دعواها میگه تو اینقدر غر زدی تا من از بابام اینا جدا شدم تو اصلا کمک مامانم نمیکنی و خودتد برا مامانت میکشی.یکی نیست بهش بگه اگه این حرفاتم درست باشه مامان تو 6تا دختر و عروس جز من داره اونا کمکش میکنن اما تو چی؟ تو حتی بابام دستشو عمل کرده کمکش کردی؟ فقط کافیه اینو بهش بگم یا بگم رفتار خانوادت با من مثل رفتار خانوادم با تو بود اما عکس العمل من و تو متفاوت تا یه هفته قهر کنه اونم با هزار تا منت کشی.
    به هر حال گذشت تو این مدت یه مدت قهر میکرد و میگفت نمیام خونه بابات تو برو ولی کنارش کنایه میزد که اگه فلانی بود اونم نمیرفت و میگفت به شوهرم بی احترامی شده منم نمیام.
    هروقتم میرفتیم بعدش جنگ روانی بود که بابات فلان کرد مامانت بهمان.
    من هر کاری خانوادش میکردن رو نمی گفتم که دعوانکنه اگرم خسته میشدم و میگفتم فقط برا درد دل بود خب در مورد کارم و خانوادم هم باهاش درد دل می کردم و واقعا منظوری نداشتم اما حالا فهمیدم اون همشو به منظور گرفته.
    قبلا تو دانشگاه یه دخترو خیلی خیلی خیلی دوست داشت که بخاطر خیانت اون از هم جدا شدن ولی هنوز عکسا و یادگاریای اونو نگه داشته منم به احترام عشقش چیزی نگفتم با اینکه خودتون می دونید برام سخته. تا حالا بارها گفته فلانی عشقم بود و تو رو فقط دوست دارمٰ عشق اول آدم هیچوقت فراموش نمیشهٰ برا اون میمردم برا تو نه و ...
    دوست دخترایی هم بعد از اون داشت که یادگاریای همشون رودقیقا به من گفته که چی بودن و به چه مناسبتی دادن اما هدایای منو اصلا یادش نمیاد چی دادم؟ کی دادم؟ برا چی دادم؟ اصلا دادم؟
    از چهار ماه پیش هم یکی از همکارای خانمش رو میرسوند سرکار توی راه اون خانم زندگیش رو برا همسرم تعریف کرده بود و اینکه من میخوام‌خودموبکشم و از این حرفا بعد هم شروع کردن به پیام دادن و زنگ زدن البته بیشتر کاری بود اما خیلیش هم بخاطر دلسوزی شوهرم بود برا اون که کمکش کنه و کنارش باشه که احساس تنهایی نکنه و خودکشی نکنه من به همسرم گفتم رابطه تون زیاد شده و من دوست ندارم اما همسرم بجای قانع کردن من یا قطع کردن رابطه شون از من مخفیش کرد. بعد یه مدت بازم بهش گفتم برا زندگیمون میترسم اونم برگشت به دختره گفت زنم میگه دیگه باهات رابطه نداشته باشم و در موردت فکر بد کرده ولی من کاری ندارم و بهت زنگ میزنم و پیام میدم و دختره کلی گریه کرده بود شوهرم هم با من دعوا میکرد که اون دختر بیگناه دو روزه داره گریه میکنه وهمش تقصیر تو و تو به من اعتماد نداری و از این حرفا خلاصه اون مدت من شکسته بودم و داشتم گریه میکردم اما همسرم منو مقصر میدونست مدام فقط نمک به زخمم می پاشید و اصلا نخواست آرومم کنه تا جایی که من زنگ زدم به دختره عذر خواهی کردم اینم بگم که حساس شدن من رو اون خانم از جایی شروع شد که من بعد زایمانم مشکل داشتم برا سومین بار میخواستم بیمارستان بستری شم که اون خانمه زنگ زد که بیام پیشت بیمارستان و وقتی میخواست قطع کنه گفت هوای این همکار مارو داشته باش که ما هواشو داریم آخه من میخوام بستری شم و دارم اذیت میشم و یک ماهه دارم زجر میکشم این حرفش چه معنی ای داشت؟. خیلی دوست داشت منو ببینه چون همسرم خیلی ازم تعریف کرده بود به قول خودش میخواست ببینه من کیم که اینقدر شوهرم دوستم داره.
    کلا از اول عروسیمون تا حالا یه بار نشده بخاطر هرچیزی گریه کنم همسرم آرومم کنه برعکس دعوا میکنه که گریه نکنمٰ نشده بگم نیاز به محبت  بیشتری دارم حتی همون لحظه هم محبت کنه نمیگم هیچوقت محبت نمیکنه اتفاقا قبل از جریان اون همکارش واقعا خیلی کم پیش اومد که احساس کنم کمبودی دارم اما از اونروز تا حالا که 3 ماه میشه بیشتر اوقات احساس میکنم اصلا دیگه دوستم نداره و وقتی بهش میگم که احساس میکنم دوستم نداری فقط سکوت میکنه حتما باید خودم ازش بپرسم که دوستم داره یا نه که بگه دوستت دارم
    قبل اون جریان همه حسرت زندگیمونو میخوردن تو دوران بارداریم از اولش من بدحال بودم همیشه کنارم بودتا دو ماه بعد زایمانم مشکل شدید داشتم اصلا سرکار نرفت و موند خونه کمکم . درسته از نظر مالی مشکل داریم وحتی من 3 ماه با کفش پاره میرفتم سر کار درسته که تاحالا فقط سال نامزدیمون روز تولدم برام هدیه خرید و روزی که اولین حقوقش رو گرفت اما اینا اصلا برا من مهم نیستن هیچ وقتم حتی به روش نیاوردم اما حداقل تو همه مناسبتا یه تبریک درست میگفت و دلم به اون خوش بود اما امسال روز زن فقط خیلی سرد و خشک و خالی گفت روزت مبارک
    دوست دختر اینترنتی هم زیاد داره و خیلی راحت جلو من میشینه باهاشون چت میکنه و اگه احیانا یکیشون از لیست دوستاشون حذفش کرد با من دعوا میکنه که حتما تو چیزی بهش گفتی
    اصلا نمیفهمه که من یه زنم و دوست دارم وقتی گریه میکنم وقتی ناراحتم کنارم باشه حتی اگه ببینه یه نفر غریبه تو خیابون گریه میکنه دلش میسوزه اما برا من حتی یه بار هم دلسوزی نکرده
    هر وقت هم ازش می پرسم از من راضی هستی؟ میگه آره میگم چیزی کم دارم؟ میگه نه میگم  دوستم داری اندازه دنیا اما نمیدونم چرا اینقدربه رابطه با دخترا علاقه منده چرا درکم نمیکنه بهش میگم کتاب مردان مریخی زنان ونوسی رو بخون مسخره ام میکنه که من خودم نویسنده این کتابام هر چی بهش میگم بعضی وقتا برام از نظر محبتی کم میذاری هیچ عکس العملی نشون نمیده براش مینویسم که نسبت به دخترای دیگه اینجوری و نسبت به من اونجور قهر میکنه که بی انصافی وقت دعوا هر چی از دهنش در میاد به خودم و خانوادم میگه حتی بهم گفت یه نفر بهم گفته تو لیاقت این زندگی رو نداری حالا میبینم که واقعا نداری. از اونموقع تا حالا هم تو کارا هیچی کمکم نمیکنه فقط بعضی وقتا بچه رو میگیره با اینکه دانشجوی ارشدم سر کار میرم کارای خونه بچه داری و درسام و مشکلات جسمی بعد زایمانم واقعا نیاز دارم تو کارای خونه کمکم کنه حتی دیگه تو پهن و جمع کردن سفره کمک نمیکنه و این یعنی واقعا خودشم حرف اون نفرو قبول کرده.
    اگه بهش بگم فقط فلان وقت ابراز محبت میکنی میگه همون وقتم دیگه نمیکنم و واقعا دیگه محبت نمیکنه
    بعد دعوا هم از حرفاش عذر خواهی نمیکنه و نهایتا اگه خودم بهش بگم که ازت ناراحتم میگه تو دعوا که نقل و نبات پخش نمی کنن.
    ما چهار تا خواهریم و برادر نداریم وبچه من که نوه بزرگه پسره و برای خانوادم خیلی عزیزه به هر بهانه ای حتی برا اینکه میگم از نظر محبتی برام کم میذاری میگه دیگه نمیام خونه بابات  اگه اون نیاد بابام اینام روشون نمیشه بیان خونه من آرزوشونه پسرم بزرگ شه و با خودشون ببرنش بیرون اونوقت نمی تونن نمی دونم چکار کنم هرکاری خانوادش کردن هیچی نگفتم تا شاید اونم بفهمه و برا کارای خانوادم هیچی نگه
    با دیگران مقایسم میکنه که فلانی هم درس میخونه و سرکار میره و لباسای شوهرشم اتو میکنه و تو نمیکنی با اینکه من علاوه بر اون بچه داری هم دارم تازه قبلا اصلا اتو کردنو وظیفه زن نمی دونست و میگفت هرکسی لباسشو خودش اتو کنه مگه زن کلفته؟ در حالی که وقتی حالش خوبه میگه بهترین زن دنیا رو دارم و اینو به همه هم گفته.
    نمیدونم چکار کنم رابطش با خانوادم خوب شه؟چکار کنم درکم کنه؟ چکار کنم دست از دوست دختراش برداره؟که با انصاف بیشتری به گذشته نگاه کنه؟ با دیگران مقایسه ام نکنه ؟لطفا راهنمایی کنید.
     
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    راستی حاضر به خرید آمدن با من هم نیست میگه حوصله ندارم آرزومه یه بار با هم بریم خرید و یه چیزی به سلیقه من بخره اصلا منو نمیبره یه بار هم که برا خرید نامزدیمون رفتیم خودش پرو کرد ودر آورد و اومد بیرون برا منم که میگه حوصله ندارم باهات بیامو اگرم بیاد جوری برخورد میکنه که خودم پشیمون شم باباش لباس فروشی داره و انتظار داره من همش از اونجا لباس بردارم اونم منی که سالی یه دست لباس میخرم خب میخوام به سلیقه خودم و اونی باشه که خودم دوست دارم دوست دارم مثل بقیه با هم بریم بیرون و اون دبرا مننظر بده و من برا اون اما......
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام وقت شما بخیر

    شرایط رو درک میکنم ، اوضاع واقعا بهم ریخته هست و شما شدین سنگ زیرین آسیاب.
    اما اینی که گفتم ، فقط دیدگاه شماست ، از دید گاه من مشکل به سادگی هر چه بهتر حل میشه.
    پستتون خیلی جالبه.
    خوب از اول شروع کنیم به بررسی و بیایم جلو
    یه پسر جوان یه عشق داشته که به قول خودش براش جون میداده و اون رو به بدترین شکل یعنی خیانت از دست میده ؛ یعنی دو تا فشار روحی شدید ، یکی از دست دادن عشقش و دیگری طعم تلخ خیانت.
    بعد از اون روابطی رو تجربه میکنه باز هم ناکام و بعد از اون نامزد میکنه.
    حالا واقعا اگر این جوان رو درک کنیم ، بعد از این فشار هایی که تحمل کرده حاضره برای به آرامش رسیدن پول بده و بخره ، اما باز هم با وجود محدودیت های خانواده ی شما ( به هر دلیلی ) به فشار هایی که تحمل میکرده اضافه
    شده و دنبال یه پشتیبان میگرده که باهاش همپا بشه که شما هم پشتش رو خالی کردی.
    فشار های خانواده ی شما همسرتون رو با وجود مشکلات مادی به ازدواج مجبور میکنه و این خودش مزید بر علت میشه که کدورت و کینه ی بین همسرتون و خانوادتون بیشتر بشه.

    --حرف شما در ارتباط با برخورد با خانوادها منطقی هست ، اما تحت شرایطی که این فشار ها رو تحمل نکرده باشی.

    زمانی که همسرتون در مقابل خانوادش ، به علت بی احترامی که به شما شده می ایسته ، به دلیل این هست که خودش در جای شما اذیت شده و نیاز به پشتیبانی داشته و الان نمیخواد پشت شما رو خالی کنه ( درست یا غلط)، این یعنی احساسات شما براش مهمه.

    قبول کنید که همسرتون بیشتر از شما اذیت میشه و واقعا نیاز به همدم داره پس در اولین قدم درکش کنید.
    همسر شما به دنبال آرامش، با دختر های متفاوت در ارتباط هست ، اما هیچ کدوم تا آخر دنیا نمیتونن جای شما رو به عنوان همسرش ، محرمش و مادر بچش بگیره.

    مرد ها اختلافات زیادی با خانم ها از نظر شخصیتی دارن ، یکی از این اختلاف ها این هست که مرد ها در هنگام فشار روحی و اشتباه کردن بیشتر سکوت میکنن ولی خانم های بیشتر درد دل میکنن و اکثر مرد ها این رو نمیدونن که مقصود خانم فقط درد دل برای رسیدن به آ رامش هست ولو غیر.

    همسرتون شما رو خیلی دوست داره ، فقط بلد نیست چطوری بیان کنه ، مرد ها اصولا علاقشون رو بیان نمیکنن ،این خصلت مرد هاست ،  اما اگر حقیقت نداشت به اون خانم که میخواد خود کشی کنه هم چیزی نمیگفت.
    همسر شما راز های دلش رو برای اون خانم باز کرده ، این رو میشه از اون حرفش فهمید که بهتون گفته ، مراقب همکار ما باش.

    حالا شرایط به این بهم ریختگی رو چطور میشه درست کرد؟؟؟ اصلا میشه؟؟؟

    وجود شما برای همسرتون عادی شده ، رفت و آمد ها ، صحبت ها ، دعوا ها ، گریه ها و . . . در حقیقت همسر شما به شما به عنوان یک آرامش دهنده نگاه نمیکنه ، حتی محبت های شما هم به چشمش نمیاد ، چون رفتارتون عادی شده.
    برای ایجاد یک تغییر به همسرتون یه مقدار فرصت تنهایی بدین ، اجازه بدین یه مدت تنها باشه ، دعوا نکنین ، بحث نکنین ، هیچی ازش نخواین ، خیلی کم باهاش صحبت کنین ، کلا برای مدتی داخل خونه یه زندگی مستقل برای خودتون درست کنید ، هیچ مهمانی رو قبول نکنید ، هیچ مهمانی رو دعوت نکنید ،  سعی کنید تا حد امکان رابطه ی زناشویی هم نداشته باشین.
    اجازه بدین با هر کس میخواد حرف بزنه ، با هر کسی میخواد چت کنه ، کلا رهاش کنید.

    بعد از مدتی دلش برای دعوا کردن با شما هم تنگ خواهد شد و خود به خود به سمت شما خواهد آمد اون موقع زمانی هست که وجود شما به عنوان یک نیاز براش محسوس میشه و دقیقا در اون موقع شما باید تغییر های رفتاری خودتون رو نشونش بدین ، اما برای رسیدن این روز باید کاملا صبور باشین.
    کم کم سعی کنید با مهربانی و خنده رویی باهاش صحبت کنید، ازش بخواید برای تفریح و قدم زدن به پارک برین و کم کم شرایط رو روبه به کنید.
    تمام روابط رو تغیر بدین و بعد از به اوج رسیدن محبت بینتون با هم عهد ببندید که کدورت های بین خانواده ها رو فراموش کنید.
    به یه بهانه اگر براتون امکان دارشت خانواده ی خودتون و همسرتون رو دعوت کنید برای شام اونجا در بین جمع با یه بهونه عنوان کنید که همسرتون رو خیلی دوست دارین و از انتخابش خیلی خوشحال و خوشبخت هستین.
    اجازه بدین همسرتون به وجودش در پیش خانوادتون افتخار کنه و سر بلند باشه.

    اگر توجه کنید بعد از هر بار که آشتی میکنید ، مقداری روابط گرم تر از قبل میشه ، این ترفند هم دقیقا مثل بازگشت به رابطه بعد از یه دعوای حسابی عمل خواهد کرد.

    فقط صبور باشید هر مهربانی رسیدن موقع مد نظر تلقی نکنید ، اجازه بدین برای چسبوندن نون ، تنور خیلی خوب گرم شه.

    موفق باشید.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    آقای سینا ممنونم از راهنماییتون
    اما همونطور که گفتم من دانشجوی ارشدم و وقتم رو درس و خانه داری و بچه داری پر کرده و خیلی رابطه مون بخاطر اینکه من فرصت ندارم کمتر شده اما با این وجود همسرم خودش خیلی زود حوصله اش سر میره و دوست داره تو جمع باشه و بدون من حتی خانه پدرش هم نمیره حتی دو روز پیش خواهراش با خانواده هاشون جمع بودن و کلی اصرار کرده بودن که بمون اما قبول نکرده بود و گفته بود همسرم تنهاست من میرم پیشش.پس سعی میکنه هفته ای یکی دو بار یا مهمون داشته باشیم یا مهمونی بریم.
    قبلا هم گفتم قبول دارم واقعا خیلی خیلی دوستم داره اماقبل از دعوا بخاطر اون همکارش ما خیلی کم دعوا می کردیم حتی میشه گفت اصلا دعوا نمی کردیم و همه چیز تو همین سه ماه اتفاق افتاد.
    بعدم خودشم میدونه تا حالا خیلیا تو جمع ازمن پرسیدن همسرتو دوست داری و از زندگیت راضی هستی یا نه؟حتی یه مدت پیش بابام بردش بیرون و بخاطر همه چیز ازش عذر خواهی کرد و بهش گفت من فکر نمیکردم چنین دامادی پیدا کنم که دخترم حتی یه بار هم ازش گله مند دباشه و هر وقت می پرسیم خیلی تعریف همسرش بده.تا چندروز بعد اون خوب بود و یه بار که رفتیم اونجا و بعد شام بلند شدیم بیایم خونه چون بچه اذیت میکرد بابام اینا دیگه تعارف چای و میوه نکردن دوباره قهر کرد که آره دوباره بابات اینا شروع کردن به سرد شدن هر چی میگم میدیدن که بچه داره اذیت میکنه میگه نه باید تعارف میکردن
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    ببینید
    با یه سیاستی به همسرتون نشون بدین که پدر و مادر شما مانند پدر و مادر خودش هستن ، بهش بگو خونه ی پدر و مادر من ، مثل خونه ی پدر مادر خودته ، ما هر دو اعضای این دو خانواده ایم ، پس نباید خیلی رسمی برخورد کنیم و انتظار تعارف داشته باشیم ، هر وقت دلمون بخواد زنگ میزنیم میگم ما داریم میایم ، هر وقتم دلمون بخواد  بلند میشیم.
    اگر خانواده ی شما و پدر و مادرتون رو خانواده ی خودش بدونه و با این تفکر به مشکلات نگاه کنه ، مسائل خیلی راحت تر حل میشن.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    خیلی سعی کردم این کارو کنم اما حاضر نیست مثل خانواده خودش نگاهشونکنه حتی هزار بار بهش گفتم بابام اینا پسر ندارن تو جای پسرشونی اما ممتاسفانه بخاطر حساسیت هایی که خانوادم براش درست کردن اینو قبول نمیکنه
    اوایل نامزدی و قبل از بحث ها اول روز مادر رو به مامان من تبریک میگفت بعد به مامان خودش اما حالا به نظرش همه چیز خراب شده و راه برگشتی نیست
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    نه اول به دلیل فشار هایی که تحمل میکنه این مطلب براش ملکه ی ذهنش شده ، اگر از بار فشار هایی که تحمل میکنه کم بشه ، کم کم در خانواده ی خودش آرامش رو پیدا میکنه و کینه رو دلیل بر از دست رفتن این آرامش میبینه ، چون اصلا دوست نداره آرامشی رو که با این همه زحمت بدست آورده خراب بشه ، پس خواه ناخواه کینه رو هم کنار میزاره.
    فقط مقداری صبوری لازم و تغیر رفتار های شما
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •