تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




شوهرم عاشقم بود ولی الان میخواد ازش جدا بشم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:عسلی بانو
آخرین ارسال:talangor
پاسخ ها 17

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

شوهرم عاشقم بود ولی الان میخواد ازش جدا بشم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با عرض سلام و خسته نباشید
    من22سال سن دارم و همسرم 26 سال. هردو دانشجوی مقطع کارشناسی هستیم.ازدواج ما شاید کمی با همه ی ازدواج ها متفاوت باشه ... این ازدواج دوم من هست و با همسرم در حالی که داشتم پروسه ی طلاق رو طی میکردم در دانشگاه آشنا شدم.همسرم قبل از من حتی دوست دختر هم نداشت.بعد از دو سال که از عشق گفتیم عقد کردیم و چون اعتقادی به مهریه نداشتم و عشق همسرمو خیلی بزرگ می دیدم نیاز ندیدم که بخوام با مهریه پشتوانه واسه خودم بسازم مهریه را 50سکه انتخاب کردیم.اون واقعاً همسر ایده آل من بود و ظاهراً منم ایده آل اون بودم.ما با توافق همدیگه بدون گرفتن جشن عروسی با یه سفره ساده و فقط با خریدن 2تا حلقه (که بازم من نخواستم خرج زیاد بکنیم)زندگیمونو شروع کردیم.یک سال زندگی رویایی رو گذروندیم و بعد از یک دیگه کم کم همسرم تغییر کرد...
    اون قبل از ازدواج وسواس فکری داشت و 5سال دارو مصرف می کرده..من هم اطلاع داشتم ولی چند ماه بعد از ازدواجمون دکتر تشخیص داد که می تونه دیگه قرص نخوره....همسرم اول خیلی تو تصمیم گیری هاش تردید داشت.نمی دونست چه رشته بخونه نمی دونست چه کاری انتخاب کنه....انتخاب می کرد بعد رها می کرد.....تا اینکه کم کم همه چی خوب شد و روی روال افتاد.....رشته ی مورد علاقشو انتخاب کرد...دانشگاهی که می خواست رفت...کاری که همیشه دوست داشت رو انتخاب کرد و روز به روز پیشرفت کرد و راه زندگیشو پیدا کرد ...ولی انگار هرچی موفق تر شد از منم دور تر شد....نمی دونم این از بیماریش می تونه باشه یانه......می گه اشتباه کردم تورو انتخاب کردم....خیلی عوض شده..میگه 70 درصد مشکل ما جنسی هست.من به تو میل جنسی ندارم چون سفید و چاق نیستی.پوست من گندمیه و یه قسمتایی ازپوستم تیره شده.نمی دونم این بدلیل بیماریش هست یا واقعاً می تونه یه دلیل منطقی واسه جدایی باشه.یا بهونه میگیره.میگه هیچ وقت تو رو به عنوان همسر ندیدم همیشه به عنوان یه دوست دیدمت.میگه من از تو بالاترم.....می گه من 3 سال واسه تو نقش بازی کردم و الان خوده واقعیمم.نمی تونم باور کنم..
    من تصمیم گرفتم خودمو مستقل نشون بدم.قوی و با اراده..و کارهایی انجام بدم که اون خودشو بالاتر ازمن نبینه.ولی همه ی اینها زمان میبره.نمی دونم آیا ظاهرمو اون جوری که اون دوست داره تغییر بدم یا نه.
    اون اصلاً نمی خواد بامن رابطه داشته باشه و از طرفی میفهمم که مرتب فیلم و عکس سکسی میبینه و حتی تو این سایتا عضو شده.
    چه کنم؟خواهش می کنم کمکم کنید.ما با دکتر همسرم هم در ارتباط هستیم و تشخیص داده که باید دارو مصرف کنه.من باید در طول این مدت چطور رفتار کنم؟
    آیا ظاهرمو تغییر بدم؟ میترسم چاق بشم و بعد پشیمون بشم.
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    مسئله ی همسرتون همون وسواس فکری هست و این سایت ها و عکسا هم بر وسواسش دامن زده
    شمامیتونید مراتبی رو که دکترش میگه انجام بدید و به ظاهرتون برسید و همیشه آماده ی رسیدگی به ایشون باشیداز نظر جنسی
    اماامکان افسردگی شما هم بخاطر حرفا و کنایههای ایشون وجود داره پس بهتره با ورزش و موزیک و صبر خودتونو تقویت کنید
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام گلم
    خودتون ميگيد كه ايشون بيماري دارن پس چرا ميخواي خودت رو بيمار كني؟
    ايشون بايد داروهاش رو مصرف كنه و انشاالله خوب بشه فعلاً در حال حاضر فقط شنونده باش و كار خاصي رو انجام نده تا ايشون داروهاش رو شروع كنه الان هم خيلي به رابطه موفق فكر نكن اگر بعد از شروع داروهاش بازم مشكل حل نشد اونوقت يك راه حل منطقي و درست كه به سلامت خودت ضربه نزنه پيدا كن و الان با كمك دكتر همسرت پيش برو نمي دونم تخصص ايشون چي هست اگر روانپزشك هستن با كمك خودش با يك روانشناس هم مشورت حضوری داشته باش 
    موفق باشي
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    بابت پاسخ های خوبتون ممنونم..
    متاسفانه شوهرم قبول نمی کنه که بیماری داره...و همون جلسه اول هم که اومد مشاوره (همون دکتر قبلیش که روانپزشک هست مشاوره انجام داد) فقط و فقط به قصد مشاوره اومد و به امید اینکه مشاور بتونه نظر منو عوض کنه و راضی به جدایی بشم.و اصرار داشت به اینکه این تصمیمش از روی وسواس نیست و خوب شده.می گفت اگه وسواسه چرا تو زمینه های دیگه هیچ مشکلی ندارم و تو درس و دانشگاه و کار خیلی موفقم.اون فکر می کنه وقتی منو انتخاب کرده بیمار بوده و حالا که خوب شده نظرش تغییر کرده و دیگه منو نمی خواد.
    و یه مورد دیگه اینکه من مهریه مو با گرفتن کمتر از نصفش بخشیدم چون یه مدت قبل از اینکه حرف از جدایی بزنه میگفت من احساس می کنم بهت بدهکارم و می خوام ببینم تو اگه مهریه نداشته باشی بازم تو سختیا کنارم می مونی یا نه...منم قبول کردم....چون اصلاً برام مهم نبود.
    در ضمن به احتمال زیاد تا 1سال دیگه برای ادامه تحصیل به آلمان برود.وقتی ازدواج کردیم قرار بود با هم بریم ولی دیگه هیچ حرفی از با هم رفتنمون نزد.احساس می کنم نصف این قضایا مربوط میشه به همین مسئله.و اینکه به نفعش هست که برای رفتن تنها باشه.و با خودش فکر کرده وقتی برگرده اونقدر دیگه مقامش بالا رفته که من در حدش نیستم.کلاً همسرم خیلی آدمه ظاهر بینی هست. و من تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که در مدت این یک سال همه ی سعی خودمو برای حفظ این زندگی بکنم تا بعد برام جای افسوسی باقی نمونه.من حمایت خانوادمو دارم و اونقدر غرور دارم که نخوام یه کسی رو به زور مال خودم کنم یا اجازه ی توهین به کسی بدم.ولی فکر می کنم فعلاً جای این چیزا نیست و باید خاموش باشم...تنها چیزی که آرومم می کنه اینه که خانواده ی همسرم خیلی خیلی خوبن و حداقل اونا زخم نمی زنن..و باز هم متاسفانه همسرم با اونا ارتباط خوبی نداره و از حرف هیچ کس حساب نداره.....اون نیاز به یه تلنگر داره....که بهش بفهمونه این زندگی که داره و به این سادگی و در عین حال عاشقانه ساخته شده چقدر می تونه زیبا باشه.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    عزیزم خیلی از غرور و اعتماد به نفست خوشم اومد هر کاری که میدونی به نظر خودت درسته همون رو انجام بده و آفرین به این حس مقاومی که در برابر زندگیت داری مطمئنم خدا کارهات رو نادیده نمیگیره قطعاً ایشون قدر شما رو نمیدونه عزیزم امیدوارم هر چه سریعتر به اشتباهش پی ببره و مثل قبل عاشقانه با زندگیتون ادامه بدید گلم سوره یاسین رو زیاد بخون
    موفق باشی
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    من با دکترش صحبت کردم و بهم چندتا پیشنهاد داد که من یکی رو انتخاب کردم و تصمیم گرفتم بهش بگم که می خوام ازت جدا بشم و وسایلمم برم.ولی فعلا روحیه ام مناسب نیست ،طلاق نگیریم.بهش گفتم تو یه جسم داری ولی دوتا آدمی.من عاشق اون آدم بودم...تا اینکه گفت تو راست میگی من دو تا آدمم و الانم کاملاً پشیمون شدم از اینکه می خواستم ازت جدا بشم.بعدم یک عالمه گریه کرد و ازم خواست ببخشمش که اذیتم کرده.میگفت دست خودم نیست و قبول کرد که دارو بخوره.ولی با این حال من بهش گفتم می خوام محکم و مطمئن به طرفم بیای و ازت خواهش می کنم با کمک دکتر سعی کن یه تصمیم درست بگیری و منو از این بلاتکلیفی دربیاری.
    من الان حالم از قبل بدتره.می دونم که با یه بیمار روبرو هستم و بازم با چالش های دیگه ای روبرو میشم .خیلی احساس خستگی می کنم.می ترسم کم بیارم.همیشه باید حواسم به کارام باشه.اصلاً آرامش ندارم.خودمو حس نمی کنم اصلا.نمی تونم درست تصمیم بگیرم....می دونم دو روز دیگه دوباره تغییر می کنه...
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    خیلی جالبه دوست عزیز
    ما هر دو هم دردیم با این تفاوت که من زود قبل از ازدواج فهمیدم.متاسفانه همانطوری که میدونید اینها بیمارند.قدم بعدی اینه که ببینید که چقدر قوی هستید که با این بیماری کنار بیایید .ایا خودتونو در این حد میبینی.راستش من هم مثل شما همش در تردید هستم.و این تردید یعنی روی اب زندگی کردن خیلی برام مشکله به این خاطر اینجور ادما هر ان میگن جدا بشیم.خلاصه من که تحمل این زندگیرو ندارم و میخوام بهمش بژنم.نامزد منم بهم گفته مثل شوهر شما ولی متاسفانه من نمیتونم با همچین افرادی زندگی کنم.حالا خودتونو بسنجید
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    من تو این مدت بیشتر روی خودم کار کردم..تحت نظر روانشناس و روانپزشک هستم...همسرم مثل قبل شده ..خوب و مهربون...ولی من هیچ احساسی بهش ندارم...نمی دونم واقعاً احساسی ندارم یا دارم انتقام می گیرم...هرچقدر خواستم باهاش صحبت کنم گفت بذار تویه فرصت مناسب...نه منو به زندگی دلگرم می کنه که خیالم ازش راحت بشه نه حرف دیگه ای می زنه...فقط سکوت کرده..مشاوره هم نمیاد...فکر می کنم جدا شدن ازش بهترین راهه...سختیش همون چند ماهه اول بود...الان دیگه خیلی محکم شدم...چند روزی رفتم دور از همه تو شرایط بد زندگی کردم که خودمو محک بزنم ببینم می تونم تنها زندگی کنم یا نه...شد...خیلی  راحت تر از این زندگی بود...الان رفته مسافرت ...قصد دارم وقتی اومد حرفامو بهش بزنم و تکلیفمو مشخص کنم....می خوام بگم برای ادامه دادن زندگیم با تو شرط دارم....اگه شرطامو قبول کرد یعنی دوستم داره و واقعاً پشیمونه ولی اگه قبول نکرد مطمئن میشم که باید جدا بشم...
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام عزیزم
    همانطور که دوستان گفتند حتما همسرتان به دارو درمانی خود ادامه بدهند . شما هم لزومی نداره انقدر که ایشون دوست دارند چاق شوید فقط مقداری اگر کمبود وزن دارید جبران کنید برای درمان تیرگی پوستتان هم به پزشک مراجعه کنید
    البته همه اینا فقط مقدمه است حتما در طول درمان همسرتون شما هم به یک روانشناس مراجعه کنید تا کمتر اسیب ببینید
    در این مدت رابطه جنسی بر وفق ایشون انجام دهید کارهای ایشون دوست دارند انجام بدهید .
    سوالی داشتین در خدمتم
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    ممنون از راهنمایی شما...
    ولی متاسفانه همسرم هیچ وقت قبول نکرد که تحت درمان باشه....چون اصلاً بیماری خودشو قبول نداره...
    من باهاش صحبت کردم....اصلاً به شرط گذاشتن نرسید....گفت:عزیزم...تو بهترین دوست منی...از ته دل دوست دارم...ولی جایگاه دیگه ای نداری واسم....من می خوام تنها باشم....
    الان یک هفته س که تصمیم به جدایی گرفتیم...آخرین بار بهم پیام داد که :عزیزم من هیچ وقت خوبیاتو فراموش نمی کنم..
    این طور جدا شدن خیلی سخته...خیلی...
    ولی من اینکارو میکنم
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •