تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج


نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: از زندگی خود راضی هستید؟

رأی دهندگان
0. نظرسنجی بسته شده است.
  • راضیم.

    0 0%
  • راضی نیستم.

    0 0%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه


زندگی تکراری زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:angelll
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 33

صفحه‌ها (4): صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

زندگی تکراری

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    محسن عزیزی آواتار ها
    بسیارخوب

    ما هنوز از کم و کیف مشکل شما آگاهی نداریم. اگر مایل بودین، درباره اش توضیح بدید.

    خب برخی افکار شما مانعی بر سر راه شماست. همین افکار ما میتونه زمینه ساز هیجانات و رفتارهای ما بشه. مثلا اگر من اینطوری فکر کنم که کاری از دستم برنمیاد، اونوقت هیجانات منفی مثل ناراحتی و خشم میاد سراغم و همینطور انگیزه ای برای گام برداشتن در جهت انجام کارها ندارم و بنابراین کاری هم انجام نمیدم؛ حالا تصور کنید فکر من اینگونه عوض بشه که «من می توانم کارهای بسیاری را به انجام برسانم». خب این فکر میتونه اولا هیجانات مثبتی رو در من ایجاد کنه. مثلا امید و شادی. همچنین رفتارهای خودم رو میتونم با برنامه ریزی درست انجام بدم و منفی بافی رو از خودم دور کنم.

    در رابطه با نیازها، خب باید بدونیم که ما نیازمون رو بیجهت تشدید نکنیم. بله مثلا نیاز گرسنگی طبیعی هست، اما اگر به شکمبارگی منجر بشه دردسرسازه. بله نیاز جنسی هم طبیعی هست و راهش ازدواجه. حالا اگر ما کاری کنیم که در خودمون این نیاز رو بیش از حد طبیعیش تحریک کنیم، میتونه منجر به انحرافات بسیاری بشه. یه فرقی هم که نیاز جنسی با سایر نیازها داره، اینه که کسی به واسطه برطرف نکردن نیاز جنسی نمرده! ولی گرسنگی و تشنگی اینطور نیستند و برطرف نکردنشون دیر یا زود منجر به مرگ میشه. باید بتونیم راه درست ارضای نیازهامون رو شناسایی کرده و در اون جهت گام برداریم

    حالا از شما میخوام:

    اولا، درباره عمل و مساله تون توضیح بدید. درباره اینکه گفتید خواستگارانتون گفتند باهاش مشکلی ندارند هم بگید و اینکه خودتون باهاش مشکل دارید رو هم بیشتر توضیح بدید.

    دوما، سعی کنید برخی افکار نادرست خودتون پیدا کنید. افکاری که میتونن مانعی بر سر راه شما باشند. بعد درباره شون صحبت می کنیم ان شا الله

    خب، به عنوان یک راهنما برای تشخیص افکار نادرست، لینک زیر میتونه کمکتون کنه:

    http://hamyaryiran.ir/Thread-10%D8%AE%D8%B7%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    بازم سلام
    کمرمو بخاطر انحراف ستون فقرات عمل اسکولیوز کردم و چون به ریه هام هم آسیب رسییده بود اونو هم عمل کردن، الان توی کمرم پلاتینه که تا عمر دارم باید باهام باشن، کلا رو بدن کلی جای عمله و بدنم از حالته عادی یکم دور شده. خودم نه اینکه باهاش کنار نیومدم دیگه قبول کردم این یک نعمت از طرف خداست، ولی میترسم طرف مقابلم نتونه قبول کنه، دکتر معالجم گفت از نظر بچه دار شدن مشکلی ندارم ولی گفتن با هرکی میخوای ازدواج کنی قبلش کلا باهاش صجبت کن یا اگه میخوای بفرستش پیش من، که خیلی کسا بودن که شوهرشون این مشکلو قبول کردن ولی توی زندگی کم آوردن و کارشون به طلاق کشیده شده.
    من منظورم از نیاز کلا نیاز جنسی نیست، نه اینکه میگم نیاز ندارم ولی منظورم بیشتر به هم صحبت  هم درد و کسی که منو درک کنه، آقای عزیزی اینو همه میدونن که یک پسر بیشتر به نیاز جنسی فکر میکنه تا نیاز عاطفی و دختر برعکس.
    من کسیو میخوام اول منو بفهمه و بعد به اون مرحله فکر کنه، چون من مطمئنم تا چند مدت واسم سخته که بتونم به اون مرحله برسم نه اینکه دوست ندارم ولی ترس اینکه طرفم نتونه مشکل منو قبول کنه خیلی از ازدواج فاصله گرفتم، بذارین راحت بگم  میترسم شاید شوهرم با دیدن اندامم ازم فاصله بگیره ولی همه میگن داری اشتباه میکنی ولی من نمیتونم قبول کنم.
    واقعا دارم دیونه میشمف دیگه خودمو هم فراموش کردم نمیدونم دارم چکار میکنم، چرا طرز تفکرم اینجوریه نمیدونم، میدونم طرز فکرم و دادن انرژی منفی به خودم منو به اینجا رسوندم.
    من دختریم که همه دوستامو توی همه مراحل راهنمایی میکنم ولی خودمو نمیتونم درست کنمو
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    محسن عزیزی آواتار ها
    بسیارخوب

    هر ترسی راه چاره ای داره. فکر ترس از خود ترس آزاردهنده تره. درواقع کسی که از چیزی میترسه، ممکنه اصلا سمتش هم نره، چون فکر ترسش اجازه نمیده. درحالی که اگر به سمتش بره، میبینه که اونقدر که فکر میکرده ترسناک نبوده

    حالا راه چاره برای شما چی میتونه باشه؟

    خب، از آنجایی که فرم بدن در نظر خواستگار میتونه تاثیرگذار باشه، او میتونه بخشهایی از بدن زن رو ببینه. (پس از اینکه مراحل خواستگاری و شناخت به حدی رسید که طرفین همدیگر رو پذیرفتند و البته این دیدن شرایط خاص خودش رو داره که در رساله ها موجود هست).

    اگر ترس شما صرفا از این جهته که با دیدن فرم بدن شما، ممکنه خواستگار از شما دور بشه، راه چاره داره. میتونید ابتدا درباره مشکلی که دارید مقداری با خواستگار صحبت کنید و حتی او رو نزد پزشک معالجتون بفرستید. پس از اینکه خوب توجیه شد، فرایند رسمی کسب شناخت رو طی می کنید؛ اگر دیدید که به درد هم می خورید، اونوقت بر طبق فتوای مرجع خود میتونید درباره بحث دیدن بخشی از بدن توسط خواستگار سوال کنید. این اقدام(البته با در نظر گرفتن همه شرایط خاص خودش) میتونه کمک کنه برای تصمیم گیری خواستگار. هر تصمیم که بگیره، مسئولیت عواقبش طبیعتا با خودش هست.

    حالا اصلا فرض کنیم که هیچ خواستگاری حاضر نشد با چنین شرایطی با شما ازدواج کنه؟ آیا دنیا به آخر میرسه؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
    سلام
    ممنون از راهنماییتون.
    نه دنیا به پایان نمیرسه، من از نظر جسمی مثلا اگه طرف منو ببینه هیچی متوجه نمیشه، از نظر همه مشکلی ندارم. ولی چون خودم نتونستم با این مشکل کنار بیام نمیتونم کسیو قبول کنم و همیشه این ترس باهامه.
    از خیلی وقته به تنهایی فکر میکنم و اینکه برم سرکار و زندگی مستقلی داشته باشم.
    دوست دارم این ترس از ازدواج ازم دور شه.
    الان خیلی کسا هستن که بهم زنگ میزنن چه از فایل چه از غریب و هم دانشگاهیی که قصد ازدواج دارن و من نمیتونم قبول کنم و همه از مشکل من کم و بیش خبر دارن.
    شما بگید چکار کنم؟!
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    بسیارخوب

    ازتون سوالاتی میپرسم؛ سعی کنین با دقت بهشون پاسخ بدین:

    به نظر خودتون، اگر ازدواج کنید، چه تهدیدهایی همراهتونه و چه فرصتهایی میتونید به دست بیارید؟ درواقع مزایا و معایب ازدواج کردن برای شما چی میتونه باشه؟

    مزایا و معایب مجرد بودنتون رو هم به طور تفصیلی بیان کنید.

    فکر می کنید اگر ازدواج کنید، بدترین حالت ممکن(یا بدترین ترس ممکن) برای شما چی میتونه باشه؟

    اگر ازدواج نکنید، بدترین حالت ممکن برای شما چی خواهد بود؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    سلام
    اگه ازدواج کنم از اینکه که یکیو دارم که حرفامو بفهمه و درکم کنه احساس میکنم بهترین زندگیو دارم، تهدیدایی که میترسم واسم بوجود بیاد اینکه که شوهرم از ازدواج با من بخاطر مشکلم کم بیاره. من الان تو کمرم پلاتینه شاید در مورد نیاز جنسی نتونم جوری باشم که اون بخواد. اگه تنهام بذاری و ازم جدا شه چی؟؟؟
    آقای عزیزی من خودمو میشناسم باید یک همصحبت داشته باشم اگه ازدواج نکنم باید به کجا پناه ببرم؟؟؟
    من حتی از مشکلم نمیتونم با خواهرم صحبت کنم، اونا میدونن ولی نمیتونم بگم که بخاطر این موضوع از ازدواج فاصله گرفتم، خیلی وقته از وقتی عمل کردم مشکل عصبی پیدا کردم خیلی وقتا میشه وقتی با کسی از اعضای خانوادم جروبحثم میشه این موضوع رو پیش میکشم که کم آوردم که چرا اینجوری شد چرا زودتر عمل نکردم و چراهای دیگه. مامانم از این موضوع خیلی ناراحته، خیلی سعی میکنه تمام نیازهامو برطرف کنه. بعضی وقتا دوروبریام  مثلا داماد خانواده میگن این مشکلت واست شده یک راه سواستفاده، ولی اینجور نیست.
    امروزم باز با مامانم صحبت کردم گفتم من نمیخوام اونجا برگردم بیاین از شهرمون بریم و بریم جای دیگه که از همه فاصله بگیریم، به مامانم و داداشام خیلی وقته گفتم من بعد از تمام شدن دانشگام میرم شهری که صمیمیترین دوستام اونجان، و تقریبا قبول کردن.
    اینو هم بگم آقای عزیزی همه میدونن تقریبا من چرا از ازدواج فراریم ولی کسی به روم نمیاره و میگن اونقد که تو به این موضوع توجه میکنی مطمئن باش هیچکدوم از خاستگارات توجه نمیکنن.
    نمیتونم با هیچکس درمورد مشکلم رک صحبت کنم، خیلی وقتا خواستم برم پیش مشاور ولی نتونستم انگار یکی مانع از رفتن من میشد.
    نمیدونم تونستم جواب سوالتونو بدم یا نه.
    خیلی خوشحالم که یکی هست حرفامو بشنوه و جوابمو بده.
    بازم ممنون از همه راهنماییتون.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:17#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    گاهی همه ما در رابطه با برخی مسائل مقاومت می کنیم. مثلا دیدین بچه ای رو که مریض میشه، بعد والدینش بهش میگن بیا بریم دکتر. خب، پرواضحه که دکتر رفتن برای بچه خوبه و کمکش میکنه تا مریضیش درمان بشه؛ اما بچه مقاومت میکنه و میگه نه نمیام! فکر می کنید چرا؟ شاید در اولین پاسخ بگیم لجبازی میکنه؛ اما آیا این همه ماجراست؟

    شاید اینطور نباشه؛ شاید بچه وقتی مریض هست، چیزهایی رو به دست میاره که در صحت و سلامت اونها رو نداره. مثلا چه چیزهایی؟ مثلا توجه و مراقب والدین، دلسوزی والدین، بهانه داشتن برای فرار از مسئولیتها و ...

    درواقع شاید علت اصلی اینکه او در برابر دکتررفتن مقاومت نشون میده، این مسائل باشه. پس راه چاره اش چیه؟ راه چاره اینه که مشکل بچه رو ریشه ای تر حل کنیم. باید زمانی که بچه صحیح و سالم هست هم به او توجه نشون بدیم. باید ببینیم چرا از مسئولیت فرار میکنه و مهارت مسئولیت پذیری رو در او تقویت کنیم و ...

    حکایت خیلی از ما بزرگترها هم مشابه همین وضعیته. خیلی از ما مقاومت می کنیم تا به برخی چیزها که در شرایط طبیعی نتونستیم اونها رو به دست بیاریم برسیم. و جالبه بدونید که اگر این وضع به شکل زیاد تداوم پیدا کنه، ممکنه به شکل خودبیمارانگاری هم در بیاد. یعنی فرد به لحاظ جسمانی مشکلی نداره، اما خیال میکنه که مشکل داره(نه اینکه دروغی بگه، بلکه واقعا تصور میکنه که مشکل داره)، در حالی که مشکل جسمانی وجود نداره و ریشه مشکل روانی هست.

    خب حالا در رابطه با مساله شما، اگر با این دید نگاه کنیم، متوجه میشیم که این مساله برای شما منشا برخی چیزهایی شده که در شرایط عادی اینچنین نبود. این مساله باعث شده که مادرتون سعی کنند تمام نیازهای شما رو برآورده کنند، خانواده به شما توجه زیاد نشون بدن، دوستانتون شاید دلشون بای شما بیشتر بسوزه و بیشتر بهتون توجه نشون بدن، شما بتونید با بهانه این مساله به چت روم و جاهایی پیناه ببرید که شاید درواقع فراری باشه از مشکلات زندگی روزمره و اینها در شرایط عادی حاصل نمی شد. حتی این مساله باعث شده که شما به بهانه اون با افراد مختلفی از جنس مخالف صحبت کنید و به این بهانه که نمیتونید ازدواج کنید، حتی شاید توجیهی برای مجرد ماندن خود هم داشته باشید و خیلی موارد دیگه. خب اگر اینچنین باشه، نه تنها شما، بلکه شاید اگر برخی افراد دیگر هم به جای شما بودند، حاضر بودند این مشکل رو با خود به همراه داشته باشند؛ چون اگر این مشکل همراهتون نباشه، اونوقت این مزایا و مواردی که در شرایط عادی براتون مهیا نبود، از دست میرن

    با این تفاسیر، من فکر میکنم باید سعی کنیم یک گام به عقب بریم و ریشه ای تر مساله رو کند و کاو کنیم. مهارتهای زندگی شما از قبیل مهارتهای ارتباطی، ابراز وجود و ... رو بررسی کنیم. درباره مزایایی که الان با وجود این مساله دارید صحبت کنیم. ببینیم چگونه میشه در شرایط عادی هم اینها رو کسب کرد. به نظر من اون موقع مساله تون میتونه بهتر حل و فصل بشه ان شا الله
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:18#
    سلام آقای عزیزی اگه این چند روز جواب ندادم اینترنت خوایگامون قطع شده بود نتونستم جواب بدم و ازتون تشکر کنم، تازه برگشتم خونه. از این ناراحتم که دانشگام تموم شد و از دوستام جدا شدم.
    واسه ارشد آزاد امتحان دادم  ولی میخوام امسال بخونم واسه دانشگاه دولتی.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:19#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خواهش میکنم

    بسیارخوب. کار خوبی کردید.

    میتونیم از همینجا شروع کنیم برای تغییر در نگاه. آمدن به خانه دو شق داره: یکی دور شدن از دوستان، دیگری آمدن نزد اعضای خانواده

    نظر خودتون درباره تعامل با خانواده چی هست؟ چگونه میشه به بهترین نحو از تابستان و بودن در کنار خانواده استفاده کرد؟

    کم کم میشه راههای بهتری برای برطرف کردن نیازهای عاطفی و اجتماعی هم پیدا کرد. حالا شما کمک کنید برای برنامه ریزی. خوب به گذشته و علایق گذشته و حال و آینده تون فکر کنید. فهرستی از علایقتون رو بنویسید.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:20#
    سلام
    من خانوادمو دوست دارم ولی مشکلی که هست من از اقوام و فامیل زیاد خوشم نمیاد و دوست دارم ازشون دور شم این نظر من تنها نیست کل خانواده این نظرو دارن، ولی دوتا از داداشام با دخترای فامیل وصلت کردن و مامانم دوری از پسراش واسش سخته. و بقیه خواهر برادرام بخاطر مامانم هیچ حرفی نمیزنن ولی من تصمیم دارم برای ادامه تحصیل یا کار از شهری که زندگی میکنیم برم.
    فعلا که پیگیره کارم اگه اینجا کار گیرم نیومد با دوستام قرار گذاشتیم برم شهر اونا و اونجا با هم کاری بزنیم.
    من به موسیقی علاقه دارم ولی فعلا نمیخوام به موسیقی فکر کنم چون شرایطش نیست.
    قراره واسه گواهی نامه رانندگی ثبت نام کنم.
    هفته بعد هم جشن فارغ تحصیلیمه. قراره با مامانم و خواهرم بریم.
    خواهش میکنم واسم دعا کنید و همیشه به عنوان مشاور پیشم باشین.
    خیلی دلم از این دنیا و آدماش گرفته خیلی.
    بخدا کم آوردم الان خواهرم داره سر جریان پسرخالم که جواب نه بهش دادم و قراره با دختر عمم ازدواج کنه باهام بحث میکنه، بخدا از صبح کارم گریست. نمیدونم چکار کنم. این جریان بیشتر از 4 ساله داره عذابم میده.
    آقای عزیزی میدونم دارم هر دفعه شمارو بیشتر درگیر میکنم و هر روز موضوع جدیدیو به شما میگم، ولی این موضوع همیشه هست. فقط دعا کنید این چند مدت به خیر بگذره.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (4): صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •