تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج


نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: از زندگی خود راضی هستید؟

رأی دهندگان
0. نظرسنجی بسته شده است.
  • راضیم.

    0 0%
  • راضی نیستم.

    0 0%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه


زندگی تکراری زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:angelll
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 33

صفحه‌ها (4): صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

زندگی تکراری

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    دور و بر همه ما رو افرادی پر کرده اند که لزوما شاید ما از اونها خوشمون نیاد. برخی شون رو قطعا دوست داریم، نسبت به برخی بی تفاوت هستیم و از برخی بدمون میاد. این اصلا غیرطبیعی نیست. اما ما باید مهارتهای زندگی و ارتباطی مون رو تقویت کنیم تا بتونیم به بهترین نحوی، روابط و زندگی مون رو مدیریت کنیم، به جای اینکه از اونها فرار کنیم.

    خب، فعالیتهایی که گفتید میخواهید انجامشون بدید، به نظر خوب هستند و میتونن کمک کنند که مقداری از این افکار بیرون بیاید.

    خب، وظیفه مشاور هم در وهله نخست اینه که بتونه مسئولیت پذیری زندگی رو به خود مراجع واگذار کنه، تا مراجع احساس اعتماد به نفس پیدا کنه از اینکه میتونه از پس مسائلش بربیاد. اما به هر صورت، تالار همیاری، ان شا الله تا هر زمان که فعالیت کنه، به روی شما باز خواهد بود.

    خب، درباره پسرخاله تون اگر مایل هستید صحبت کنید. گفتید چهارساله درگیرش هستید؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:22#
    سلام آقای عزیزی
    ممنون از راهنماییاتون.
    جریان پسرخالم اینه که تقریبا از وقتی اون پسره (علی) که در موردش بهتون گفتم اومد تو زندگیم اینم توی زندگیم بود ولی من از ترس مشکلم همیشه از پسرخالم فرار میکردم شاید حسی بهش داشتم ولی نتونستم ازدواج با اونو قبول کنم. توی این مدت خیلی بحثا پیش اومد و تابستون پارسال بین خانواده ها بحث پیش اومد. من هر دفعه که پسرخالم بهم میگفت دوست دارم من میگفتم کسی دیگه رو دوست دارم و کاری میکردم ازم دور شه و اینو هم بگم در کنار ابراز علاقه به من دوست دختر داشت. خیلی وقتا میشد به من ابراز علاقه میکرد و خبر به گوشم میرسید که با کسی دوسته و اون در کمال پررویی انگار من وجود ندارم بهم میگفت آره و بعضی وقتا هم میگفت دورغه، نمیدونم شاید دلیله اون کاراش خودم بود و باعث شدم که به اینجا برسه. و اون الان میخواد ازدواج کنه و خانوادم ناراحتن، دوتا از داداشام دامادشونن یکیشون میگه من تو مراسمه عقد و عروسیش شرکت نمیکنم، هیچکدومشون منو درک نمیکنن، نمیدونن با این کاراشون من بیشتر اذیت میشم اونو هدفشون همدردیه منه. دارم از درون میمیرم نه تنها بخاطر این جریان بخاط خودم، دیروز بهشون گفتم من فعلا نمیخوام ازدواج کنم چون خودمم با زندگیم کنار نیومدم. خیلی دوست دارم از اینجا برم.
    آقای عزیزی شما قضاوت کنید کسی که زنگ میزد میگفت دوست دارم و گریه میکرد، هر وقت خانوادش ازش میپرسیدن منو دوست داره میگفت نه چیزی بین ما نیست (اینو خانواده خالم بهم میگفتن)، من همه این اتفاقا رو میذارم به پای کارای خودم. ولی یک چیز منو ناراحت میکنه نمیتونم حرفشو فراموش کنم حتی دیروزم این حرفو بهم گفت، گفت خانوادم واسه تو راضی نبودن وقتی میگفتم تورو میخوام همه برمیگشتن بهم میگفتن ما باهات قطع رابطه میکنیم ولی خانواده خالم میگن اینجور نیست، من موندم حرف کیو باور کنم. بعضی وقتا میگم شاید بخاطر یکی از آبجیامه که به پسرشون جواب نه داد و با کسی دیگه ازدواج کرد اینا دارن این کارو میکنن، بعضی وقتا میگم شاید بخاطر مشکلمه. نمیدونم شاید اون منو دوست نداره. چرا دیگه بهم زنگ میزنه میگه تو عشقمی و نمیتونم فراموشت کنم، میگه دوست داشتمو دارمو خواهم داشت، این حرفا داره نابودم میکنه. ای کاش هیچوقت نمیفهمیدم دوسم داره که اینجور نمیشد.
    آقای عزیزی من تمام حرفامو به همه گفتم، گفتم که بهش بی احساس نبودم، پسرخالم چند روز پیش گریه میکرد میگفت خوش به حالت که تو حرفتو گفتی، میگه من به خودمو عشقم بد کردم. موندم چکار کنم، حرفاشو چه جور فراموش کنم؟ میگه بذار من آدم بده باشم. با اینکه مایل به ازدواج نیستم ولی دیروز بهش گفتم اگه منو دوست داشتی میتونستی بیای ولی اون گفت وقتی حرفه خانوادم اینه من بدون خانوادم نمیتونم و گفت به این فکر نکن من میخوام با حسم به تو چکار کنم. آقای عزیزی نمیتونم حرفشو قبول کنم. بازم میگم همه اینه تقصیره خودمه. نمیدونم چکار کردم.
    هم خوشحالم که میخواد ازدواج کنه هم ناراحت. واسم دعا کنید.
    علی هم داره به گوشی آبجیم زنگ میزنه میگه بعد پنج سال چرا اینجور شد بهم فرصت جبران بده بعد اینکه داداشم ازدواج کرد میام خاستگاریت. ولی من دیگه کم آوردم میخوام تنها باشم.
    آقای عزیزی بازم ممنون از اینکه به حرفام گوش میدین و راهنماییم میکنید.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:23#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خب، سعی می کنم شرایطتون رو درک کنم.

    ازدواج یه انتخاب سرنوشت سازه. آدم نمیتونه مدتها پای کسی صبرکنه که حالا معلوم نیست بیاد، نیاد. هر پسری هم میدونه که راه ازدواج کردن، اقدام رسمی از طریق خانواده هاست. پس من فکر می کنم، ابتدا لازمه گزینه ای که مطمئنید نمی خواهیدش رو فراموش کنید و بهش فکر نکنید و خیلی جدی تمومش کنید، تا فکرش در تصمیم گیری شما خللی ایجاد نکنه

    خب، الان رابطه خانواده شما با خاله اینها چطوره؟

    داداشهاتون چه شناختی از پسرخاله دارن؟ نظر اونها چیه؟

    آیا شده که همه خانواده بنشینند درباره مساله ازدواج شما صحبت کنند تا قضایا روشن بشه؟

    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:24#
    سلام آقای عزیزی
    فعلا که جریان پسرخالم با دختر عمم به طور قطعی گفته نشده خانواده من بهم ریختن چه برسه که بگن میخوان عقد کنن. خیلی دوست دارم این جریان به خوشی تمام شه و پسرخالم خوشبخت شه و هیچ کینه و کدورتی مثل سری قبل پیش نیاد.
    نه نشده بشینن درمورد من و ازدواجم درست صحبت کنن. من بعد فوت پدرم فقط مادرمو دارم که ان شا الله سایش همیشه رو سرمون باشه.
    آقای عزیزی فردا با مامانم و آبجیم میخوایم بریم جشن فارغ التحصیلی من. خیلی خوشحالم که درسمو تمام کردم.
    ان شا الله کار خوبی پیدا کنم که بتونم زحمات مامانمو جبران کنم.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:25#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    مبارکتون باشه

    خدا حفظشون کنه. خب، به جز کار، سایر برنامه هاتون چیه؟

    برای ازدواج، راه درستی وجود داره که به شما کمک میکنه از وابستگی ها دل بکنید و با آرامش خاطر دست به انتخاب بزنید. به وقتش درباره اش صحبت می کنیم ان شا الله


     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:26#
    سلام آقای عزیزی
    مرسی
    من قبلا بهتون گفته بودم خیلی وقته چت میکنم بخاطر این موضوع  الان خیلی کسا تو زندگیم هستن، باید کم کم اونا رو از زندگیم بیرون کنم. دوست ندارم ناراحتشون کنم. شما بگید چی بهشون بگم که ناراحت نشن و بهم حق بدن؟!
    ممنون از لطفتون.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:27#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خب، پیش از اونکه بخواهید به فکر اونها باشید، باید در خودتون آمادگی ایجاد کنید. ابتدا خودتون رو آماده تغییر جدید بکنید. به زمان پس از تغییر فکر کنید: ببینید بعدش برنامه تون چقدر باید عوض بشه؟ به جایگزینهاش باید فکر کنید. انرژی شما باید تمرکزش رو از چت روم به جاهای مناسب تغییرمکان بده. آیا اونها رو در نظر گرفتید؟ اگر جایگزینها اماده هستند و خودتون پذیرای تغییر هستید، گفتن به این افراد کار چندان دشواری نیست.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:28#
    سلام
    چند مدت خودمو باختم، کارم شده گریه کردن، هیچ برنامه ای ندارم، اگه هم برنامه ای داشته باشم هنوز قدم اول برنداشتم کم میارم و هیچ کاری انجام نمیدم. کارم شده بهونه گرفتن. خودم دیگه احساس میکنم یک مرده متحرکم.
    هدفی ندارم. فقط دوست دارم از اینجا از اقوام و آشناها دور شم، دوست دارم برم جایی که کسی منو نشناسه. ولی یک دختر نمیتونه تنها بره جایی.
    نمیدونم شما اسم حال منو چی میذارین، دیگه نمیدونم از این دنیا چی میخوام.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:29#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خب، من پیش از اینکه بخوام وارد هدف گزینی و نحوه برنامه ریزی و عمل به اون مطالبی بیان کنم، از شما میخوام که به سوال زیر پاسخ بدید:
    گفتید که: فقط دوست دارم از اینجا از اقوام و آشناها دور شم، دوست دارم برم جایی که کسی منو نشناسه

    مایلم بدونم، مرحله پس از این چیه؟ یعنی بعد که مثلا از اقوام دور شدید و کسی هم شما رو نمیشناخت، بعدش قراره چی بشه که الان در شرایط حاضر نمیشه؟ سعی کنید تا آخر آخرش رو بگید.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:30#
    سلام
    از وقتی بابام فوت کرد از هیچکی خوبی ندیدیم انگار همه میخوان از هر طرف بهون ضربه بزنن، خیلی وقتا شده از مامانم پرسیدم مگه بابا به اینا بدی کرده که اینا اینجورین انگار کینه چندین و چن ساله دارن منظورم کل فامیله. تا جایی که یادمه و شنیدم بابام از خودش گذشته و به همه خوبی میکرده. شوهر اون عمه ای که هر روز خونه ما میان 2 بار سر موضوعای بی خود از رو حسادت از بابام شکایت کرده و حالا پسر خاله میخواد بره دختره اونا رو بگیره، عمه و بچه هاشو دوست داشتم ولی چند مدته از کل فامیل خیلی بدم میاد و نمیتونم با کسی رفت و آمد کنم، من دختریم که دوست ندارم کسی ازم ناراحت بشه واسه همین هم نمیتونم مثلا وقتی از دختر و پسرای فامیل کسی بهم زنگ میزنه جوابشو ندم یا اینکه باهاش جوری برخورد کنم که دیگه خودش متوجه شه و سراغی از من نگیره. از این رفتارم خیلی بدم میاد. یکی از داییام هنوز چند ماه از فوت بابام نگذشته بود که سر مسائله یک خونه از ما شکایت کرد درصورتی که مقدار خیلی کمی از پول ساخت اون خونه رو به بابام داده بوده و چون اون موقع داداشم بچه بودن بابام خونه رو به اسم اون کرده این چیزیه که من شنیدم، مامانم و ما عذادار بودیم و اون چند بار مامانمو کشید داداگاه و آخر داداش بزرگم و عموم گفتن بهش بدین که بره، بعد اون باز ما نتونستیم با اونا قطع رابطه کنیم، ما بچه ها همه اخلاقمون به مامان و بابامون رفته نمیتونیم کسیو ناراحت کنیم و این رفتار داره به هممون ضربه میزنه. خیلی وقتا شده که حق با ما بوده و ما بعد چند مدت رفتیم از دله اونا در آوردیم و انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
    از وقتی که دیگه به اخرای دانشگاه نزدیک میشدم و میدونستم قراره بیام خونه هر روز گریه میکردم که باز باید بیام بین این اقوام. من و خواهرام هرچی به مامانم اصرار میکنیم که از اینجا بریم فایده نداره چون داداشام مخالفن چون یکیشون که کلا از بعد فوت بابام تا جایی که میتونه از اقوام دوری میکنه و دوتا دیگشون داماد همون خالمن که از پسرشون بهتون گفتم، داداش آخریم که چند روز دیگه کنکور داره از وقتی حال منو دیده میگه ان شا الله جایی قبول شم که از این اقوام دور شیم و همه با هم میریم اون شهری که من قبول میشم.
    آقای عزیزی شما بگید وقتی من اینجا اذیت میشم بمونم اینجا و خودمو عذاب بدم؟
    میخوام یک زندگی جدید بسازم و شروع دوباره داشته باشم. از خدا میخوام امسال ارشد قبول شم و از اینجا برم اگه هم نشد شهر دیگه کار گیرم بیاد و برم.
    مطمئنم بعد از دور شدن از اینجا خیلی آروم میشم شک ندارم، نه تنها من بلکه همه حتی مامانم.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (4): صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •