تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خسته شدم از این زندگی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:aloneboy
آخرین ارسال:mahla
پاسخ ها 24

صفحه‌ها (3): صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

خسته شدم از این زندگی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    راهله آواتار ها
    یک توضیح مختصر
    انسانها سه طبع دارند
    1-سرد 2-گرم3-معتدل
    چهار مزاج دارند 1.بلغم 2.صفرا3.دموی(خون)4.سودا
    طغیان یکی از این مزاج ها باعث بیماری های روحی و جسمی می شود
    که بر اثر درست غذا نخوردن است
    مانند کسی که طبع سرد دارد و بیش از حد سردی میخورد مثل ماست دوغ ترشی چیپس
    و این باعث طغیان خلط بلغم میشود
    بلغم(سیتستم ایمنی بدن)طبق پزشکی مدرن 
    ازدیاد آن باعث بیماری هایی مانند ضعف سیستم ایمنی بدن بیماریهایی که به مغز اعصاب مربوط است مثل تومور مغزی ام.اس و..جسمی 
    روحی افسردگی توهم حساس بودن عصبی شدن استرس پرخاشگری و..
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:22#
    راهله آواتار ها
    نشانه بلغم:
    چند تا از نشانه ها
    صبح که از خواب بیدار میشید یک بار سفید روی زبانتان میبینید
    بیحالی کسلی خستگی بی مورد
    عصبی شدن استرس خوابیدن بیش از حد
    البته غلبه خلط سودا بیشتر باعث افسردگی تنهائی و حتی اگر طغیان کند و بیشتر شود در مواردی باعث خودکشی و حتی اعتیاد میشود
    یکی از علت های به وجود آمدنخلط سودا خوردن فست فود هاست
    با رژیم 15 روز تا سلامتی به شرطی که کامل گرفته شود میتوان 4خلط و مزاج را در یک سطح و متعادل قرار داد
    امیدوارم مفید باشد
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:23#
    سلام aloneboy  نوشته هاتون رو خوندم گفته بودین دوست دارین باکسی اشنا بشین تقریبا مثل شما باشه. منم مشکلات شما ر. داشتم .دارم کارم کشید به ترک تحصیل که الان ازش پشیمونم. بهتره بری پیش روان پزشک ج.ن وقتی ازدواج کردی هم همین مشکلات باهاته. نمی دونی چقدر ارزو میکنم منم مثل بقیه باشم خودمو دوست داشته باشم اما نمیشه تو جمع رفتارمونمی تونم کنترل کنم حرف زدن بلد نیستم کلا حس کیمنم ادم اضافی وکودنی هستم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:24#
     سلام
    میدونم این مطلب  قدیمی تر از اونیه که حالا بخوام جوابشو بدم.
    اما لازمه در جواب دوستامون بگم من هم به خاطر چندین بار جابجایی مدرسه و محله و غیره ای که داشتم مدتی اعتماد به نفسم به شدت کاهش پیدا کرده بود به طوری که همه رو بهتر از خودم میدونستم و سعی میکردم مثل دیگران رفتار کنم تا خوب به نظر برسم اما هیچوقت هم از خودم راضی نبودم...
    خیلی دنبال درمان خودم گشتم، خب خانواده ی من خیلی وقتی برای رسیدن و صحبت کردن با من نداشتن و بنابراین حالم روز به روز بدتر میشد.
    از اونجایی که آدم اجتماعی ای هستم و همیشه دوست دارم تو بحث های دیگران و مهمونی ها شرکت کنم این نداشتن اعتماد به خودم خیلی عذابم میداد.
    تا اینکه تصمیم گرفتم این طناب هایی که باهاش دست و پاهامو بستم رو پاره کنم و آزاد زندگی کنم.
    اولش خیلی سخت بود، شاید باور نکنید اما من با اینکه طبع شعری فوق العاده ای داشتم(که حتی تو 11 سالگی نوشته هام تو کتابی چاپ میشد!) اما از وقتی اعتماد به نفسمو از دست دادم حتی نمینوشتم از ترس اینکه بد دربیاد!!! استعدادهامو قایم میکردم تا یه وقت کسی نظر منفی راجع بهم نده!
    وقتی سعی کردم خودمو راحت کنم از همین نوشتن شروع کردم، از خاطره نویسی که ساده ترین نوع نوشتنه و نیاز به تخیل و تمرکز چندانی نداره، عوضش وقتی تلخی ها رو بنویسی و به قول دوست مشاورمون پاره کنی آروم میشی، انگار اصلا چنین اتفاقی نیفتاده.(من که اینجوریم)
    سعی میکردم به جای اینکه مثل قدیم - در عین حالی که مطمئن بودم جواب سوال معلم رو میدونم سکوت میکردم- باشم تو کلاس صحبت کنم،نظر بدم، حرف بزنم.
    اولاش خیلی سخت بود، یعنی جرئت میخواست که من اونو تو خودم کشته بودم، اما از حرفهای کوچیک شروع کردم، مثلا همین که معلم بگه این درسته؟ و من بگم بله
    از کوچکترین برخوردهای اجتماعی
    طول کشید تا به این مرحله ای که الان هستم برسم، اما حالا وقتی کسی بهم زور میگه و من مقابلش می ایستم، از خودم و رفتارم لذت میبرم.
    حالا آزاد شده ام و راحت زندگی میکنم حتی اگه همه ی دنیا با من چپ باشه...
    موفق باشید.
    نمیدانم اینجا که ایستاده ام تقدیر من است یا تقصیر من!!!
    اما وقتی یافته هایم را با باخته هایم مقایسه میکنم،

    می بینم چون خدا را یافته ام هر چه باخته ام مهم نیست.
    آموختم که تمام ماجراهای زندگی فقط قانون عشق بازی ما با خداست...
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •