تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خستگی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:الیناز
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 79

صفحه‌ها (8): صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

خستگی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    واااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااای مشاورین محترم تو رو خدا بدادم برسید دیکه دارم روانی میشم خواهش میکنم .

    فکر میکردم همه چی درست میشه ولی نشد اه اه چرا سرنوشت من اینطوری شد خدا  از پنج شنبه شب هر کاری کردم ارتباط برقرار کنم باهاتون نشد دیگه داشتم دیوونه میشدم انقدر نا امید بودم فقط جز آرزوی مرگ آرزویی نداشتم
    دیگه طاقت هیچیزو ندارم هیچینمیدونم باید چیکار کنم خیلی تنهام خیلی. بازم دلم شکست بدتر از همیشه

  2. ارسال:22#
    اینجا حتما آخره راهه؟
     

    شب رفتم خونه قرار بود با هم صحبت کنیم ولی قرار بود بیرون اینکارو بکنیم حرفامو همه ی احساسمو عشقمو تواناییمو جمع کرده بودم آماده بودم که همه ی حرفامو با عشقی که بهش داشتم بگمو بهش امید بدمو بگم باهاش میمونمو کمکش میکنم رفتم رسیدم خونه خیلی خوب بد هم اون هم من قرار بود تا من میرسم آماده باشه بریم تا دیر نشه ولی وقتی رسیدم هنوز آماده نبود منم رفتم داخل تا آماده شه که داشتم رختخوابشو جمع میکردم یه دفعه یه فلشی که چند بار ازش خواسته بودم که فیلمای ... داخلش نریزه رو دیدم بارها چفته بودم ولی بازم تکرار میکرد دیپه روم نمیشد بگم خیلی وقت بود رو دلم سنگینی میکرد آخه هر شب من پیشش بودمو اون تا دیر وقت فیلما رو نگاه میکرد بینمونم چندتا پتو مینداخت تا من اگه بیدار شدم نبینم که تو این چندمدت متوجه میشدمو ولی چیزی نمیگفتم اونم نمیدونست که میدونم که فلشو برداشتمو گفتم یه وقت زندگیت یادت نره برداری  که برگشت گفت: ببخشید بی ادبیه زیاد داری زرته زرت میکنیا منم به خنده گفتم چی زرته زرت ؟ که فک نکنه ناراحت شدم .

    رفتم تو آشپزخونه اومدم بیرون میخواستم ازش یه سوال بپرسم همینکه اسمشو آوردم یدفعه کنترلو پرت کرد سمتم دوباره کل بدنم یخ کرد باور کنید وقتی بهم حمله میکنه انقد یخ میکنمو خشکم میزنه یه بدترین ضربه رو هم به صورتمو سرم و..میزنه یه قطره خونم نمیاد حالابگذریم وقتی داشت به اذیت کردن من ادامه میداد من همش داشتم فکر میکردم که نکنه اینبار همون باریه که ازش میترسیدم اتفاق بیفته که یه دفعه انقد محکم کوبید زمین بخدا یه لحظه پاهام بی حس شد احساس کردم کمرم خورد شد آخه تو آشپزخونه بودیمو کف سنگ بود خلاصه یه یه ساعتی ذست از سرم برنداشت واقعا دیگه نفسم داشت بند میومد

    همش میخواستم آرومش کنم ولی بدتر میشدو هر چی که فکرشو نمیکردم از دهنش در میومدو بهم میگفت به خانوادمم خیلی بدو بیراه گفت وقتی به خانوادم فحش میداد مخصوصا به مادرم واقعا قلبم به درد میومدو حالم از زندگی بهم میخورد خلاصه که تموم شدو گفت پاشو ببرمت خونتون با اینکه تو اینجور شرایط ها خونمون بدترین جا برام بود قبول کردم نزدیک خونه که شدیم شروع کرد به آروم صحبت کردنو خر کردن من  منم که والا خوب خر میشم فک کنم اصلا خرم بعضی وقتها آدم میشم اونم وقتیه که آب از سرم میگذره میدونید چرا آخه نمیدونم چیکار کنم از یه طرف میگه اگه با من زندگی نکنی منم نمیزارم نه تو نه خانوادت زندگی کنین از طرف دیپه من تو خانوادم جایی ندارم نه که ندارم میترسم برم بازم بهم فشار بیارن بازم زندگیم به یع نوع دیگه تباه شه بخدا همه چیزو دوطرفه گفتم هم برخوردای خودم هم اون که هیچ عشقی دیگه ازش تو دلم ندارم تنها راه هایی که به ذهنم میرسه رامش کنم تا جدا شیمو کسی نفهمه خودم تنهایی جایی زندگی کنمو به کارو درسم برسم " گاهی هم دنبال یه تیر خلاصی ام که برگشتی نداشته باشمو راحت جون بدم همیییین وبس. دلم بد جوری واسه خودم میسوزه بعضی وقتها میشینم یاد اون شبی که آواره بودم میفتم دقیقا بچگیو خامیه صورتم یادم میفته ودلم میترکه یاد 14 سالگیم که فقط تو خونه دنبال مواد میگشتم  یاد چند سال بعدش که چه شبی رو تو برف میگذروندم واسه خیانت همسرم احساس مسکردم عمرمه نفسمه فکر میکردم همه چیمو از دست دادم یاد تنهایی هام که دستی نبود بالاسرم یاد اونهمه گریه یاد اونهمه دلتنگی یاد اون همه تنهایی یاد اون همه رسوایی یاد اونهمه ذلت یاد اونهمه خاری یاد اونهمه بیکسی بخدا چیزی ازم نمیذاره  بارها خواستم خوشیهامو مرور کنم بخدا انقدر کم و زود گذر بودن که احاس کردم پشتم یه کوهه پوشالیه فقط همین من چه جایی واسه زندگی دارم .

    [size=x-large]من به دنیا آمدم دنیا به من نیامد[/size]

  3. ارسال:23#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    سعی همه ما اینه که شرایط شما رو درک کنیم؛ واقعا سخته زمانی که همسرتون کنترل خودش رو از دست میده و شما بی دفاع می ایستید و نگاه می کنید که میخواد چه کاری انجام بده. هیچکس چنین وضعیتی رو نمیپسنده

    الینازخانم؛ به نظر میرسه برخی از مشکلات شما، واکنشی به نوع رفتار خانواده تون و شاید تمایلی برای نشان دادن خودتون و استقلالتون باشه. سه ازدواج با اوصافی که بیان کردید.

    اگر به دنبال دلیل اشتباهات تکراری هستید، باید عرض کنم که شاید یکی از اونها عجله کردن و مشورت نکردن کافی و شاید تلاش برای فرار از جوّ خانه بوده. بنابراین در رابطه با خود شما، آنچه حائز اهمیت هست اینه که بتونید رابطه خودتون رو با خانواده بازتعریف کنید.

    اگر قرار باشه خانواده رو به عنوان مکانی در نظر بگیرید که قراره در اون مکان تحت فشارهای روانی قرار بگیرید و در اون احساس آرامش رو تجربه نکنید، اونوقت باز هم مساله تون رو ادامه خواهید داد؛ چراکه چنین مکانی نمیتونه به شما در هنگام مشکلاتتون پناهگاه باشه. پس اولین کار شما در رابطه با خودتون اینه که تعاملتون رو با خانواده تغییر بدید. به گونه ای عمل کنید که خانواده رو بتوانید به عنوان یک مامن بپذیرید، تا در هنگام بروز چنین مشکلاتی، دچار سردرگمی های اینچنینی نشوید. اگر لازم شد درباره نحوه تعاملاتتون با خانواده به عنوان یک منبع حمایتی بسیار مهم، صحبت خواهیم کرد.

    و اما در رابطه با همسرتون:

    خود شما بیش از خیلی افراد میدانید که ترک اعتیاد نیازمند اراده و انگیزه خود فرد معتاد هست؛ نیازمند گذر زمان و رفتن به مراکز اعتیاد و برداشتن گامهای عملی موثر هست. به نظر شما چی میتونه به همسرتون انگیزه بده برای ترک؟

    آیا اگر همسرتون احساس کنه که میتونه با اعتیادش، هم زن و بچه اش رو داشته باشه، هم کارش رو و هم دوستانش و هم لذت ببره از مصرف مواد و عواقب اعتیادش رو هم نادیده بگیره، اونوقت انگیزه ای برای ترک اعتیاد خواهد داشت؟

    از نظر شما که همسر ایشون هستید، به نظرتون نقطه ضعف همسرتون چیه؟

    یا چه عاملی میتونه بهش انگیزه بده؟ مثلا اینکه گفتید شما رو تهدید کرده که باید باهاش زندگی کنید، به این معناست که شما و زندگیش رو دوست داره، و از دست دادنتون براش رنج آوره؟

  4. ارسال:24#
    سلام آقای عزیزی بازم ممنون از راهنمایی هاتون ولی آقای عزیزی من دیگه تو خودم توان زندگی کردن با این آقا رو نمیبینم خیلی دوسش داشتم خیلی نمیدونم این بلاها چیه که سرم میاد هر بار گفته ترک بازم گند زده من فکر میکنم اگرم ترک کنه بازم نمیتونم باهاش بسازم آخه نقطه ضعف خیلی بدی که داره میگه جواب دادن زنه و ناراحت بودنش منم نمیتونم که تا آخر عمر بشم یه برده که هر چی گفت بگم چشم و جواب بی منطقی هاشو ندم بخدا بغض داره خفم میکنه تأثیر زندگی کردنمون جز الان که با این سن سریع اعصبانی میشم حوصله ی چیزیو ندارم داغووووووووووونم فکر میکنم باید زود خلاص شم وگرنه دیوووونه میشم بخدا هنوزم با گذشت چند روز از اون بخورد نمیتونم به راحتی از پله بالا برم خم شم هر بار جاییم درد میکنه به خودمو عشقم لعنت میکنم
     
    اما درمورد خانوادم آقای عزیزی اختلاف سنی من و خانوادم زیاده و دختر هم سنو سال خودم تو فامیل زیاد داریم
    که  تو ازدواجاشون تقریبا موفق هستن و همه چشمشون دنبال منو زندگیه منن آخه همه جوره ازشون سرم ولی خبر ندارن که زندگیم یه جهنمه و من یه آدم پوست کلفت واسه همینم مادرم اصلا طاقت نمیاره و یه ریز دمه گوشم میخواد بخونه حقم داره ولی من نمیتونم روحیمو از دست میدم مخصوصا با ناراحتی مادرم پدرمم که واااااااااااااااااای نمیتونم حتی فکرشو بکنم  چطور میتونم برم با ورود من به اونجا نه تنها خودم به آرامش نمیرسم بلکه از اونا هم آرامشو میگیرم  بعضی وقتا میگم دانشگاه شرکت کنم یه جای دور تا یه جورایی از نظر فکری راحت باشم بازم فکر دیگه به سرم میزنه نمیدونم چیکار کنم دیشب ازم خواسته بهم گفته دیگه میخواد درست شه ولی این بدرفتاریهاش هیچوقت درست نمیشه میترسم بعضی وقتها بعد از دعوامون انقدر حالم بد میشه که میترسم یه لحظه تو اعصبانیت کار ندم دستم
     بیشترین نگرانیم واسه جدایی طاقت دوریش بود که الان خوشحالم از اینکه اونشب عشقش تو دلم واقعا مرد

  5. ارسال:25#
    یه سوال که همسرم ازم خواسته تا از مشاوره ها بپرسم خواهش میکنم جواب بدید
     
     خواسته بپرسم این چیه که تو ذهنم یه صدایی یه ندایی که  بهم میگه چیکار کنم هفتاد در صد هم متوجه شدم که دستورایی که میده اشتباهه  چیکار کنم که روش تسلط داشته باشم؟؟؟

  6. ارسال:26#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    الیناز خانم؛ تمام زندگی ها مشکلات خاص خودشون رو دارند. ما باید برای حل مشکلاتمون، اقدام به یادگیری مهارتهای زندگی کنیم. اگر فقط یک راه رو که اونم راه حل نباشه و بلکه راه فرار باشه رو انتخاب کنیم و در به در به دنبال تاییدگرفتن از دیگران برای این راه فرارمون باشیم، اونوقت همه زندگی ما میشه فرار. یه بازنگری از شرایط شما در چندسال اخیر داشته باشیم:

    سه ازدواج که در این سه ازدواج، نکات مشترکی دیده میشه:

    1. شروع با عشق و علاقه آتشین

    2. تداوم اندک و آغاز شدن مشکلات

    3. اعتیاد همسر

    4. طلاق

    5. انتخاب مجدد همسری دیگر با عجله

    خب، شما برای کمک به خودتون و زندگی تون، ابتدا باید خودتون رو بشناسید. نقاط ضعف و قوت خودتون رو شناسایی کنید. با طلاق گرفتنهای مکرر، وشروع زندگی های جدید، کدومیک از مشکلاتتون تا به حال حل شده اند؟

    هیچکدام!

    من حرفم این نیست که به طلاق اصلا فکر نکنید؛ حرف من اینه که به طلاق به عنوان یک گزینه فکر کنید و نه بیشتر.

    گفتید که حتی اگر ترک کنه هم حاضر نیستید باهاش زندگی رو ادامه بدید؟ پس معلوم میشه مشکل شما صرفا اعتیاد همسر نیست. این مسائل رو باید بررسی کرد. ببینید، اینکه شما رابطه تون رو با خانواده مدیریت کنید، برای خودتون در وهله نخست حائز اهمیته. این یک مهارت قابل اکتساب هست. الان شرایط هیجانی حاکم بر شما، جلوی تصمیم گیری منطقی رو گرفته. اجازه بدید چند روزی از اتفاقات اخیر بگذره، تا هیجانات فروکش کنند.

    خب، اونوقت به شکل درست و منطقی تر باید درباره شقوق تصمیم گیری شما صحبت کنیم. این حق شماست که برای زندگی خودتون تصمیم بگیرید و مطمئن باشید سعی ما بر این خواهد بود که تصمیم درستی رو بگیرید.

  7. ارسال:27#
    سلام آقای عزیزی من برای این گفتم حتی ترک بکنه حاضر نیستم زندگی کنم واسه این بود که یه جورایی به این اطمینان رسیدم که این عادت بد رفتاریشو نمیتونه کنار بزاره من جدیدا خیلی بهش حس بدی پیدا کردم هر لحظه میخوام بهش بگم به درد هم نمیخوریم خودمو به زور کنترل میکنم مثل این آدمای دیوونه شدم یه لحظه به همه چی فکر میکنم میزنم زیر گریه یه دفعه یه چی یادم میاد داد میزنم بخدا من قبلا هم شرایط مسائدی نداشتم تعریف کردم که ولی اصلا اینجوری نبودم ببخشید اینو میگم رفتارهای همسرم کاری کرده که من دارم قدر کسیو که ازش متنفر شدمو جدا شدمو بدونم بعضی وقتها میگم نکنه نفرین اونه میزنه سرم زنگ بزنمو ازش بخوام ببخشه منو بگم که کاش بیشتر کمکش میکردم ولی بازم میدونم چیزی درست نمیه بازم خودمو کنترل میکنم
     
    بعد از اونشب و دعوامون کلا دیگه هیچ علاقه ای به زندگی باهاش ندارم گفت فرصت میخواد دوست دارم بدم ولی دیگه نمیخوام پیشش باشم نمیدونم این فرصتو چطور بهش بدم؟؟


    درمورد خانوادم به نظر شما چطور رابطمو خوب کنم رابطم خیلی خوبه ولی الان که همه چی فکر میکنن خوبه رابطمون هم خوبه اگه بفهمن به مشکل خوردم واااااااااااااااااااااای دلم نمیخواد اونطوری شه آخه خونه ی ما هم فقط پدر مادرم نیستن که از همه بدتر زنداداشام هستن حتی اگه ازشون واسه درست کردن زندگیم کمک بخوام که کاری ازشون برنمیاد بازم دیدشون نسبت به زندگیم عوض میشه  که حال منو بد میکنه

    حس خوبی ندارم همش به خودم امید میدم نمیشه از خودم در میام سرمو گرم میکنم فقط همون لحظه آرومم باور نمیکنید بعضی وقتها فکر میکنم میگم مگه میشه آدم از عشقش یه همچین برخوردی ببینه صداش میپیچه تو گوشم حرکتش یادم میاد حتی انقدر میرم تو فکر که دردشم حس میکنم حال بدی میشم واقعا سنگینی یه کوه رو تو قلبم حس میکنم

    اینروزا حس میکنم شما رو هم کلافه کردم  ببخشییییییییید

    اگه میشه جواب سوال همسرم رو هم بدید راستی میخوام بهش بگم اونم بیاد بگه حرفاشو اینجا بنظر شما خوبه؟؟

  8. ارسال:28#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خب، برای رهایی از فشارهای روانی راههای گوناگونی مطرحه. الان شما از چند جهت تحت فشارروانی قرار دارید:

    1. مشاهده رفتاری از جانب عشقتون که بر خلاف انتظارتون بوده

    2. ترس از هم پاشیدگی مجدد خانواده

    3. نگرانی از بیان مشکلات با خانواده

    4. ترس از آینده

    5. یادآوری گذشته

    خب، الیناز خانم شما دارید در حال زندگی می کنید. پس نگرانی امروز براتون کافیه. دیگه حسرت گذشته و غم آینده رو به اندوه امروز بار نکنید. اونها در زمان خود یا بوده اند و یا می آیند. پس شما ابتدا سعی کنید روی نگرانی امروزتون تمرکز کنید و گذشته و آینده رو عجالتا رها کنید(به وقتش برای درس گرفتن از گذشته بهش رجوع می کنیم تا آینده بهتری در انتظار باشه)

    خب، بیان نکردن مشکل یا ترس از اینکه حالا اگر با خانواده ام بگم چی میشه، یک خطای دیگر هست. خانواده باید محل امن و پناه شما باشه؛ میتونید به والدین بگید که با زنداداشتون در این باره صحبت نکنند؛ حتی اگر صحبت هم بکنند، باز شرایط بهتر از اینه که شما تنهایی بخواهید فشارها رو متحمل بشید و چیزی نگید. اتفاقا فرصت دادن به همسرتون هم در رابطه شما با خانواده نهفته هست. اگر در حضور خانواده، از همسرتون قول بگیرید تا رفتار نادرستش رو ترک کنه، و خانواده حامی شما باشند، جریان بهتر پیش میره. البته نمیگم که انگیزه ترک اعتیاد همسرتون هم صرفا شما و زندگی اش باشید؛ همسرتون واقعا باید به این نتیجه برسند که برای ترک اعتیاد، خودشون گام بردارند.

    در مورد پاسخ به همسرتون، فکر میکنم اگر خودشون تشریف بیارن بهتر باشه

  9. ارسال:29#
    سلام آقای عزیزی بازم مثل همیشه ممنونم .

    اینکه بخوام با خانوادم بخوام حرف بزنم خیلی برام سخته آخه یبار پیش مامانم بحث کردیم با هک هکسرمم عجیب داغ کرده بود پیش مامانم چیزای بی ربطی میگفت اون اولین باری بود که با هم پیش مامانم بحث میکردیم ولی بارها مامانم همش میگفت و منو حرص میداد بخاطر همین اصلا بد رفتاریهاشو نمیتونم عنوان کنم بخاطر همین هم رو تنها زندگی کردن فکر میکردم آخه تا الان هم مقصر در صد بیشتر اشتباهاتم از طرف خانوادم بوده نه اونا خواسته باشن ولی حس بدی که به من میدادن امکان درست تصمیم گرفتنو از من میگرفت ولی حالا که شما میگین اینطوری بهتره باشه سعی خودمو میکنم اگه به اونجا کشید تحملمو زیاد کنم تا اشتباه دیگه ای مرتکب نشم.
    بابت همسرم هم من باهاشون صحبت میکنم که بیان اینجا و مشکلشونو عنوان کنن.
    امروز رفتم ثبت نام واسه گرفتن مدرک مربی گریه شنا تقریبا از اون حالو هوای بد دور شدم

    من فقط از برخوردش واهمه دارم همییییییییییین دیوووونم کرده نمیتونم بهش اعتماد
    کنم تکرار نمیکنه
    .

    میخوام بهش بگم چند روزی دور باشیم به نظر شما بهتره؟

  10. ارسال:30#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    کار خوبی کردین. ورزش و فعالیتها میتونه به شما کمک کنه برای روحیه بهتر

    خب، بهتره همسرتون بیان تا درباره مسائلتون صحبت کنیم. مثلا در رابطه با نوع برخوردشون، و اینکه آیا به خاطر تاثیر مواد هست، یا دلایل دیگری داره و راههای کنترل آن و ...

    در مورد دور بودن چند روزه از همدیگر، اگر همسرتون هم موافقن و فکر می کنید به نفعتونه، میتونید این کار رو بکنید.

صفحه‌ها (8): صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •