منشأ دوگانگی شخصیت :1ـ کمبود شخصیت : این همان چیزی است که از آن به «احساس عقده حقارت» تعبیر می کنند، بدین معنا که افرادی شخصیت درونی ندارند و هر جا که می روند رنگ همان جا را می گیرند، چون از خودشان اصالت و استقلال ندارند و بر عکس افرادی که دارای اصالت و شخصیت هستند، در هر جا که باشند، شخصیت مستقل خود را نشان می دهند و هیچ احساس کمبودی هم نمی کنند و آدمهای صاف و رو راستی هستند و بر اساس همان شخصیت مستقلی که دارند، حرفشان را می زنند و چهره حقیقی خود را نشان می دهند و انسانهایی که این گونه نباشند هر جایی بروند، از همه وحشت دارند، ناگهان چهره عوض می کنند و برای خودشان هیچ شخصیتی قائل نیستند.2ـ عدم قناعت: افرادی هستند که دارای شخصیت می باشند، اما از این که خودشان باشند، قانع نیستند، بلکه می خواهند مثل دیگران باشند، در حالی که وضع آن دیگری با آنها تفاوت دارد. چنین فردی می خواهد مثل دیگری گام بردارد، اما راه رفتن خودش را هم فراموش می کند، یعنی آنچه می تواند باشد نمی شود و آنچه هم می خواهد بشود نمی تواند بشود، برای اینکه خداوند هر کسی را بگونه ای ساخته است و من هم باید همانی باشم که هستم و همان را پرورش بدهم.بنابراین، بهتر آن است که انسان سرمایه های وجود خودش را پرورش دهد و اگر خداوند او را برای هر رشته ای ساخته، همان را در خودش پرورش دهد و همان را تعقیب کند و مصداق آن ضرب المثل معروف نگردد که زاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد...3ـ تحمیل از طرف اجتماع: گاهی دوگانگی شخصیت از بیرون به انسان تحمیل می شود، مثلاً جامعه در اوضاعی زندگی می کند که اشخاص نمی توانند آزادانه آنچه هستند باشند و آنچه هستند نشان بدهند، ناچار در درون چیزی هست اما در برون چیز دیگری می شود، چون شخصیت ذاتی اش را نمی تواند نشان بدهد.4ـ سودپرستی و منفعت پرستی: گاهی افراد سودجو و منفعت پرست، برای این که منافعشان تأمین شود، به هر دسته ای که می رسند می خواهند جزء همان دسته شوند، برای اینکه از آنها سود ببرند.5 - ضعف و ناتوانی افراد: اشخاصی که ضعیف و ناتوانند، معمولاً صراحت و شجاعت هم ندارند، چون شجاعت و صراحت و یک چهره بودن از اوصاف افرادی است که قوی باشند.6 - نداشتن یک خط و فکر و مکتب: آدمی که بی خط است هر جا که رود به رنگ همان جا در می آید و بر عکس آدمی که صاحب خطی بوده و مبنا و مکتبی داشته باشد، منافق نمی شود.از جمله آثار و عواقب دو چهرگی این است که انسان گرفتار یک سلسله از گناهان می شود، برای اینکه آدمی که دو چهره است، باید دروغ بگوید تا بتواند هر دو چهره خودش را حفظ کند، به عبارت صحیح تر باید خائن، کذاب، چاپلوس، ریاکار و متظاهر باشد و دیگر صفت ناپسند. چه عملی انجام دهیم که گرفتار این وضع نشویم؟برای این که انسان، خودش را از دوگانگی شخصیت نجات دهد، قبل از هر کار و بهتر از هر کار این است که اعتماد و تکیه گاه او فقط خدا باشد.انسان وقتی تکیه گاهش خدا باشد، آن گاه متوجه می شود که بندگان خدا چیزی نیستند که انسان بخواهد برای آنان چهره عوض کند، چون موقعی که نظرش به خدا باشد، دیگر مردم مبدأ سود و زیان نخواهند بود و سود و زیان در دست خداست، عزت و ذلت در دست خداست، پیروزی و شکست هم در دست خداست و دست این بندگان نیست که من بخواهم برای اینها هر روز خودم را در مقابلشان در چهره دلخواه آنان قرار دهم و خودم را عوض کنم.بنابراین، تقویت مبانی توحید و ایمان و عشق به خدا و قلب را از مهر او لبریز کردن و سر تا پا به وجود او محبت داشتن، از جمله عواملی است که باعث می شود، نفاق و دوگانگی شخصیت را از انسان دور کند، چون عامل مهم پیدایش آن دوری از خداوند است، چون اگر آن حقیقت در او زنده شود همه مشکلاتش حل می شود. اگر ما هر چه تحقیق کنیم می بینیم ریشه تمام خوشبختی ها معرفت و عشق به خداست، خمیر مایه تمام افتخارات و مایه همه آرامشها، به خدا دل بستن و از غیر او دل برداشتن است. وقتی انسان به این مرحله رسید، محال است که منافق شود.
مشاوره خانواده