تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




پشیمانی از انتخاب زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:vida
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 41

صفحه‌ها (5): صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

پشیمانی از انتخاب

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام به همه.و با آرزوي اينكه هيچ كس توزندگيش اشتباه نكنه.
    من یک سال است كه عقد كردم.يك ماه هم نامزد بودم.خواهرش كه همكارم بود واسطه اين ازدواج بود.جلسه اول و دوم كه شوهرم به خواستگاريم اومد، به دلم ننشست.يكي از دوستاي مامانم از راه رسيد و گفت برو باهاش بيرون.من گفتم به فكر بيشتر نياز دارم ولي اون به مامانم گفت كه اين قرار رو بذاره.قبل از قرار، رفتم پيش مشاور بهش گفتم كه فقط 30،40 درصد از ويژگي هايي كه مي خوام رو داره.اونم گفت پس ردش كن. ولي متاسفانه مامان قرار بيرون رفتن رو گذاشته بود.با فكر اينكه قراره جوابم منفي باشه رفتم بيرون.زياد به شناختش نپرداختم.منو به يه رستوران خوب برد. همون دوست مامان گفت پس معلومه دست و دلبازه و اين خوبه و ... قرار جلسه دوم رو گذاشتن.فك ميكنم طبيعي باشه كه با جلسات زياد كم كم چشم آدم بسته بشه.خلاصه بعد از جلسه سوم گفتن ديگه كافيه.من هم به خاطر رودروايسي با خواهرش و هم به خاطر اينكه سه جلسه خودشو به زحمت انداخته بود خودم رو مجبور كردم كه از مجردي دست بكشمو نامزد شديم. تو دوران نامزدي ديدم علاقه آنچناني بهش ندارم.هرروز به خونوادم مي گفتم من چرا اونو انتخاب كردم.اونكه شرايط خاصتري نسبت به خواستگاراي ديگه ام نداشت.من خواستگاراي بهتر از اون رو رد كردم و ..اونا هم مي گفتن اين حالتها طبيعيه.اون پسر و خونوادش خوبن و تو اين دوره زمونه پسر خوب كم پيدا ميشه و .. هرروز كه بيدار مي شدم پشيمون مي شدم.و مي گفتم اي كاش نامزد نمي كردم.هنوز زود بود و .. ولي باز مي گفتم راه برگشتي نيست، اون دل بسته، آينه شمعدون خريديم.تالار و آتليه و .. گرفتيم، باخواهرش همكارم و .. تا اينكه شوهرم متوجه شد كه من مشكلي دارم.به مامان گفت كه اگه لازمه بريم پيش مشاور ولي مامان كتمان كرد و گفت كه فقط استرس داره و طبيعيه و .. خلاصه با كلي مجبور كردن خودم،عقد كردم و فرداي روز عقد پشيمون بودم.نسبت به شوهرم زياد احساسي نداشتم.بيشتر از 2،3 ساعت نميخواستم كنارم باشه.اونم متوجه بود و سعي مي كرد به روي خودش نياره.با هم مسافرت رفتيم ولي زياد بهم خوش نگذشت...رفتم يه دكتر روانشناس.بهم دارو داد گفت يه مدت تحت درمان باش.تا بعد با ذهن خوب بتوني تصميم بهتر رو بگيري.اون داروها منو يه مدت بي خيال كرد.فك كردم خوب شدم و خودم مصرف رو قطع كردم.بعد از يه ماه باز به همون حالتها برگشتم.فكر گذشته و اينكه خودم رو مجبور كردم ديوونم مي کرد.از خونوادم دلخورم، شوهرم خيلي دوستم داشت تا حالا هم تحمل كرده ولي میگفت چرا منو تو مثل بقيه زن و شوهرها نيستيم.چرا روي ديدن من حساس نيستي، چرا از هم فاصله داريم... من 24 سالمه و اون 26.هردو ليسانس و شاغل.از نظر ظاهري به گفته بقيه از 100 امتياز 80 رو دارم. اون به نظر من 50.من تك دختر هستم و دو برادر دارم.او دو برادر و يه خواهر داره.پسر خوب و وفاداري هم هست.از اين مي سوزم كه خواستگاراي ديگه رو رد كردم و الكي الكي اين رو قبول كردم و مطمئنم اگه صبر مي كردم بازم اين جور خواستگارايي و حتي بهتر واسم ميومدن.تو همون دوره نامزدي يكي از همكارام هم قصد خواستگاري داشت كه متوجه شد نامزد كردم.از نظر ويژگي هايي كه ازش ميدونم شرايط مورد نظر من رو داشت.حالا با ديدن اون بيشتر مي سوزم.دلم براي شوهرم هم خيلي مي سوزه .اونم ميتونست با كسي ازدواج كنه كه واقعا دوسش داشته باشه.نه من كه يه روز خوبم و يه روز سردم.اينم بگم كه ازش بدم نمياد و دوسش دارم ولي بهش يه دفه سرد ميشم و نميتونم فكر كنم كه بعدا بايد همه روز با هم زير يه سقف باشيم. البته ميدونم كه ايراد ازمنم هست كه اصلا نميخواستم از اون آرامش و تنهايي مجرديم دست بكشم.نميخواستم مسئوليت بپذيرم.نميخواستم مرتب بهم زنگ بزنه.يه روز كه ديديمش ميخوام تا چند روز نبينمش در حاليكه اون يه روز نديدن هم واسش سخته......مشاور بهم گفته دو راه داري.يا با يه سري راهكار رابطه رو بسازي يا طلاق. حتي گاهي به خودكشي فكر ميكردم كه البته جراتشو نداشتم.
    ابعد از اون باز هم پیش یه دکتر هومیوپاتی رفتم.اون گفت باید یه مدت  درمان بشی.تو یه آدمی هستی که ارادت در سطح تمایلاتت و خواسته هات نیست.و الان اگه طلاق هم بگیری ممکنه باز پشیمون بشی.
    بعد از اون دوسری داروهاش رومصرف کردم ولی هم تاثیرزیادی ندیدم و هم اینکه اون دکتر درشهر دیگه بود و من نیاز داشتم که دردسترسم باشه وباهاش صحبت کنم.ولی این دکتر زیاداهل صحبت نبود. من می خواستم یکی باشهکه بشینه همه حرفامو گوش بده و موشکافی کنه که دردمن چیه.خلاصه اوونم رها کردم.تو این مدت شوهرم با یه سری کارها در حقم محبت می کردو من از یه طرف سردشدنام بهش رو داشتم و از یه طرف دلم می سوختکه انقد داره تحمل می کنه.به خودم می گفتم خونوادم بااین کارشون چه بدی بزرگی در حق هردومون کردن.کاش به من دل نبسته بود.کاش به هم زده بودم ..رفتم پیش یه روانشناس.بهم یه قرص داد ومنو به یه مشاور معرفی کرد. یه مدت قرص خوردم.تو این مدت باشوهرم هم بهتر شده بودم.هم فرصو رها کردم و هم پیش مشاور نرفتم.تااینکه باز بعد از یه ماه همه اون حالتها وپشیمونی هام برگشت.البته نسبت به شش ماه اول ازدواجم خیلی بهتربودم و فک کنم به خاطز محبت های شوهرم بود ولی بازم روزی هزاربار دوران نامزدیم رو واسه خودم مرور می کردم.اینکه از مراسم عقدم لذتی که باید رو نبردم.چرا منم نباید مثل خیلیالذت روزها و ماههای ابتدایی بعد از عقد رو داشته باشم.اینکه چقد همیشه فکر می کردم مسافرتهای بعد از عقد بهم خوش می گذره.چه کارهای خاصی که نقشه کشیده بودم واسه این دوران انجام بدم.چرا باید یه روز خوب باشم و یه روز یه جور دیگه..رفتم پیش مشاور.کارخاصی نکرد. دوجلسه با خودم حرف زد.جلسه سوم و چهارم باز من باشوهرم خوب شده بودم.واسه همین مشاور فقط یه تست شخصیت از هردومون گرفت و یه سری توصیه کردو گفت برین. و این وسط فقط پوا الکی دادم. باز یه ماه خوب بودم و سرمسئله دیگه ای باز سرد شدم. رفتم پیش یه روانکاو.اونم قرص روانپزشک قبلی رو داد و نظرش این بود که سری درگیزی های فکریت رو باید با این درمان کنیم و بعد هم دوازده جلسه مشاوره بیای که هزینه اش یکم بالا میشه.من باز قرصو مصرف کردم وچون باز باشوهرم خوب شده بودم ولش کردم. بعد از یه مدت باز به هم خوردگی ورفتن پیش اون برای مشاور. رفتم و گفت باز باید قرص بخوری و واسه تغییر شخصیت دوسال بیای پیشم. و فعلا طلاق هم نگیر.
    دوروز قبل از عید سر مسائل و بدی هایی که این یه سال دیده بودم  و توقعاتم دعوا کردم و یه هفته هست که همو ندیدیم و این دفعه اون گفته دیگه من جلونمیام و خودت باید بیای جلو.
    دیگه خسته شدم.احساس قربانی بودن دارم.قربانی بی محلی خونوادم دردوران نامزدی. تنها راه حل رو برگشت به گذشته می دونم.
    الان دیگه منم کمی بهش علاقه دارم.برعکس ماههای اول که حتی دوستتدارم هم بهش نمیگفتم.
    از طرفی می گم اگه جدا بشم دیگه اون موقعیتهای اول که من می پسندیدم واسم میان؟
    اگه جدا نشم این فکرها که موقعیت های بهتر رو داشتم و با کسی ازدواج کردم که انتخاب بقیه بود رو چکار کنم؟
    بعدها پشیمون نشم که کاش ادامه نداده بودم؟
    یا اگه جداشدم پشیمون نشم که اون دوسم داشت و پسرخوبی بود؟
    شش ماه دوم نسبت به شش ماه اول خیلی بهتر بودم ولی بازم هرازگاهی سردیها رو داشتم. هرچندکمتر بود
    خسته شدم.از خونوادم بدم میاد.ارخودم بیشتر.چرا چنین کاری کردم؟یک سال عقد کردم .شوهرم هم واسم خیلی کارا کرد ولی من اون لذت کافی رو نداشتم.خدایاااااا......


    نميتونم لحظات بد گذشته و اينكه خودم رو مجبور به ازدواج كردم فراموش كنم.نميتونم خودم رو ببخشم. توروخدا بگين چيكار كنم.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خوش آمدید

    اینگونه مسائل در ابتدای عقد برای برخی از زوجین پیش میاد. دلایلی که میتونه باعث بروز چنین مساله ای باشه متعدد هست:

    یکی از این دلایل، همین اصرار و فشار بیجای برخی اطرافیان هست که میگن به این چیزها توجه نکن، به اون چیزها توجه کن...

    از دیگر دلایلش، عذاب وجدان بیجای برخی افراد هست. خب طبیعتا اینکه مثلا سه جلسه خرج گذاشتید روی دست خواستگارتون نباید باعث بشه که تو رودربایستی قرار بگیرید و جواب مثبت با اکراه بدید...

    دلیل دیگرش میتونه دلسوزی باشه. اینکه چون اون منو دسوت داره، حتما من هم باید اونو دوست داشته باشم...

    دلیل دیگرش که دلیل بسیار مهمی هم هست، مقایسه هست. اینکه ما بیایم و همسرمون رو با دیگران مقایسه کنیم. معمولا در این مقایسه ها قربانی همسر هست. میدونید چرا؟ چون ما مقایسه می کنیم تا آنچه در همسرمون نمیبینیم رو در دیگری ببینیم...

    خب، البته دلایل دیگری هم هست که فعلا به همین مقدار اکتفا می کنم.

    و اما در مورد شما چند تا سوال مهم مطرح هست که کاملا تعیین کننده است:

    1. آیا شما هیچ علاقه ای به همسرتون ندارید یا اینکه مقداری علاقه دارید و گاهی دلتون براش تنگ میشه؟

    2. آیا در طی گذر زمان، در میزان علاقه تون پیشرفتی مشاهده کردید که گاهی راضی تون کنه؟

    3. آیا اگر او رو با هیچکس دیگر مقایسه نکنید، در احساساتتون تغییری رخ میده؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    ممنون از پاسخگوییتون
    در موردسوالات:
    پاسخ سوال اول: اوایل مخصوصا ششماه اول نداشتم و اصلا دلتنگ نمیشدم.ولی الان احساس می کنم دارم و با چندروزندیدنش دلتنگش میشم
    پاسخ سوال دوم:بله پیشرفت داشته.
    پاسخ سوال سوم:شاید کمی بهتر میشه
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    محسن عزیزی آواتار ها
    خواهش میکنم

    بسیارخوب، اگر حس می کنید میزان علاقه تون پیشرفت داشته و الان هم نسبت به ایشون احساس دلتنگی می کنید، پس میشه خوشبینانه نتیجه گرفت که این مساله بیشتر از اینکه درونی باشه، جنبه بیرونی داره.

    نخستین و مهمترین کاری که الان میتونید انجام بدید، مقایسه نکردن همسرتون با دیگران هست.

    مطمئن باشید همه نقاط قوت و ضعفی دارند. پس در دومین گام:

    فهرستی از خوبیهای همسرتون رو تهیه کنید.

    فهرستی از بدی های ایشون رو هم بنویسید.
     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    چندتا از خوبيها: صبوري،مهربوني،علاقه،مسئول يت پذيري،وفاداري،ايمان،اهل كار،از خودگذشتگي

    چندتا از بديها: كمي سستي در بعضي كارها، كمي بي برنامگي، كمي وقت تلف كن، كمي از نظر ظاهري، كمي تاثير پذير از بقيه، كمي مديريت مالي نداره

    با سپاس
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    محسن عزیزی آواتار ها
    ویدا خانم، خوبی هایی که از همسرت برشمردی رو کمتر مردی داره. اینها تعارف نیست، اگر اینها رو یکجا داره واقعا مرد نمونه ایه

    خود من و شما مگر چقدر کاملیم؟

    میتونید ادعا کنیم که بی عیب و ایراد هستیم؟

    شما چقدر درباره دیگران و زندگی شون و خصوصیات همسرانشون مطلع هستید؟ فکر میکنید همون چیزی رو که شما می بینید اونها هم نظرشون همینه؟

    من خصوصیات همسرتون رو برعکس می کنم. خوب بهشون دقت کنید:

    خوبیها: استواری در کارها، با برنامه بودن، عدم اتلاف وقت، ظاهر مناسب، تاثیرناپذیری از دیگران، مدیریت مالی قوی

    بدیها: کم طاقت، بداخلاق، بی مسئولیت، بی وفا، بی ایمان، تنبل، خودخواه

    حالا بهم بگین کدومیک از این دو حالت رو می پسندین؟

    شاید بگین نه حالت سومی هم وجود داره و اونم اینکه هم این خوبیها رو داشته باشه و هم اون خوبی ها رو.

    بله من هم میگم حالت چهارمی هم تازه وجود داره و اون اینکه نه این خوبیها رو داشته باشه و نه اون خوبیها رو.

    خب، یه ترمز بکنیم. حالات سوم و چهارم بیش از اینکه واقعی باشند، خیالی هستند. یعنی آدم (معمولی) خوب کامل و بد کامل نمیشناسیم. همه مون نقاط ضعف و قوتی داریم.

    مشکل اینجاست که وقتی ما دیگران رو زندگی شون رو میبینیم، فقط خوبیهاشون میبینیم و وقتی زندگی خودمونو میبینیم فقط بدیهاشو!

    وقتی همسرمونو با دیگری مقایسه می کنیم، اینطور فکر می کنیم که این همسری که فلانی داره، اگر همسر من بود چی میشد! چون ما فرض میکنیم که اون مبنای مقایسه همه ی خوبیهای همسر ما رو داره، به علاوه یه سری خوبیها که همسر ما نداره! نه اینطور نیست ویدا خانم. برید از دیگران بپرسید و خودتون ببینید تا باور کنید.

    مقایسه رو کنار بگذارید.

    خوبی های همسرتون رو مرور کنید.  اونوقت می بینید که چه همسر خوبی دارید.


     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    ممنون از پاسخگوييتون
    من وقتی به اطرافیانم نگاه می کنم می بینم کسایی که در سطح من یا پایینتر هستن با کسایی باشرایط بهتر ازدواج کردن و خوشبخت هم هستن حسرت می خورم. چرا وقتی میتونستم با یکی با نمره 15 ازدواج کنم با یکی با نمره 10 ازدواج کردم؟
    چرا وقتی میتونستم با یکی خونه دار ازدواج کنم با یکی ازدواج کردم که باید هرروز به فکر جورکردن یه وامی باشم و مجبور به کاردر کنارش برای راحتتر زندگی کردن تو این گرونیا باشم؟
    هنوز هم به فکرم میزنه که کاش همون ماههای اول که وابستگی مون کمتر بود جداشده بودم و الان آسوده بودم.
    وقتی می بینم هنوز می تونستم مجرد و آسوده زندگی کنم و این همه دغدغه های مسئولیت و ازدواج رو نداشته باشم،باخیال راحت به سرکار ،باشگاه،کلاس هنری(قبلاً هنرهای زیادی رو نصفه یاد گرفتم که می تونستم الان برم و تکمیل کنم)برم و واسه خودم بدون نگرانی هرروزه واسه یکی زندگی کنم،چرا به این زودی و طبق نظر غلط بقیه خودمو به دردسرانداختم؟؟؟
    چرا مثل اکثر دخترای امروزی دیرتر ازدواج نکردم؟؟ازدواج کردنم دیوونگی بودو از همه برنامه های زندگی ام عقب افتادم.
    به جای پرداختن به کارهای شخصیم باید برم باهاش بیرون،خونه مادرشوهر و ،...
    اگه تاریخهای پاسخگویی من به شما رو ببینین متوجه میشبن که با فاصله هستن
    میدونین چرا؟
    چون یه دفه مثلا بعد از قهرکردنامون باهاش بد میشم و باز همه فکرا به سرم هجوم میاره.بعد از آشتی باز خوب میشم و بعد از یه مدت مثلا سرخراب شدن ماشین و خرج و مخارجش یا مثلا حضور در جمع مجردها باز بهش سرد میشم..
    الان هم باز دارم سرد میشم چون یه خواستگار مجردیم رو امروز بعد از دو سال دیدم که خیلی خواهان بود و گفته بود بعد از من ازدواج نمیکنه و هنوز هم نکرده...شرایطش هم از شوهر من بهتره
    به خودم میگم چرا اونو رد کردم؟به خاطر ازدواج با کی؟؟؟؟
    تویه سایت در مورد بحران 30 سالگی خوندم
    اگه به 30 سالگی رسیدم و از ادامه دادن ازدواجم پشیمون بودم چی؟
    اگه باهاش عروسی کردم و پشیمون شدم چی؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    محسن عزیزی آواتار ها
    بسیارخوب

    باید اینجا بعضی مسائل روشن بشه

    اولینش اینکه آیا شما به فرد دیگری علاقه دارید؟

    دومینش اینه که از نظر خودتون(با فرض اینکه طلاق بگیرید)، چه مزایایی جلو روتون هست و چه معایبی پیش روی شما خواهد بود؟

    سوم اینکه فرض کنیم با فرد دیگری ازدواج کردین، اگر این همسر جدید ورشکسته بشن، اونوقت ایشون رو هم رها می کنید؟

    چهارم اینکه سرد شدن و گرم شدنهای شما باید دقیقتر تحلیل بشن. میتونین بگین زمانی که سرد نیستین، با هم چطوری هستین و چگونه فکر می کنین؟
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز به نظرمن شما خودتونو بالاتر از همسرتون میدونیدواینکه احساس میکنید انتخاب شما نبوده اما اینو بهتره بدونید مورد بهتر واسه زمانی بودکه شما مجرد بودید اما الان اگرخدای نکرده جدا بشید با نگاه یک دخترمجرد دیده نمیشید بهتره سعی کنید با دید دیگه ای به همسرتون نگاه کنید و تمام ملاک های خوبش درنظر بگیرید کما اینکه شاید تمام ملاک های شما نبوده و ایشون همه و با هم دارند
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    سوا اول:نه به فرد ديگه اي علاقه ندارم.

    سوال دوم: فك ميكنم تو جامعه امروزي نسبت به قبل خيلي بهتر با طلاق برخورد ميشه.و اونقدر ديد بد وجود نداره. فك ميكنم كمي از طرف خانواده تحت كنترل قرار بگيرم. ولي از طرفي به خاطر ظاهر دخترونه اي كه دارم و برخوردهاي اجتماعيم، شايد بتونم با شخصي آشنا بشم كه اين بار مورد پسند خودنژم هم باشه و طلاق گذشته ام واسش بي اهميت باشه.اگه بهم علاقه داشته باشه واسش مهم نيست كه جدا شده باشم.موردهاي اينطوري هميشه بودن.ولي فك ميكنم تا يه مدت بعد از طلاق احساس تنهايي رو داشته باشم.

    سوال سوم: اگه دوسش داشته باشم سعي ميكنم كنار بيام و بسازم

    سوال چهارم:زمانيكه سرد نيستم رفتارم باهاش خوبه.گاهي هم به خودم ميگم باز خوبه كه آدم بدي از آب در نيومده و خيلي هم دوسم داره.يا ميگم من زيادي خودمو اذيت ميكنم و خداروشكر كه نسبت به روزهاي اول خيلي بهترم و تونسته با محبتهاش اون سرديهام رو كمتر كنه

    موج آبي عزيز.من همش به خودم ميگم مگه كم هستن كسايي كه تو ازدواج دوم بهتر عمل مي كنن يا موردهايي خواستارشون ميشن كه شايد تو مجردي هم خواستگارشون نبوده باشه.آخه الان كه شيوه ازدواج ها تغيير كرده و پسر با هركس كه خودش بخواد ازدواج ميكنه
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (5): صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •