تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




استرس زیاد. بی حوصلگی. نمیدونم چیکار کنم. زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:star12
آخرین ارسال:star12
پاسخ ها 24

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

استرس زیاد. بی حوصلگی. نمیدونم چیکار کنم.

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    star12 آواتار ها
    سلام دوستان
    چرا من اینقدر استرس دارم آخه؟
    چرا نسبت به درس خوندن اینجوری بی حوصله شدم؟
    یه فکری به حال من کنین اینجوری پیش برم بدبخت میشم.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    star12 آواتار ها

    سلام
    مشاورای عزیز تالار همیاری؟ تشریف ندارین؟
    چرا یکی به داد من نمیرسه.
    وای خدا اگه اینجوری پیش برم ایندم تباه میشه.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    سلام عزیزم
    چرا استرس داری؟
    چندوقته کابوس میبینی؟
    کابوس هایی که میبنی با چه موضوعاتی هسش؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
    star12 آواتار ها
    سلام مریم جوووووووووووووووووووووووو ووووووووووونم
    خداروشکر.
    نمیدونم دلیل اصلیش چیه مریم جون
    والله درس یه طرف. این خاستگاره یه طرف. تنهایی خودم یه طرف. نصیحت های مامان بابا و ناامیدیشون از من یه طرف.
    خیلی وقته خوابای وحشتناک میبینم. اما الان ودهفته ای که امتحانا تموم شده تقریبا هرشب کابوس میبینم. همش راجب ازدواج اجباریه.
    میترسم با این وضع پیش برم آیندم نابود میشه.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    استرسی که واسه درس ات داری طبیعیه چون سالهای نزدیک کنکوره.اما در مورد خواستگارات مگه مشکل رو داییت حل نکرد؟هوز تحت فشاری؟
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    star12 آواتار ها
    استرسی واسه درس طبیعیه که بتونی درس بخونی.
    آخه من نمیدونم چم شده نمیتونم درس بخونم. بی حوصله ام. معلوم نیست چی شده از یه طرف نمیتونم درس بخونم از طرف دیگه هم استرس دارم شدید.
    داییم حرف زد حل شد اون موقع ولی باز که الان هفته بعد کنکوریا کنکورشونو میدن سروکله ی این خاستگاره پیدا میشه دوباره مطمئنم.
    مامانمم بدجور راضیه. میترسم. دست خودم نیست. هرچی هم به مامانم میگم بگو نه نمیگه بهشون. همش سعی داره منو راضی کنه.
    الانم که کارناممو گرفتم اصلا رضایت بخش نبود. مامان بابام کلی نصیحت کردنو برام اظهار ناامیدی کردن که خیلی اذیتم کرد. من خودم از این موضوع ناراحت هستم وقتی میبینم مامان بابا نصیحتم میکنن و فکر میکنن من دلم نمیخواد درس بخونم یا تنبلی میکنم بیشتر عصبی میشم و دلم میگیره.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:17#
    من فکر میکنم تنها اصرار مامانت واسه ازدواج باعث این استرس میشه و این استرس هم بهت اجازه نمیده متمرکز بشی و خوب درستو بخونی
    نمیتونی از داییت مجدا کمک بگیری که فعلا خانوادت باهات حرفی از ازدواج نزن؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:18#
    star12 آواتار ها
    دفعه پیش داییم ازش خواست اما انگار نه انگار.
    تازه یکی از مشتری های مامان ازش برای برادرش منو خاستگاری کرده بود مامانم برگشته میگه فلانی واسه داداشه زهرا رو پسندیده داداشش اینجوریکه اونجوریه که بابام برگشت بهش گفت بی جنبه مامانم یدفه موند و برگشت گفت گفتم که یکم بخندیم.
    من نمیدونی خاستگاری مگه خنده داره مگه مردم جک تعریف میکنن که ما بخندیم.
    امروز برگشته بهم میگه تقصیر چیه تو درس نمیخونی من نمیدونم.
    آخه این چه حرفیه. یعنی چی تا چپ میره راست میره ازم ایراد میگیره که درس نمیخونی. به جای اینکه منو امیدوار کنه و پشتم باشه همش ناامیدم میکنه نمیدونم شاید فکر میکنه بخاطر حسینه که من درسم افت کرده.
    به خدا از رفتارای مامانم به امان اومدم. همش سکوت میکنم. میترسم از اینکه تحمل تموم شه و حرفی بزنم.
    آخه من بهش چی بگم.
    تا میام پای نت چپ چپ نگام میکنه.
    همش اظهار تاسف میکنه برام. رفتار مامانم برام عذاب آوره. شدیدا.
    بابا یکی نیست بگه این آینده منه برای خودمم مهمه. منم دوست دارم دانشگاه خوب قبولشم .دوست دارم درس بخونم مثل قبل. اما بجای اینکه به این فکر کنه زهرایی که اینقدر درس خون بود الان چرا نمیتونه درس بخونه همش نصیحت میکنه و البته سرکوفت میزنه.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:19#
    ببین عزیزم ظاهرا درس خوندنت برای مامانت خیلی مهمه وگرنه نمیگفت چرا درس نمیخونی؛پس توام از همین راه وارد شو و بهشون بگو که اصرار شما برای اومدن خواستگار و ازدواج باعث میشه من از درسم غافل بشم و شاید به ادامه تحصیل بی میل بشم.زهرا جون اجازه بده مامانت احساس خطرکنه که ممکنه بااین تصمیماتشون شما به اهدافت نرسی.پس تنها راه اینه که خودت در مورد این مطالبی که گفتم باهاش صحبت کنی
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:20#
    star12 آواتار ها
    آخه چقدر بگم مریم جون من هرچی میگم اون فکر میکنه بخاطر حسینه که میگم خاستگار نیاد و حرفش نباشه.
    درسته اصلی ترین دلیلش اینه ولی با این حرفا و خاستگارا من اونقدر احساس بدبختی میکنم که نسبت به درسم بی میل میشم.
    من نمیخوام 12سال درس خوندنم هدر بره.
    آخه میگه تا تو کنکور ندی ما تورو به کسی نمیدیم. نگران این نباش.
    آخه یکی نیست بگه اگه قرار من تا اون موقع ازدواج نکنم پس چه دلیلی داره که حرفش تو خونه باشه؟
    چه دلیلی داره خاستگارا به عناوین مختلف بیان خونمون.
    منکه قرار  نیست تا اون موقع به کسی جواب بدم پس چرا میان. چرا حرفش و شوخیاش تو خونه هست؟
    چند بار به مامانم گفتم حتی راجبش شوخی هم نکنه چه برسه به اینکه حرفشون رو بزنه اما اون همش تا حرفی پیش میاد سر صحبت رو باز میکنه و سعی داره به همه بفهمونه حسین خوب نیست و این خاستگاره بهترین خاستگاره روی زمینه.
    دلش به حال من نسوخته که میگه تا کنکورت جواب نمیدیم به کسی. به فکر خودشونن.
    تو رو خدا کمکم کنین
    من نمیخوام تمام زحمات این چند سالم هدر بره نمیخوام آیندمو نابود کنم. نمیخوام یه عمر بخاطر این روزا حسرت بخورم. و البته از پدرومادرم نصیحت بشنوم.
    مامانم خیلی خودشو قبول داره و فکر میکنه همه چیزو میدونه و همیشه کارش درسته.
    میدونم مامانمم یه سری مشکلاتی رو تحمل کرده تا زندگیش شده اینی که هست و میخواد من آینده ی خوبی داشته باشم.
    اما رفتاراش برام زجر آوره.
    وقتی حرف میزنم و میبینم اصلا اهمیت نمیدن بدتر میشم. خیلی حالم بدتر میشه.
    همش سعی میکنم با خونوادم باشم و بگم و بخندم و جواب حرفاشونو ندم .اما دیگه منم تا یه حدی صبر دارم. این تحمل کردنا و جواب ندادنا داره خودمو داغون میکنه.
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •