تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




استرس زیاد. بی حوصلگی. نمیدونم چیکار کنم. زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:star12
آخرین ارسال:star12
پاسخ ها 24

صفحه‌ها (3): صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

استرس زیاد. بی حوصلگی. نمیدونم چیکار کنم.

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    زهرا جون اگه واقعا تصمیمشون اینه که شمارو تا موقع کنکور دادن شوهر نمیدن پس چرا بیخود خودتو اذیت میکنی؟عزیزم نسبت به حرفاشون بی اعتنا باش چون میدونی که همش در حد حرفه و عملی نمیشه
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:22#
    star12 آواتار ها
    آخه مریم جون نمیشه.
    هیچ کارشون معلوم نیست.
    چند روز بعد امتحانای نوبت اول زنگ زدن با مامان صحبت کردن بابام خونه نبود مامانمم بهشون گفت بیان بعد زنگ زد به بابام که اینا دارن میان.
    بابام اومد خونه گفت چرا اینکارو کردی گفت:دیگه خیلی ضایع بود هردفه زنگ میزدن یه بهونه میاوردیم. البته منکه این حرفشو قبول نکردم. چون اگه مامانم نمیخواست خونه راشون نمیداد.
    اون شب قرار نبود من برم پیششون. اما یدفه مامانم اومد تو اتاق گفت پاشو لباس بپوش میخوان ببیننت.
    تازه خوشبختانه تا متاسفانه من اونموقع تازه جراحی دندونام کرده بودم. نمیتونستم خوب حرف بزنم.
    به مامانم میگم من با این قیافه برم میزنه زیر خنده میگه بالاخره باید بدونن دیگه.
    آخه این حرف یعنی چی؟
    یا اونا جوری حرف میزدن که انگار من بله گفتم. به قول آبجیم کارتای عروسی شونم نوشتن.
    من اونشب فقط حرص خوردم. تا چند روز عصبی بودم. که بالاخره با دایم حرف زدمو اونم با مامانم اینا حرف زد و یکم اوضاع بهتر شد.
    ولی بازم خیلی تغییر نکرد.
    من عید کلی ذوق کردم که اینا نیومدن چند روز بعد عید فهمیدم که چون توی عید رفته بودیم خونه ی یکی از فامیلا که نزدیک خونه ی اونا بوده و مامان بابارو دیدن و تعارف کردن بریم خونشون و ما نرفتیم اونا هم عید نیومدن خونمون.
    اما چون این آقا چند روز دیگه کنکور میده من احتمال 99/9999999 درصد میزنم که دوباره سروکله شون پیدا میشه.
    نمیتونم بی تفاوت باشم.
    میترسم.
    این موضوع و حرفایی که مامانم راجب درس خوندنم میزنه خیلی اذیتم میکنه.
    دلم میخواد درس بخونم تا کمتر به اینچیزا فکر کنم اما متاسفانه نمیتونم درس بخونم و این بیشتر نگرانم میکنه.
    امروز بخاطر دندون درد نتونستم برم آزمون قلم چی. مامان الان برگشته میگه آزمونتم از دست دادی، البته درسم نخونده بودی. با یه حالت تمسخر.
    دلم میخواد خوب باشم اما دیگه از بس دردامو تو خودم ریختم دارم خفه میشم.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:23#
    میفهمم چی میگی زهرا جون اما اینو بدون که به زور که شوهرت نمیدن پس میتونی راحت در مقابل خواسته های معقولت ایستادگی کنی؛سعی کن به بابات بیشتر نزدیک شی و بهشون بگی که بذارن با میل خودت و در سن مناسب ازدواج کنی،از عواقب ازدواج های زودهنگام براشون توضیح بده تا بتونن از این طریق مامانت رو قانع کنن
    درضمن اگه بازم این راه حل عملی نشد شما باید نسبت به حرفاشون بی تفاوت باشی و طوری برخود کنی مث اینکه برات مهم نیست؛از این گذشته برای مطالعه واسه کنکورت به کتابخونه برو تا بتونی به دور از این چیزا درستو بخونی
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:24#
    star12 آواتار ها
    ممنونم مریم جون. یه عالمه ممنون. همین که میبینم شما جواب حرفامو میدی یکم آرومم میکنه.
    آخه مریم جون منقبلا فکر میکردم مامانم با ازدواج زود مخالفه اما الان که به این خاستگاره رسیده اصلا مخالف نیست در حالی که قبلا مخالف سرسخت بود البته برای من، چون میگفت خودم زود ازدواج کردم نمیخوام تو زود ازدواج کنی.
    باور کنین خیلی سعی میکنم عادی رفتار کنم و بی تفاوت باشم. اما باز این افکار میاد سراغم. آخه چند وقته بین حرفای مامان بابام ضدو نقیض پیدا کردم. میدونم به زور و اجبار شوهرم نمیدن ولی میترسم از مامانم اون وقتی چیزی رو بخواد خوب میدونی چیکار کنه.
    یه سری با گریه هاش دلمو کباب کرد راجب به حسین. حالا هم فعلا راجب به این فقط تعریف میکنه . آخه خوبه میدونه من از اینا بدم میاد.
    حتی اون شبی که اومده بودن خونمون پدر پسره میگفت که زهرا خانم از فلان شهری ها بدش میاد سرش میاد و همه زدن زیر خنده حالا اونا که رفتن مامانم برگشته میگه خبر ندارین زهرا از خود شما بدش میاد.
    خودش میدونه ولی بازم ردشون نمیکنه.
    متاسفانه اینجا کتابخونه ای که نزدیک خونمونه جای اتاق مطالعش اصلا خوب و نمیشه اونجا درس خوند.
    تا شهریور که بریم خونه ی خودمون باید یه جوری سر کنم. که نمیدونم چجوری
    آخه خونه ی خودمون خوبیش اینکه طبقه پایین کامل در اختیارمه و از سروصداها و حرفا در امانم و اونجا کتابخونه شم اتاق مطالعش خوبه.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •