تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




استرس زیاد. بی حوصلگی. نمیدونم چیکار کنم. زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:star12
آخرین ارسال:star12
پاسخ ها 24

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

استرس زیاد. بی حوصلگی. نمیدونم چیکار کنم.

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    star12 آواتار ها
    سلام به عزیزان همیاری و مشاوران عزیز
    بازم من با یه مشکل دیگه روبه رو شدم
    کابوس
    کابوس هایی که وقتی میخوابم سراغم میان. این کابوس ها خیلی وقته که هستن اما تقریبا یک هفته که هر وقت میخوابم چه شب یا بعد از ظهر سراغم میان و یه خواب راحت ندارم.
    میدونم خیلی استرسم زیاده ولی نمیتونم برطرفش کنم.
    از وقتی که مدارس تعطیل شدن و وقتم آزادتر شده استرسم بیشتر شده و کابوسام پررنگ تر و همیشگی شده.
    مثلا دیشب یه خواب وحشتناک یا امروز ظهر که حدود 2ساعتی خوابیدم یه خواب وحشتناک دیگه.
    خیلی میترسم از اینکه این خوابا فقط یک درصدش تبدیل به واقعیت بشه.
    بی حوصله شدم حتی نسبت به کارایی که خیلی دوست دارم. مثل رنگ روغن تابلوم همینجور نصفه مونده و من حتی حوصله ی اینم ندارم.
    بعضی موقع ها که کنار خونوادمم اونقدر میخندم که بغض میکنم. میخندم که اونا فکر کنن مشکلی ندارم و توی دلم به خودم میگم سر کی رو کلاه میذاری.
    خیلی وقته از ته دل نخندیدم همش شده تظاهر.
    من چی کار کنم. که یکم رنگ آرامشو به خودم ببینم؟
    یکم از این استرس ها کم شه.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    samin66 آواتار ها
    به نام آرام دلهــــــــــــــــــــــ ـــا؛
    سلام استار عزیز و مهربون؛انشالله که بهتر باشی.این کابوس هایی که شما میبینید رو اضغاث احلام میگن و جنبه تعبیری نداره و همون جوری که خودتون عرض کردی استرس زیاد دردسر ساز شده.خب قبل از درمان هرچیزی باید دنبال دلیل باشیم.خب چرا استرست زیاده؟مشکل خاصی داری خدای نکرده؟راستی چند سالت بود؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    star12 آواتار ها
    سلام سمین جون. ممنونم 17 سال و 3ماه
    راستش تا سال91 من اصلا نمیدونستم استرس چیه. برای هیچ چیزی استرس نداشتم.
    اما الان یکساله که استرس شدید دارم. قبلا میشنیدم که مثلا کسایی که استرس دارن دست و پاشون میلرزه یا عرق میکنن و این چیزا برام عجیب بود. ولی حالا خودم اینجوری شدم. پاهام میلرزه و وقتی استرسم زیاد باشه دستامم به طور آشکار میلرزه چیزی نمیتونم دستم بگیرم به خصوص دست راستم.
    من از اول درس خون بودم ولی وقتی وارد تیزهوشان شدم چون از سال دوم وارد شدم اعتماد به نفسم به شدت کم شد. اما بازم خیلی استرس نداشتم.
    از وقتی قضیه این خاستگارا تقریبا علنی شد و در طی این موضوع خیلی بهم استرس وارد شد.
    و استرس دیگه هم به خاطر معدلم بود. چون معدل سال دوم چندان خوب نبود نسبت به بقیه سال ها خانوادم خیلی بهم فشار آوردن و خیلی شدید مامانم نصیحتم میکرد. و این خیلی برام عذاب آور بود.
    واسه همین امسال نوبت اول با استرس شدید تموم سعی مو کردم معدلم خوب بشه. که شد. البته اگه اینقدر استرس نداشتم میتونستم بیشتر درس بخونم و بهتر از اینم میشد.
    برای ترم دومم که نهایی بود برای اولین امتحان مریض شدم و نتونستم اونجور که میخوام امتاحانمو خوب بدم و باعث شد تا آخر امتحانا همش به این فکر کنم که امتحانام  خراب میشه به همین خاطر از امتحانام راضی نیستم و فقط امیدوارم در حد عالی که نیست در حد خوب باشه.
    الانم کابوسام همش راجب همین خاستگاری و ازدواجه. هرجا هم حرف ازدواج و خاستگاری پیش میاد عصبی میشم. یه ترسی همیشه باهامه.
    سعی میکنم بی تفاوت باشم نسبت به این موضوعا اما نمیشه.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام استار جون
    همونطور که سمین جون گفتن این خوابهارو اضغاث احلام میگویند تو باید سعی کنی روزا بدون استرس باشی اگه زیاد به مسائل فکر کنی استرست زیاد میشه خودتو یه جوری سرگرم کن
    زیاد مطالعه کن کتابای زیاد در مورد اعتماد به نفس هست اگه اعتماد به نفست بیشتر باشه استرستم از بین میره
    شبا هم تا وقتی که خوابت نمیاد به رختخوابت نرو چون اونوقت هزارجور فکر میاد به ذهنت
    وقتی داری میخوابی آیت الکرسی، صلوات بخون خدارو یاد کن
    ایشاالله حالت بهتر میشه.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'star12' pid='11072' dateline='1371298404'
    بعضی موقع ها که کنار خونوادمم اونقدر میخندم که بغض میکنم. میخندم که اونا فکر کنن مشکلی ندارم و توی دلم به خودم میگم سر کی رو کلاه میذاری.
    خیلی وقته از ته دل نخندیدم همش شده تظاهر.

     
    استار عزیزم به نظر من یکی از عواملی که ایجاد کننده استرس در شما هست فشاری است که از جانب خانوادتون بر شما وارد شده . پس چرا در مقابل آنها تظاهر به آرامش میکنید ؟ بهترین کسانی که میتوانند  به این وضعیت نابسامانت ،کمکی کنند خانواده شما هستند .پیشنهاد میکنم از استرس ها و کابوس هایی که آرامش شما را برهم زده ، دوستانه با مادرتون صحبت کنید .
    موفق باشید
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    عزیزم.همان طور که خودتون گفتید استرس امروزی شما بیشتر در امر ازدواجه.ایا می ترسید؟
    یک نکته در مورد ترس باید بگم و این رو همواره گوشه  ذهنت کنار هر کاری داشته باش:
    "ترس یک مانع نیست.بلکه فقط یک هشدار طبیعی مغز است که بیشتر مراقب باشی.بیشتر فکر کنی."
    مثلا وقتی لبه بلندی می ایستی می ترسی.این ترس یعنی هشدار.یعنی مراقب باش و بیشتر دقت کن.
    به نظر من همین ترس میتونه بسیار کارامد باشه.این به تو میگه که یک موضوع راه ها و جنبه های دیگه ای هم داره که تو با توجه به اونها می تونی موفق تر باشی.
    حالا بشین و نگرانی هاتو ریشه یابی کن.زنجیروار دنبال جرقه اول نگرانی هات بگرد که موجب شده به صورت یک تجربه در ذهنت در بیاد.منتظر نتیجه ام.
    موفق باشید
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    samin66 آواتار ها
    به نام آرام دلهــــــــــــــــــــا؛
    سلام استار جان،متاسفانه ما شاگرد زرنگ ها(اگه میگم ما،چون خودم هم تو مدرسه همیشه شاگرد اول بودم و این استرس ها لحظه ای رهام نمیکرد) همیشه با استرس دست و پنجه نرم میکنیم.اما در مورد شما علاوه بر معدل و نمره،قضیه خواستگار ها هم استرست رو دو چندان کرده.الان هدف بسط دادن موضوع نیست.این سوالمو جواب بده:
    الان که امتحانا تموم شده استرست کمتر شده؟اگه نمراتتو بگیری چی؟بازم کمتر میشه؟!!!!!!!خب این چند روز اخیر را در نظر بگیر و بگو دقیقا چه لحظه هایی و چند ساعت در روز استرس داشتی؟آیا لحظه ای بوده که واقعا بدون استرس باشی تو این چند روز؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    star12 آواتار ها
    ممنون گل یخی عزیز. سعی میکنم در این مدت تابستون در این مورد هم مطالعه داشتم.
    ممنون مارال بانو. خوب من از طرف خونوادم یکم در فشار هستم ولی نمیتونم کاریش کنم چون اخلاقشون همینه. از بس از همون اول درس خوندنم که الان اگه یکم پایین تر بشه نمراتم باید کلی جواب پس بدمو حرف بشنوم. نمیدونم چرا یه لحظه پیش خودشون فکر نمیکنن که منی که از اول یه بچه درس خون بودم الان وقتی نمرم کم میشه خودم بیشتر اذیت میشم. اما به روی خودم نمیارم. امسال بیشتر به این خاطر که استرس داشتمو تمرکز نداشتم توی درسام ضرر کردم. هرکاری هم که به ذهنم رسید انجام دادم ولی فایده ای نداشت.
    حرف زدن با مامانمم به جایی ختم نمیشه بارها این کارو کردم. حتی یه بار به مامانم میگم استرسم زیاده تمرکز ندارم درس بخونم میگفت تمرکز ندارم یعنی چی بشین درستو بخون نشسته پای کامپیوتر بعد میگه تمرکز ندارم. آخه من چی بگم بهش وقتی اینجوری میگه. یه بار به راهنمایی دوستان از مامانم خواستم برم پیش مشاور گفت مشاور لازم نیست با خودم حرف بزن با خودش حرف زدم ولی هیچ فایده ای برام نداشت. چون کلا حرف خودشو میزنه.
    من از ازدواج میترسم چون به مردها نمیتونم اعتماد کنم. و موضوع دیگه که اینقدر بهم فشار آورده قضیه آقایی هست که بهم علاقه داشتیم ولی 4.5 ماهی باهم در ارتباط نیستیم و قراره تا سال دیگه که من کنکور میدم منتظر هم بمونیم. من دیگه این موضوع و نبود اون آقا رو تا حدودی پذیرفتم و تا اون موقع هم منتظر میمونم تا ببینم ایشون چیکار میکنه. من زیر حرفم نمیزنم.اوایل وقتی دعا میکردم دلم میخواست آیندم با این آقا باشه اما الان دیگه فقط میخوام خدا از گناهام بگذره و اون آقا هرجا که هست خوشبخت باشه چه با من چه بی من.
    اما از یه طرفم این خاستگار سمج که میدونم بعد از کنکور که 2هفته ی دیگه هست دوباره سروکلشون پیدا میشه احتمالا. این بیشترین استرسو بهم وارد میکنه البته فکر میکنم.
    هرچی به مامانم میگم بهشون بگو نه برن دیگه نیان نمیگه فقط گفته تا کنکورم باید صبر کنن. واسه همین هرچند وقت سروکلشون پیدا میشه.
    نه اصلا استرسم کم نشده حتی فکر میکنم بیشترم شده. چون همین هفته نمره هارو اعلام میکنن و منم میترسم که معدلم از حد رضایت خونوادم کمتر شه و بازم نصیحت کردناو حرفای مامان بابارو مجبور بشم تحمل کنم.
    ولی اگه معدلم خوب بشه میتونه یکم آرومم کنه که گمان نمیکنم به 19 برسه.
    نمیدونم واقعا لحظه ای بوده که استرسی نداشته باشم یا نه.
    اما اخلاقم خیلی بد شده. وقتی میبینم دونفر خیلی باهم خوبن و میگن و میخندن بغض میکنم.
    یا مثلا برای عروسی رفتن کلی ذوق میکنم ولی وقتی میرم حالم گرفته میشه و اصلا بهم خوش نمیگذره و مجبورم ظاهرمو حفظ کنم.
    یا خودم میگم بریم بیرون وقتی بیرون میریم و قدم میزدیم توی پارک حالم گرفته تر میشه چشام پر اشک میشه.
    دیگه هیچی نیست که خوشحالم کنه. هیچ جایی نیست که آرومم کنه. حتی نقاشی کردن که یه زمانی آرومم میکرد الان که قلم دست میگیرم تا نقاشی کنم غم عالم میاد سراغم.
    شرمنده خیلی حرف زدم.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    samin66 آواتار ها
    که اینطور.یادم نبود که 2 هفته دیگه کنکور داری!!!!
    تموم این استرس ها کاملا طبیعی هست.یه وقت فکر نکنی خدای نکرده مشکل یا بیماری خاصی داری،نه.تو این برهه از زمانی که هستی فشارهای زیادی بهت وارد میشه که طبیعی هست.اما میشه کمی کمتر کرد.حرفاتو درباره مامانت خوندم یاد مامان خودم افتادم.تو خونه 8 تا یخچال هم که داشته باشیم وقتی پول برق بیاد میگه سمین مقصر تویی نصف پول برق واسه کامپیوتره.اصلا گیرای مامانا نباشه زندگی قشنگ نیست.ببین استار جان اصلا به نتیجه فکر نکن(نمیشه؟خب کمتر فکر کن)،فقط بچسب به اون لحظه ای که هستی.مهم نیست نتیجه چی میشه مهم اون کاریه که تو انجام میدی بقیه اش به عهده خداست.هرشب با وضو بخواب و صلوات بفرست.حسابی آرومت میکنه. آدرس ایمیلتو برام بذار یه چیزی برات میفرستم ،قشنگه،منو که تحت تاثیر قرار داد.
    موید باشی.یا علی
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    star12 آواتار ها
    ممنون سمین جون.
    نه بابا من کنکور ندارم که. منکه امسال سوم بودم.
    این خاستگاره کنکور داره.
    چشم
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •