تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خیانت همسر زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ماندانا-م
آخرین ارسال:الیناز
پاسخ ها 7

خیانت همسر

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام از وب خوبتون ممنونم
    زنی هستم با 29سال سن دانشجوی ارشد فنی مهندسی
    9 سال پیش بود که با همسرم آشنا شدم، که این آشنایی به ازدواج کشیده شد... جفتمون دانشجو بودیم در دو شهر گوناگون و رشته متفاوت... همسرم از ازدواج زود هنگام میترسید ( در حالی که خودش خواستگاری کرده بود)چون نه سن زیادی داشت و نه شرایطشو.. من هم از دوستیهای طولانی خوشم نمییومد، بهش گفتم همه چیز درست میشه نگران نباش .. به خاطره نداشتن پول کافی بهش گفتم پول عروسیرو که از خانوادت گرفتی عروسی نگیر میریم عقد میکنیم پولشو خرج خودت کن... بعد از 3 ماه اختلافات ما بالا گرفت  اون درسش را تموم کرده بود و من چند سال دیگه در پیش داشتم ... همسرم حقوقدان شد و خانوادش بهش کمک کردن تا دفتر بزنه... من هم درسم تمام شد و به تهران برگشتم.( تمام مخارجم تا قبل از رفتن زیر یک سقف با خودم و یا خانوادم بود).. همسرم گفت تو که میگفتی همه چیز درست میشه بگو خانوادت برای ما مسکن آماده کنند... خانواده من از لحاظ مالی سطح خوبی دارند و خیلی کم جمعیتیم ،کمک کردن به ما چیزی ازشئن کم نمیکرد... بعد از چند سال کشمکش ما هنوز عقد کرده بودیم که همسرم به من خیانت کرد، که بعد از جر و بحث های زیاد ازش عبور کردم نزاشتم کسی بفهمه نمیخواستم آبروش بره ، همسرم دست به زن خیلی بدی داشت و میگفت تو منو در این بدبختی انداختی از زندگیم برو بیرون ... خلاصه ادامه دادیم ...  بعد از چند سال ، خانواده من برای ما مسکنی را آمده کرده و بهترین جهیزیه را خریدند... همسرم خوشحال بود و میخندید... گفتم خدا رو شکر همه چیز آرومه... به یک ماه نرسیده بود که متوجه شدم همسرم دوباره بهم خیانت کرده ازم کمک خواست کمکش کردم... شاغل بودم همسرم گفت کارتو ول کن بشین تو خونه ... خونه به هم ریخته... کارم رو ول کردم (البته بعد از کشمکش های زیاد) ... فامیلاشون باور دارند که همسرم شانس زیادی داره میگن زن خوشگل ، خانواده دار و تحصیل کرده ای گیرت اومده... ولی خودش باور داره زندگیشو باخته...بهم می گه من به خاطر پول با تو ازدواج کردم... میگه همه بمیرن من به پول برسم...از لحاظ مالی الان کشیدیم بالا ولی همسرم عاشق پوله نمیدونم چرا؟... بعد از مدتی گفت برو از بابات پول بگیر برای خودت شرکت بزن... گفتم من این کارو نمیکنم، دعوامون شد، گفت تو عقبی در جامعه ، گفتم کار برام هست با بهترین حقوق میرم سر کار، گفت من از زن کارمند بدم میاد... میگه تو نون خوری تو این زندگی و پول ایجاد نمیکنی من دیوانم دارم با تو زندگی میکنم به چه درد من میخوری؟..چرا مهرتو نمیبخشی و این دین رو گردنه منه... الان نزدیک 3 سال که با هم در یک منزل ساکنیم ولی اون همچنان به کارهای خودش ادامه میده ( گیر، دعوا، خیانت...) و میگه همه مردها اینطور هستند... از اینکه مبایلشو چک کنم ناراحت میشه . این قضیه نه به جایی میرسه و نه به هدفی فقط دعوا و بس... کار به جایی رسید که چکش میکردم ولی بهش نمیگفتم... به زندگیم خیلی سردم ، سرد شدم، بریدم...دیدن  اس ام اس های جنسی که نشون بده همسرت با شخص دیگری ارتباط جنسی داره خیلی سخته... اگر ازش جدا شم برام مشکلی نیست خونه و زندگی خودمو دارم سر کار هم میتونم راحت برم... نمیدونم باید چیکار کنم... از این طرف شب به من میگه عاشقتم و از طرف دیگه به یکی دیگه اس ام اس میزنه " علشقتم و دنیای منی"...رابطه ما کم رنگ شده ... نمیتونم دیگه در آغوش بگیرمش و بهش احساس داشته باشم... با اینکه افراد زیادی تمایل به رابطه دوستی با من رو دارند باز هم دست از پا خطا نکردم و ایستادم چون به عقدی که بسته شده پایبندم( دختر بسته ای نیستم بیحجابم ولی حدودو ارزشی برای خودم دارم )... در این 8 سال همسرم و من به خاطر اختلافاتمون تصمیم داشتیم که بچه نیاریم و نیاوردیم...میخوام این رابطه را تموم کنم ، نمیدونم چه جوری بدون اختلاف و دعوا تمومش کنم.. جوری که راحت بهش بگم از خونه من بره بیرون و کینه ای نشه... از کمکتون ممنونم.
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام ماندانای عزیز
    خوش اومدی
    ببین عزیزم مشاورا در کل بهتر کمکت میکنن ولی من هم با اجازشون نظر خودمو میدم
    اون الان 8 سال هستش که داره همینطور پیش میره من نمیخوام یه طرفه قضاوت کنم ولی اکثر وقتها مردها مقصر هستن اون الان قدر تورو نمیدونه.
    به نظر من بشین آروم یه جوی رو درست کن بگو ببین ما الا 8 ساله همدیگرو میشناسیم اولش ازش بخواه که باهم صحبت کنید خیلی آروم وصبورانه بعد شروع کن بگو بالاخره اگه تو این 8 سال دعوا بحث داشتیم بلاخره روزی بوده که واسه هم نگران شدیم قلبمون واسه هم به تپش افتاده بالاخره روزی بوده که تو سختیها حس کردیم جزء شونه ی هم جایی واسه آروم شدن نداشتیم ببین بخاطر همهی خوبیهاش یبار باهم درست صحبت کنیم وبه نتیجه برسیم .

    بهش بگو تو تا به امروز یه عالم کارا کردی که نشون میداده دوستم نداری ولی من همیشه دلم بهم گفته دوستم داری من خودمم خیلی دوست دارمو واسه همین عشقم صبر کردمو خواستم که همه چی درست بشه همه دنبال یه زندگیه آرومو باعشقن درسته هرکسی تو زندگی مشکل داره اگه نباشه که نمیشه
    به طور مثال اگه تو بخوای باکس دیگه شروع بکنی مگه اولش با من با عشق شروع نکردی مگه از اولش تو دوستم نداشتی دوست داشتی که ازدواج کردیم خب با هرکس ام بخوای شروع کنی اولش عین چند سال پیش ماست بعد از چند سال معلوم نیست واقعا چی بشه تو دوباره این راه چند ساله رو باید پیش بری که نمیدونی چی پیش میاد من تو وزندگیمو دوست دارم  اگه تو هم دوست داری منم کمک میکنم که سعی کنیم باهم چیزای بدو فراموش کنیم ولی اگه واقعا فکر میکنی ما به درد هم نمیخوریم من حاضر نیستم که کسی به زور دوسم داشته باشه
    خب برو دنبال اون چیزی که میخوای باشی ولی اینکه تکلیفمون مشخص نباشه و هر روز واسه خودمون جنگ روانی درست کنیمو همدیگرو اذیت کنیم که چیزی درست نمیشه من این چیزایی که بهت میگم هم واسه خاطر تو و هم واسه خاطر خودمه بالاخره همه ی زنو شوهرا که با هم اخلاقشون نمیخونه که ماهم مشکل چندانی نداریم ولی اگه همینم نخواد درست بشه ادامه زندگی رو تلخ میکنه پس اگه میخوای هستم. زندگی ما اگه قراره اداده داشته باشه باید خوب پیش بره اگه قراره اینطوری پیش بره نره بهتره. موفق باشی.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    الیناز جان سلام
    از پیام و جوابت ممنونم
    من قبلا با هاش صحبت کردم ، همیشه میگه تو مقصری نه من و تو گفتی از دوستی طولانی خوشت نمیاد... من به اجبار تن به این ازدواج دادم...من به خاطر پول بابات تن به این ازدواج دادم و ...
    الیلناز من مشخصات تو رو خوندم متوجه شدم تو هم ازدواج کردی میدونی این حرفا فشار زیادی به یک زن وارد میکنه... ا
    من به همسرم سرد شدم... حتی زیباترین کلمات هم که به من میگه تو ذهنم میاد که همینارو به دوست دختراش گفته... نمیتونم .... در خصوصی ترین ثانیه هامون دوست دختراش و اون تو ذهنمن
    الان اصلا این زندگی برام دیگه ارزش نداره ... نمیتونم ادامه بدم... غذا نمیتونم راحت بخورم... نمیتونم دیگه تحملش کنم...الکی لبخند میزنم...الکی تحویلش میگیرم... هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری شم ولی شدم.
    فقط چون ناگهان عصبانی میشه نمیدونم چجوری باید این رابطه رو تموم کنم...
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام دوستم...اشتباه  تواین بود که حاضر شدی از خودت بگذری و بهش اجازه بدی که فک کنه تو بیشتر ازون دوسش داری...اون الان با خودش احساس میکنه اگه به حرفت گوش نمیداد شاید الان زندگی بهتری داشت...واسه همین میخواد الان زندگی رو داشته باشه که فک میکنه با ازدواج با تو نتونسته به دست بیاره  که البته اشتباه میکنه...حتما تحملش باید برات سخت باشه...به نظرم کاری که میتونی بکنی اینه که اونو متوجه عاقبت کاراش کنی ..اینکه اگه تورو از دست بده ممکنه زنی بیاد تو زندگیش که به اندازه تو بهش وفادار نباشه..
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    موج آبی آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    متاسفم واقعا سخته
    ولی ایشون الان توی پول و طمع داره دست و پا میزنه خیلی راحت به چیزایی که خواسته رسیده و احساس موفقیت می کنه شما بهتره کمی صبر کنید و به روی خودتون نیارید و بهترین باشید براش اگر صحبت مال و اموال و پول پدریو کرد بگید پدرتون حتی بیشتر از اونی که باید بخشیده میتونی خودت برام شرکت بزن
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام ماندانای عزیز

    ببخشید من چند روزی نبودم جوابتو خوندم عزیزم واقعا درکت میکنم که چی میگی برای یه خانم خیلی سخته که
    این حسها بیان سراغش و سخت تر از اون و خیلی بدتر اینه که یه زن بخواد فکر جدایی رو داشته باشه و برای یه مدتی تو زندگی به جدایی فکر کنه اونوقته که دیگه برگشتن علاقش به زندگی خیلی سخت میشه تنها راه ممکن هم براش عوض شدن همسرش هست که خیلی کم پیش میاد

    عزیزم تو برای درست شدن زندگیت میتونی از مشاوره ها کمک بگیری

    ولی من اون حرفایی که گفتم واسه این بود که تکلیفتون مشخص بشه ازش بخوای که هدف و تصمیمش رو یه جورایی بهت بگه  ولی فقط گفتی که میگه تو مقصر هستی تو خواستی زود ازدواج کنیم قبل از شناخت کافی
    خب یجورایی ازش بخواه خواسته هاشو از یه زن که تو ذهنش داره واسه زندگی یا از زنش چه انتظارایی رو داره بگه خب اگه یه خواسته های بی منطق و چیزایی که تو شخصیت تو نیست خواست خب تو هم خواسته ها تو بگو
    ببینید اصلا باهم کنار میاید یا نه بعدش تصمیمی که داری رو آروم و با منطق بهش بگو البته عزیزم اینا رو میگم بهت
    ولی قبلش با مشاورا مشورت کن ماندانا خیلی از زندگیها که بدتر از زندگیه تو بود هم با مشاورا درست شده تلاش کن عزیزم موفق باشی منم بیخبر نزار
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    راستی یه چند تا راه رو به نظر من امتحان کن اگه میتونی بعدش بهم جواب بده

    یکم دوباره باهاش حرف بزن بهش بگو که هه چیزو درست کنید ازش بخواه.

    بعد واسه چند روز واقعا تو ذهنت همه چی رو بزار به یه حسابی و فراموش کن و از همه لحاظ برای همسرت بهترین باش

    آشپزی    لباس پوشیدن   صبوری  رفتاری  نظافت   رابطه جنسی همه چی بعد ببین چه نتیجه ای  میده

    آفرین خانم گل
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •