تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خیانت دو داماد زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:jigar
آخرین ارسال:طباطبایی
پاسخ ها 12

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

خیانت دو داماد

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    من از سال 88 عقد کردم و یکسال بعد در تیر 89 عروسی کردیم
    در دوران عقد مادرشوهرم که خیلی منو دوست داشت و آرزوش بود من عروسش بشم، اخلاقش عوض شد و هی از من ایراد گرفت، یه روز میگفت چرا کار نمیکنی، یه روز میگفت چرا به من زنگ نمیزنی...
    هر دفعه یه ماجرایی داشتیم!
    بعد از عقد ما، پدرشوهرم به مدت 6 ماه سفر خارج رفت و شوهر من حتی اجازه نداشت با خانواده ما بیاد سفر! میگفت مادرم تنها میشه!!!
    در صورتی که یه برادرشوهر ازدواج نکرده دارم و حتی مادرشوهرم میتونست این مدت رو بره خونه مادرش...
    خلاصه این مدت نبود پدرشوهرم(6ماه اول عقد ما) خیلی سخت گذشت...
    مادرشوهرم نمیذاشت شوهرم بیاد خونه ما و وقتی هم میامد اینقدر زنگ میزد که اونم مجبور میشد زود برگرده...
    شوهرم هیچ وقت به مادرش نگفت دخالت نکن تو زندگیمون، هیچ وقت بلکه طرف مادرش هم میگرفت. گاهی که خیلی کاراش ضایع بود میگفت منظوری نداره!!!
    مادر شوهرم هی میگفت زهرا خانم بیاد اینجا
    وقتی هم میرفتم نمیذاشت برگردم و تا میخواستم برم خونه خودمون، اصرار میکرد که بمون!
    یه بار که 5 روز مونده بودم خونشون و یه سر رفتم تا بیرون و برگشتم دیدم مهمون دارن با همه سلام کردم
    بعد از رفتن مهمونا داد و بیداد سر من که تو جلو مهمونا به من سلام نکردی، خودم آوردمت خودمم برت میگردونم و هر چی لایق خودش بود به من گفت. منم فقط گریه کردم...
    بعد از این ماجرا مامانم گفت من دیگه نمیذارم برگردی و طلاقت رو میگیرم
    که اومد خونمون و به غلط کردم افتاد
    سر ماجرای عروسی به جای اینکه ما بگیم رسم داریم اون هی میگفت ما این رسم داریم اون رسم داریم...
    تا عروسی کردیم
    شوهر من دانشجو بود، خودم کمکش کردم قبول شه(خریت محض)
    واسه همین کار نداشت و گاهی اوقات میرفت تو شرکت باباش، باباش هم چندرغاز میذاشت کف دستش...
    شوهرم جرات نداشت واسه من چیزی بخره، چون همه میگفتن چرا!!!
    خودشون بهترین گوشیها رو داشتن و همش میگفتن زهرا گوشی نمیخواد، محمد(شوهرم) از کجا این همه پول بیاره...
    من دختر گیری نبودم، حتی سرویس طلا رو هم خودشون خریدن و منو نبردن بپسندم، حتی انتخاب خونه حتی آرایشگاه
    هیچی...
    به خدا هیچی نگفتم
    من حتی عکسای عروسیم رو چاپ نکردم...
    نه اینکه نداشته باشن، دارن ولی خسیس...
    اونا همش واسه ما تصمیم میگیرن، ما حتی نمیتونیم واسه تعطیلاتمون تصمیم بگیریم!

    تا اینکه آیا من برم خونه مامانم یا نرم
    آیا با دوستم برم بیرون یا نرم
    همه کارهاشون رو میندازن گردن من و شوهرم
    محمد تا خرید خونه اونا تا کارهای بانکی تا بردن و آوردن ننه اش... همه کارها رو میکنه
    سال اول هیچی پول نداشتیم ولی با هم خوب بودیم
    تا اینکه شوهرم خودش یه شرکت زد و یه منشی زن اورد
    اوایل مشکلی نبود ولی کم کم فهمیدم میخواد باهاش رابطه داشته باشه، منشی با اینکه بی حجاب بود ولی خیلی به شوهرم رو نداد
    ما از خانواده ای کاملا مذهبی هستیم
    هر چی بهش میگفتیم زشته منشی زن آوردی، من خودم منشی ات میشم. دفاع میکرد و بیرونش نمیکرد
    من که متوجه کاراش شده بودم، هر وقت میخواستم باهاش برم دفتر(کل دفترش یه اتاقه)به شدت مخالفت میکرد
    حتی نزدیک بود یه بار با ماشین بهم بزنه!!!
    که خلاصه با همکاری پدر و مادرم و پدر و مادرش و ختم و نذورات و بحث و جدل دیگه به دختره گفت نیا
    اما موضوع همین جا تموم نشد
    متوجه شدم از همون زمانی که سعی میکرده با منشی ارتباط داشته باشه، با شوهر خواهرم (پسر داییم) هم به شدت رفیق شده
    شوهرخواهرم یه آدم به شدت بیخودیه...
    اهل رفیق بازی به طوری که خواهرم میگه ما تازه عروسی کرده بودیم، من همش تو اتاق تنها بودم و حسن(شوهر خواهرم) همش با دو سه تا از دوستاش که شبانه روز خونه ما بودن، بود.
    همش خواهرم رو تنها میذاره و خودش میره مسافرت مجردی...
    خواهرم 15 سال ازدواج کرده و 2 تا پسر داره و به خاطر بچه هاش داره میسوزه و میسازه...
    تازگی متوجه شدیم حسن شمال دوست دختر پیدا کرده و به خاطر این دختره هفته ای 5 روز شمال تو ویلاشونه
    و این موضوع رو برای شوهر من تعریف کرده و حتی دختره رو نشون شوهرم هم داده
    اما شوهرم به من هیچی نگفت و همش میگفت بریم شمال!!!
    یه روز که فهمیدم و بهش گفتم قسم بخور که حسن دوست دختر نداره، دست گذاشت رو قرآن و قسم خورد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    اما ما بعد فهمیدیم که داشته و شوهر من هم از این موضوع خبر داشته و داره
    من فکر میکنم از همون موقعی که شوهرم با حسن دوست شده و دیده اون بجز زنش یه دوست دختر هم داره واسه اینکه کم نیاره با منشی ارتباط بد پیدا کرده که البته منشی پا نداده.
    شوهرم و شوهر خواهرم همش پشت سر ما حرف میزنن و بد میگن!
    با هم یواشکی ما قرار میذارن و ....
    این اطلاعات رو یواشکی از رو موبایل هاشون بدست آوردیم!!!
    به محمد گفتم من از حسن خوشم نمیاد رابطه ات رو باهاش قطع کن ولی یواشکی من باهاشه...
    هر جا میخوایم بریم با اون هماهنگ میکنه که اونا هم باشن...
    به من میگه هر چی تو دشمنی ات رو با حسن بیشتر کنی، من بیشتر باهاش رفیق میشم!!!
    تا پارسال ننه و آقاش بودن حالا شده حسن...
    فردا کی میشه
    خدا میدونه...
    دیگه خسته شدم از زندگیم
    فقط به فکر طلاقم...
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    n.h آواتار ها
    سلام دوست عزیزم.واقعآ متأسم نمیدوم چی بگم فقط اینو بدون که طلاق راه درستی نیست تو باید اول تلاش کنی تا هر جور هست زندگیتو حفظ کنی .طلاق مال وقتیه که هیچ راهی نباشه.به نظر من بهتره که با یه مشاور صحبت کنی حتمآ میتونه کمکت کنه.تو باید کاری کنی که همسرت به خودت نزدیکتر بشه تا نیاز نداشته باشه با شوهر خواهرت رابطه داشته باشه.باید سعی کنی کمبود های اونو خودت جبران کنی.به نظر من باید اول علت این رفتارش رو پیدا کنی.خیلی منطقی باهاش صحبت کنی ازش بپرسی علت رفتارش چیه.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    بانو آواتار ها
    سلام
    رابطتون با شوهرتون در منزل چطوره ؟
    رابطه شوهرتون با خانواده شما چطوره ؟
    مشکل ارتباطی ندارین یعنی شوهرتون با شما بیهوده سر لج و لج بازی میذاره ؟
    تا حالا نشستین باهاش صحبت کنید البته نه با بحث با زبون خوش ؟
    آقایون اگر ببینن خانوما میخوان روشون تحکم داشته باشن اصلا توجه نمیکنن و بدتر هم میکنن
    شاید شما قصد ریاست به همسرتون رو ندارید اما اگر همین که میگید با فلانی حرف نرن رو بدون دلایل و قانع کردنشون بگید و حتی لحن صحبتتون یه مقدار با تندی باشه ایشون به حرف شما گوش نمیده
    باید حوصله به خرج بدید تا شوهرتون به حرفاتون گوش کنه 
    نمیدونم والا با خودشون چی ف میکنن این آقایون 

    طلاق راه اصلای نیست این مشکلات شما برای اکثر زندگی ها هست باید صبرو تحمل داشته باشید و در زندگی سیاست به خرج بدید و عاقلانه عمل کنید 
    انشالله مشاورا میان راهنماییتون میکنن 
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    ممنونم عزیزان بابت راهنماییتون
    رابطه ما اوایل خیلی خوب بود هر چند که مامانش اینا خیلی دخالت میکردن، ولی ما هیچ مشکلی با هم نداشتیم و اگه بحثی بود سر دخالت های اونا بود
    اما الان دیگه خیلی مشکل داریم و چند روزه باهاش قهرم
    خیلی باهاش حرف زدم ازش خواهش کردم که با حسن نگرده و من ازش خوشم نمیاد ولی فایده نداره، کار خودش رو میکنه...
    هر وقت بهش گفتم بیا بریم بیرون، فوری اس ام اسی به حسن میگه و اونا هم میان...
    نمونه اش همین شنبه شب که واسه جشن بهش اس دادم که زود بیا بریم بیرون
    اومد خونه شام خوردیم حاضر شدیم رفتیم پایین میگم چرا در ماشین رو باز نمیکنی گفت حسن اینا هم دارن میان!!!
    با ماشین اونا میریم
    گفتم من با ماشین خودمون میام گفت نه. از من اصرار و از اون انکار...
    منم قهر کردم و برگشتم خونه، اومده بالا سر من داد و بیداد!
    اینقدر به حسن رو داده که از پشت اف اف به من میگه: اینقدر یبس بازی درنیار...
    رابطه شوهرم هم با خانواده ما معمولیه...
    اما اون الکی با من سر لج نمیذاره
    علت اینه که اون میخواد همش با خواهرم اینا بریم شمال...
    میخواد با حسن باشه و من شکایتی نداشته باشم
    میخواد ننه باباش رو بپرستم و هر روز برم اونجا عرض ارادت کنم!

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    بانو آواتار ها
    سلام 
    اول اینکه من میگم با قهر کردن شما کاری نمیتونید بکنید جز اینکه باعث بشید همسرتون به کاراش ادامه بده و این قهرهای مکرر باعث میشه بین شما دو ا فاصله بیوفته
    خب من پیشنهاد میکنم یه مدت اصلا محل نذارید گیر ندید هر وقت گفت آقا حسن تشریف بیارن شما قبول کنید وبهش اعلام کنید چون دوست دارم و خواستت برام مهمه موافقت میکنم و لی من نیاز دارم با همسرم تنها باشم نه که دیگران هم با ما باشن ببینید واکنش ایشون چیه 

    یا رفتار شما با خانوادشون هم همینطور باشه 
    امیدوارم مشاورا بیارن راهکارای بهتری بدن 
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام.من هم با نظر بالا موافقم.اگه قصد لجبازی با شما رو داشته باشه بفهمه شما با حسن مشکل نداری شاید بی خیال بشه.
    [img]/images/smilies/mili/24.gif[/img] وقتی مشکلی داری سکوت کن . شاید خدا حرفی واسه گفتن داشته باشه. [img]/images/smilies/mili/24.gif[/img]
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    ممنون از دوستان کاربر
    دوست عزیز ارتباط جنسی شما و همسرتون چطوره؟
    آیا همسرتون دوست دیگری جز حسن آقا ندارن؟
    تحصیلاتشون چیه؟
    تحصیلات شما چیه؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    سلام موج آبی عزیز
    ارتباط جنسی ما به طور معمول هفته ای 2 بار بود
    البته اگر نمیرفت سفر که معمولا چون دانشجوی شمال بود زیاد میرفت
    که در اون صورت به هفته ای یک بار میرسید
    این اواخر هم چون به منشی زنش گیر میدادم و بحث و جدل داشتیم ماهی یکبار بود
    الان هم که یه هفته با حسن و دوستاش رفتن کیش خوش بگذرونن
    منم دیگه تصمیمم رو گرفتم...
    من دانشجو لیسانس هستم و همسرم هم لیسانسه.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    دوست دیگه هم داره ولی نمیدونم چرا هر جا میره میگه اونم بیاد...
    حتی سرکار هم میرن
    شوهرم رفته بود خونه خواهرم پیش حسن , منو نبرده بود!
    اصلا بهم نگفت, نه قبلش نه بعدش!!!
    تو امتحانای من هوس کیش کردن, نه منو برد نه حسن خواهرم و دوتا بچه هاش رو برد!
    حداقل نگفت این دو تا بچه تعطیل شدن و تابستونشونه...
    از بس که به شوهر من گفت زن ذلیلی اونم حالا با من اینجوری میکنه
    خیلی خودخواه هستن, بیش از اندازه...
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    همه مشکلات از خودخواهیشون هست...والا اگر به زنشون هم فکر می کردن و احساس اون خیلی از مشکلات حل بود
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •