تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




احساس خود کم بینی از دوران کوکی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:mina11
آخرین ارسال:موج آبی
پاسخ ها 8

احساس خود کم بینی از دوران کوکی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام من 25 ساله ومتاهل هستم بچه هم ندارم. ما 6 تا بچه هستیم من اخری هستم .تو سری خوره بقیه بچه ها هیچ ووقت داخل ادم حسابم نمیکردن. خونه مون جوری نبود که پر رفت وامد باشیم تو خانواده فقیری بزرگ شدم اما اون چندجا هم که عیدا .ووو دعوت میشدیم منو نمی بردن. همیشه داداشام بهم زور میگفتن .  یادمه بچه بودم 3 یا4 ساله رفته بودیم خونه داییم دختر داییم هم از من 2 سال بزرگتره دایی گفت پاشین برقصین ببینم کی خوب میرقصه منم رقص بلد نبودم که نه عروسی نه جایی رفته بودم نه تو خونه کسی رو موقع رقص دیده بودم. الکی منم پاشدم تو عالم بچه گی ادای رقص کردنو در اوردم همه بچه ها بهم خندیدن داداشام تا چند سال قبل سرکوفتشو بهم میزدن  رفتارشون جوری بود که من دیگه بعد اون اتفاق یکبارم نرقصیدمو حتی تو عروسیم
    دوران نوجوانی خواهرمو مامانم همیشه میگفتم هیکلت کجه بدنت نافرمه تا اون حد که همیشه فکر میکردم موجود آنورمالی هستم. هر وقت یادم می افته ناراحت میشم اون رفتارا باعث شده من الانم دچار خود کم بینی شدیدی باشم. پیش همه احصاص زشتی میکنم اجساس میکنم همه متوجه زشتی من شدن. میدونم قیافه ام زشت نیست اما نمی تونم این فکرار رو از خودم دور کنم
    الانم طرز حرف زدن با یکی رو بلد نیستم تعارف کردنو زبون ریختنو بلد نیستم. رفتارهای زنانه ناز وعشوه بلد نیستم چون همشون تو بچه گی سرکوب شدن.
    دوران نوجوانی من مادر بزرگم آلیزایمر گرفته بود همه هر جا میخواستن میرفتن من همیشه تو خونه مراقب مادر بزرگ بودم گاههی هم از زندگی خودم ناراضی میشدم و با سوالهاس تکراری مادر بزرگ از کوره در میرفتم نتیجهش شده یه عمر عذاب وجدان وپشیمانی بخاطر داشتن رفتار نادرست با مادر بزرگ تو اون دوران دست به خود کشی هم زدم چون همش تو خونه پرستاری میکردم
    نتیچه همه اون رفتارا سرکوفتا سرخوردگی ها شده من. منی که خودمو برا یه لحظه هم قبول ندارم همیشه فکر میکنم از همه کمترم این طرز فکرام زندگی زناشویموهم به خطر انداخته. من حاظر نیستم بچه دار شم چون میخوام درس بخونم میخوام از همه سرتر باشم میخوم.............
    خیلی چیزای دیگه از بچه گی باخودم دارم که خودش یه بحث جداگانه هست
    بچه بودم همیشه فکر میکردم تا 13 سالگی میمیرم و بزرگ نمیشم نمیدونم چرا مطمعن بودم تا 13 سالگی کارم تمومه خیلی فکرای عجیب غریب دیگه بچه بودم بیشتر ارزوی مرگ داشتم تا بزرگ نشم وپاک از دنیا برم
    بچه بودم همیشه سره اینکه دیگران قبول کنن من پسرم با اونا دعوا میکردم موهامو همیشه کوتاه نگه میداشتم هویشه لباسای پسرونه میپوشیدم
    و......
    چیکار کنم این خودکم بینی از بین بره
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    موج آبی آواتار ها
    سلام عزیزم
    خوبی؟

    دوست عزیزم به هرحال رفتار والدین گاهی مشکل ساز میشه اما تو الان باید به آینده و زندگی فعلیت فکر کنی به خصوصیت هایی که داری سعی کن کتاب بخونی فیلم ببینی تو اجتماع باشی عزیزم اگر همینطور بخوای ادامه بدی همون سرکوفت هایی که خانوادت میزنن باید از همسرت بشنوی پس برای اولین قدم به سوالاتم پاسخ بده
    آیا خواهرم داری؟
    چرا دوس داشتی پسر باشی؟
    ارتباطت با همسرت چطوره؟
    ازدواجت به میل خودت بوده یا خانوادت؟
    انتخاب همسرت چطورآیا خانوادت در مورد همسرت نظر دادن یا به میل خودت بوده؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    موج آبی آواتار ها
    سلام عزیزم
    خوبی؟

    دوست عزیزم به هرحال رفتار والدین گاهی مشکل ساز میشه اما تو الان باید به آینده و زندگی فعلیت فکر کنی به خصوصیت هایی که داری سعی کن کتاب بخونی فیلم ببینی تو اجتماع باشی عزیزم اگر همینطور بخوای ادامه بدی همون سرکوفت هایی که خانوادت میزنن باید از همسرت بشنوی پس برای اولین قدم به سوالاتم پاسخ بده
    آیا خواهرم داری؟
    چرا دوس داشتی پسر باشی؟
    ارتباطت با همسرت چطوره؟
    ازدواجت به میل خودت بوده یا خانوادت؟
    انتخاب همسرت چطورآیا خانوادت در مورد همسرت نظر دادن یا به میل خودت بوده؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام. بله 2تا خواهر دارم که از همهما بزرگترن وقتی من 6 سال داشتم دانشگاه قبول شدن و از خونه رفتن  تا درس بخونن. من فرزند اخرم بعو از خواهرم به ردیف 3 تا پسر واخری من بودم. نمی دونم شاید بدلیل هم بازی شدن باپسرا شاید... نمیدونم دوران نوجوانی هم همیشه ارزو داشتم دوجنسه باشم وعمل کنم پسر بشم اما الان این اجساسو ندارم
    رابطه ام با همسرم خوبه صمیمی هستیم یعنی بیشتر اخلاقای منو برداشته اونم بچه اخر خانواده شون هست بخاطر اون بیشتر همدیگه رو درک میکنیم
    با هسرم دوست بودیم امدن خواستگاری خانواده ام هم بعد تخقیق دیدن خانواده سالمی داره خودشم مشکلی نداره رضایت دادن ازدواج کنیم
    تنها مشکتمون تو زندگی مشترک اینه همسرم مسره سرکار من همش تو خونه تنهام با این احساس حقارتی هم که دارم این تنهایی وخونه موندن بدترش میکنه. البته بیشترش تقصیره همسرم هم هست 2 ساله ازدواج کردیم میگقتم برم باشگاه نه نرو اونجا هر جور ادمی پیدا میشه برم کلاسی چیزی نه نرو فلان بهمان
    نذاشت برم سر کار اول شاغل بودم جسابدار یه شرکت بودم. الان بعد 2 سال میبینه نه روش زندگیمون اشتباهه به زور راضیش کردم برم ادامه تحصیل بدم. البته با جنگ ودعوا وقهر و.... کلاس نقاشی هم ثبت نام کردم
    بقول شما من از روزی میترسم که اگه مثل موش همش توخونه بمونم همسرم احساس کنه من ادم بدرد نخوری هستم. میخوام خودمو بکشم بالا. نمیدونین چقدر رویا پردازی میکنم. استعداد نقاشیم بالاس همیشه خودمو جزو نقاشان سرشناس تجسم میکنم شایدم زیاده روی میکنم تو افکارم. بیشتر روزگارم با خیال پردازی میگزه. خیال پردازی های مثبت ومنفی از بچه گی اینجور بودم موقع مشق نوشتن کیفمو روبه روم میزاشتم هم مشق مینوشتم هو با کیفم حرف میزدم....
    فقط از الان که قراره برم دانشگاه استرس گرفته من چطور باپسرا تو یه محیط درس بخونم اونا بهم بخندن چی من چطور برا خودم دوست پیدا کنم جطور مسیرش رو تنهایی برم وبیام نمیدونین چقدر ذهنمو درگیر خودش کرده که اما بخودم قول دادم که نذارم این فکرا از تصمیم منصرفم کنه
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    موج آبی آواتار ها
     عزیزم
    چه رشته ای رفتی؟
    ببین توی دانشگاه تو چون متاهلی قاعدتا دوستان متاهل پیدا میکنی؟
    خانم های متاهل هم همیشه مورد احترام دیگر دانشجویان هستند
    پس نگران نباش
    درمورد تحصیل از دیدگاه همسرت هم بهتره روابط بهتر باشه و محبتت بیشتر تا دلخوریاش رفع بشه
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    میخوام اگه شرایطش جور شد هنرهای تجسمی بخون
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    با سلام
    دوست عزیز اگه تصمیم جدی برای درس خوندن داری، باید از قبل زمینه هاش رو فراهم کنی ولی مسلماً به زندگی خانوادگی لطمه هایی هر چند کوچک میزنه که باید همسرت رو برای اونها هم آماده کنی. مثلا:
    1- دوری از خانه در ساعاتی از روز،
    2- تغییر برنامه خواب
    3- تغییر در برنامه روزمره
    4- مشغولیت با کتاب و دانشگاه


    می تونی مزایای تحصیل رو برای زندگی مشترک هم بیان کنی مانند:

    1- بالا رفتن سطح فرهنگ و سواد 
    2- آماده شدن برای کمک بهتر به فرزندان و تربیت آن ها
    3- وارد شدن به سطح اجتماعی بالاتر(دانشگاه و تحصیلات عالیه)

    برای قدم بعدی بهتره از  همسرتون برای مکان دانشگاه( نام شهر)، نوع دانشگاه( پیام نور، دولتی)، نوع رشته تحصیلی، هدف آنی( مثلاً کار در منزل، کسب درامد برای بهبود وضع زندگی و..) مشورت بگیری و تاحد ممکن نظر ایشون رو لحاظ کنی
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    موج آبی آواتار ها
    خیلی خوبه عزیزم
    اما همانطور که مشاور محترم هم عرض کردند بهتره با همسرت در مورد رشته و محل دانشگاه و البته نوعش هم مشورت کنی و هزینه و پیامد های مثبت و منفیش رو هم در نظر بگیری
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •