تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




شکست عاطفی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:reza68
آخرین ارسال:رویامه
پاسخ ها 16

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

شکست عاطفی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با عرض سلام.
    من حدود سه سال پیش با دختر خالم یه رابطه آشنایی یا دوستی شروع کردم البته به قصد ازدواج تو این سه سال خیلی باهم خوب بودیم و روز به روز علاقمون به هم بیشتر میشد میگفت من بدون تو نمیتونم زندگی کنم منم خیلی دوسش داشتم من متولد 68بودم اون 71 از اول قرارمون این بود که بعد درسم برم سربازی بعد برا خاستگاری اقدام کنم ولی یه دفه نمیدونم چی شد که زد زیر همه چی چند روز پیش  رابطشو با من قطع کرد تازه دیروز فهمیدم پسر عمش رفته خاستگاریش و قبول کردن دارم دیونه میشم امروز عقد کردن حالم خیلی بده در حد خودکشی
    لطفا کمکم کنید
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام
    مطمئن باش که اگر قسمت هم بودید حتمآ جور می شد..ناراحت نباش ..به خودت بیا و سعی کن در مهمانی های خانوادگی حضور نداشته باشی تا آرامشت را بدست آوری
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    ممنون از راهنمایت -مشکل بزرگم اینه که فامیله چون هر وقت کسی از رابطه اون با نامزدش پیش من حرف میزنه واقعا داغون میشم کاش غریبه بود تا هیچ خبری ازش بهم نمیرسد به نظر شما میتونم فراموشش کنم میترسم تا آخر عمرم عذاب بکشم 
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    بانو آواتار ها
    سلام خوش اومدید 
    ازش نپرسیدین چرا این کارو کرد شاید شرایط خانوادگی شاید اجبار خانواده خلاصه حتما دلیلی برای این کار اشته باید بپرسید ازش حتما
     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام 
    هر وقت دلیلشو پرسیدم درست و حسابی جواب نداد اولش که میگفت هر چی بابام بگه من نمیتونم رو حرف بابم حرف بزنم دوباره به یکی از خاله هام گفته بود من سه سال صبر کردم دیگه نمیتونم صبر کنم که بره سربازی و برگرده که این حرفش با جواب اولیش خیلی فرق داره-باباش که میشه شوهر خالم با خانواده ما زیاد خوب نیست حتی قرار بود اگه باباش مخالفت کنه هر جوریه باباشو راضی کنه 
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام رضا جان

    خوش آمدی

    از اتفاقی که برا پیش اومده متاسفم. مطمئنا وقتی کسی رو دوست داری و او هم بیان میکنه که تو رو دوست داره و این انتظار رو داری که همه چیز به خوبی پیش بره، و به یکباره همه چیز رو دگرگون بینی، شوکه و ناراحت میشی

    فکر میکنم اینکه خواستگار دخترخالت، از فامیل بوده، ممکنه ناراحتیت رو بیش از حد عادی اش کرده باشه

    اما پیش از هرچیز، باید واقعیت رو پذیرفت. همچنین باید برخی اشتباهات رو هم پذیرفت. قطعا هر دوی شما در این اشتباهات سهیم بودید. خب، ایشون دخترخاله ات بود و میتونستی از راههای بسیار بهتری اقدام کنی یا علاقه ات رو ابراز کنی. واقعا نمیشه انتظار داشت که یه دختر، چندین سال از جوونیش رو به شکل غیررسمی بگذاره پای کسی و اون هم بدون اطمینان از نتیجه. مطمئنا اگر از طریق خانواده اقدام می شد، پاسخ خانواده خودت و اونها هم کاملا روشن میشد و این مسائل پیش نمیومد.

    دخترخاله ات هم مرتکب اشتباهاتی شده. ایشون از ابتدا بهتر بود به شما بگه که با خانواده مطرح کنی. و اگر شرایطش فراهم نبود، نباید وارد فاز عاطفی می شد و ابراز علاقه می کرد. ضمنا میتونست پیش از اقدام ناگهانی اش، هشداری به شما بده که نمیدونم آیا چنین هشداری دادن یا نه؟

    در هر صورت، کاریه که شده و الان و دست کم در چند روز اولیه، این شوک هست که آزارت میده. اما باید بدونی که فراموشی، هرچند سخت، ولی امکانپذیره. مسلما اگر به شکل درست اقدام می شد، چنین مسائلی هم رخ نمی داد، اما به هر صورت باید واقعیت رو پذیرفت. آنچه الان اهمیت داره اینه که بتونی مثل یه مرد واقعی، با این مساله سختی که برات پیش اومده، مواجه بشی.

    فعلا باید چند روزی بگذره تا از حالت شوک در بیایی.

    میتونی در این چند روز، هیجاناتت رو ابراز کنی. میتونی اینجا حرفهات رو بزنی...

    پس از این چند روز، میشه بهتر صحبت کرد.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    آقا محسن ممنون از راهنمایتون
    همه میدونستن که ما بهم علاقه داریم به جز باباش .اون میگفت باید صبر کنیم الان شرایطت خوب نیست (منظورش کار و سربازی بود)
    بله گفت شاید پسر عمم بیاد خاستگاری ولی من به هیچ وجه قبول نمیکنم و با خانواده بابام راحت نیستمو انتخابم توی من از اونجایی که بهش اعتماد زیادی داشتم با این حرفاش خیالم راحت شد
    که یه دفه خبر عقدش بهم رسید خیلی شکه شدم.اولش فکر کردم که باباش مجبورش کرده ولی وقی یکی از خاله هام بهم گفت :من دلیلشو ازش پرسیدم گفته من نمیتونم دوسال صبر کنم و پسر عمم قول داده خوشبختم کنه خیلی ناراحت شدم.من اول تیر میرم سربازی میترسم اونجا خیلی اذیت شم به نظر شما چجوری میتونم با این موضوع کنار بیام
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    zohree آواتار ها
    سلام آقارضا به نظر من اگه به این فکر کنی که اون چقد راحت تورو گذاشت کنار وراحت تر میتونی فراموشش کنی دوست داشتن و عشق باید دو طرفه باشه اگه یک طرفه باشه همیشه باعث غم و غصه ست
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام زهره خانم
     حق با شماست میدونم الان با نامزدش خیلی خوشه همش حس میکنم بهم خیلی ظلم کرد از این میترسم که بعد سربازی فراموشش کنم ولی چون فامیله ببینمش دوباره داغم تازه بشه
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    بانو آواتار ها
    آقا رضا چیزی که از دست رفت رفته دیگه آینده رو ببین شما که نمیتونی تا ابد به گذشته نگاه کنی و با یاد گذشته زندگی کنی شاید تقدیر این بود با هم نباشد 
    اگر با هم بودید ولی از زندگی راضی نبودید چی ممکنه به نظر الان همه چیز که با هم خوبید شیرین باشه ولی در زندگی شرایط کاملا متفاوت میشه حتی یه بحث خیلی کوچیک و بی اهمیت انقدر خودشو بزرگ نشون میده که نگو 
    شما باید به این ف کنید بدون ایشون زندگی جدیدی رو شروع کنید و به خواسته ایشون احترام بذارید 
    اتفاقی بوده که افتاده ونمیشه کاری کرد حتی با این فکر که به شما قولهای زیادی داده نباید خودتون  رو آزار بدید
    انسانها هر روز یه خواسته دارن و مخصوصا که در اوج جوانی تصمیم بگیریم مطمئنا بعد ی سال حتما نظراتمون تغییر میکنه 
    شما باید به این ف کنید بدون ایشون زندگی جدیدی رو شروع کنید و به خواسته ایشون احترام بذارید 
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •