تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




وابستگی بیش از اندازه به خانواده زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:nazi5445
آخرین ارسال:setare soheil
پاسخ ها 5

وابستگی بیش از اندازه به خانواده

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام من 3ساله ازدواج کردم...از مامانم تقریبا دورم خبلی به مامانم وابستم ولی اون اصلا این جوری نیست دوسم داره ولی نشون نمیده روزی 10 بار زنگ میزنم حس میکنم اصلا حوصلمو نداره ....یه جورایی دلم واسش میسوزه بابام کارش جوریه که اکثرا نیست اون با دوتا خواهرام اکثرا تنهاست...منم دلم میخواد به زندگی خودم اهمیت بدم ولی همش دلم پیشه مامانمه...در قبال کارایی که میکنم اصلا تنیجه خوبی نمیگیرم .این وابستگی داره اذییتم میکنه دلم میخواد به منم احترام بزاره .
    نمیدونم چه جوری رفتار کنم که بهترین باشه....
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست عزیز
    رفتار مادرتون وقتی به منزلشون میرید با شما چطوره؟خواهراتون چطور؟آنها چطور با شما رفتار میکنن؟از مادرتون سوال کردید که چرا وقتی شما باهاشون تماس میگیرید اینطور با شما رفتار میکنن؟آیا خانواده با ازدواج شما موافق بودند؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام .

    شما فرزند چندم خانواده بودین ؟

    شما قبل از ازدواج چه/ چگونه رابطی با اعضای خانواده داشتین؟


    شغل شوهر شما چیست و تفاوت سنی شما چقدر است؟

    الان با شوهرتان چگونه رابطه ای دارید ؟

    مسائل و مشکلات در زندگی خودتان را چگونه حل میکنید ؟ بیشتر با چه کسی در میان میگذارید؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام من فرزند اول خانواده هستم قبل از ازدواجم ارتباطم با مامانم خوب نبود چون اون با ازدواج من با همسرم مشکل داشت از خانواده اون بد مبگفت چون اونا فامیلش میشدن اونارو میشناخت که البطه همشو درست میگفت.بعداز ازدواجم ارتباط مامانم با همسرم خیلی خوب بود که هنوزم هست.
    با خواهرام خوبم دوسشون دارم با این که ایرادایی که به من میگرفت چه درست چه غلط الان به خواهرام نمیگیره در اصل خیلی فرق میزاره بارها سر این مسئله باهاش بحث کردم ولی.....
    همسرم مهربونه کلا با چیزی که قبل ازدواج فکر میکردم فرق داره ولی در کل خوبه همه دعواهای ما سر خانوادشه .خانواده همسرم مذهبی هستن من قبل از ازدواجم دختر ازادی بودم ولی بخاطر عاشق شدن قبول کردم حجاب داشته باشم که الان پشیمونم چون با دوستام نمیتونم ارتباط داشته باشم نه این که همسرم نخواد خودم روم نمیشه....همسرم بخاطر خانوادش میخواد که اینجوری باشه چون از نظر مالی به پدرش وابستگی داره...وضع مالی همسرم خوبه...شغلش ازاده.من 25سالمه همسرم چند ماه ازم بزرگتره ولی اصلا بهش نمیاد از نظر عقلی خیلی از سنش بیشتره
    من با دوستم دردو دل میکنم اون فقط سنگ صبورمه راهنمایی نمیکنه.
    مامانم خیلی بمن وابسته بود ولی بعد از نامزدی همچی عوض شدمن بهش وابسته شدم حالا اون دوری میکنه با این که میدونم اندازه اون موقع ها دوسم داره...نمیدونم شاید خودم مقصرم....
    هفته ای 1 2 بار میرم خونه مامانم رفتارش معمولیه.
    بهش گفتم چرا پشت تلفن اینجوری میکنی میگه حرفی ندارم چرا هر دقه زنگ میزنی....ولی من طاقت نمیارم دوباره زنگ میزنم.
    وقتی جایی هستم دارم با همسرم خوش میگذرونم یه دفعه میرم تو فکره مامانمو دبرس میشم...مامانم خیلی زحمت کشیده وتنهایی کشیده....خانواده همسرم وضع مالی خیلی خوبی دارن و وقتی میبینم مامانم مثل مادرشوهرم تو نازو نعمت نیست اذیت میشم...کلا نمیدونم چمه با این که مامانمو از همچی تو دنیا بیشتر دوس دارم وقتی از چیزی ناراحتم اول واسه اون قیافه میگیرم همچیو سرش خالی میکنم بعد اروم میشم.....ممنون میشم راهنمایم کنید.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    با سلام مجدد
    ببنید این همه وابستگی شما به مادرتون بی مورده شما الان ازدواج کردید وبیشتر باید به زندگی خودتون برسید نمیگم از مادرتون بی خبر باشید وسراغی از ایشون نگیرید،ازشون خبر دار باشید روزی یک بار یا دو روز یک بار نه اینطور که شما چند بار در روز با ایشون تماس میگیرید،ایشون هم نگران زندگی شما هستند که وقتی اینقدر بهشون زنگ میزنید نکنه مشکلی برای زندگیتون پیش بیاد میخوان بیشتر به زندگیتون برسید هیچ مادری دوست نداره زندگی دخترش خراب بشه ومادر شما هم همین طور،مادرتون الان دونفر در کنارشون هست دوتا از خواهراتون که اگر بیشتر از شما مادر را دوست نداشته باشند کمتر دوست ندارند ومراقبشان هستند وحتما آنها هم به اندازه شما دلشان برای مادرتان مبسوزد وکاری میکنن که زیاد غصه نخورد،پس سعی کنید هر دفعه به مادرتون زنگ نزنید وقبل از اینکه تماس هاتون رو کم کنید حتما به مادرتون هم بفرمایید البته نه با عصبانیت که من به خاطر شما میخواهم کمی تماس های تلفنیم را کم کنم ،در رابطه با فکر کردن به مادرتون هم سعی کنید این کار را نکنید هرچیزی حد تعادلش خوب است اگر زیاد شود موجب خستگی میشود چه برای خود فرد وچه برای اطرافیان ،همین که روزی یک بار حال مادرتون رو میپرسید خودش کافی است همانطور که گفتم ایشان دختران دیگری هم دارند که به مادرتون برسند با زیاد فکر کردن شما هیچ چیز درست نمیشود ،چرا هر وقت به مادرتون فکر میکنید ناراحتی ایشون رو به یاد میارید چرا فکر نمیکنید که الان خوشحال در کنار خواهرانتان در خانه یا در یک مکان سر سبز نشسته اند بالاخره ایشان همیشه که تنها نیستند،اینطوری دیگر روحیه تان رااز دست نمیدهید پس سعی کنی بر روی ذهن وفکرتان هم کنترل داشته باشید اینطور برای زندگی شما هم بهتر است ،مطمئن باشید همسرتان هم از این قضایا ناراحت میشوند که وقتی شما در رابطه با موضوعی خوشحال هستید یکدفعه  به خاطر فکر کردن به مادرتان دپرس میشوید  مادرتان هم این وضع را دوست ندارد پس اگر خوشحالی مادرتان را میخواهید بیشتر به زندگی خود برسید روزهایی که به منزل مادرتون میروید یک هدیه یا یک دسته گل تا آنجایی که برایتان مقدور است تهیه کنید واز زحماتشان تشکر کنید اینطوری مادرتون متوجه میشود هنوز هم با آنکه ازدواج کردید زحمت های ایشان را فراموش نکردید

    امیدوارم زندگی سرشار از آرامش داشته باشید
    موفق باشید
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •