تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج


نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: آیا من شکاک هستم؟

رأی دهندگان
1. نظرسنجی بسته شده است.
  • بله

    0 0%
  • خیر

    1 100.00%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه


تردید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:رو به آخر
آخرین ارسال:موج آبی
پاسخ ها 3

تردید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام
    سعی می کنم به خلاصه ترین شکل مشکلم را بگویم. فرزند دوم خانواده بودم. هفت خواهر و برادر داردم. در سن 15 سالگی ازدواج کردم. در سن 17 سالگی اقدام به خودکشی کردم. یک سال بعد پسرم به دنیا آمد. وقتی سه ساله بود از همسرم جدا شدم. ایشان رجوع کرد و با فشار خانواده وارد یک زندگی اجباری شدم. دخترم به دنیا آمد. آذر سال 89 بعد از 25 سال زندگی مشترک از همسرم جدا شدم. دخترم هم با من زندگی می کند و الان 41 سال دارم. پسرم 23 سال دارد دانشجو است. تقریبا مستقل زندگی می کند ولی به من و پدرش مرتب سر می زند. دخترم سال پیش دانشگاهی است. معدلش خوب است و دختر نرمالی است. مشکلی با بچه هایم ندارم. البته تحت مشاوره روان شناس بوده اند. خودم شاغل هستم. ولی مشکلات اقتصادی هم کم و بیش دارم. 
    مشکلات زیادی در طول زندگی داشتم. ایشان دست بزن داشت. تحت تأثیر شدید خانواده اش بود. همیشه انجام خواسته های خانواده اش به خواسته های من و بچه هایم در اولویت بود. هنگام خرید وسایل خانه از ما نظر نمی خواست. همه ی خرید منزل را خودش انجام می داد. در کار پشت کار نداشت و در معامله کم توجه بود. طوری که ما همیشه مشکلات اقتصادی داشتیم و 25 سال مستأجر بودیم. از همه مهمتر روابط نامشروع داشت. و این اواخر آن را کتمان نمی کرد. من هم هر کار کردم نتوانستم زن دلخواه او باشم. یعنی در هر موردی کوتاه می آمدم ایشان توقعش بیشتر می شد. بیرون نرو. با کسی رفت و آمد نداشته باش. موهایت بیرون بود. لباست چسبیده بود. این کی بود زنگ زد. آن که بود سر کوچه ایستاده بود. تمام مدارکش توی کشویی بود که در آن را قفل می کرد. موبایلش کد داشت. و غیره و غیره
    اما حالا: وقتی دخترم بعد از طلاق پیش روانشناس بردم  گفت خودم هم بادی تست بدهم و بعد از چند جلسه گفت باید دارو مصرف کنم و باید به روان پزشک مراجعه کنم. چند ماهی از این کار امتناع کردم چون می ترسیدم در کارم خلال ایجاد شود. تا این که کار به جایی رسید که عصبی شدم. خوابم به هم خورد. اضطراب شدید داشتم. هیچ جا آرامش نداشتم و سر کارم نمی توانستم بمانم. اما مشکل از جایی جدی شد که یکی از همکارانم از من خواستگاری کرد. 
    قبلا بگویم در محیط کارم هیچ کس نمی دانست که من جدا شده ام. او هم از یکی از دوستان مشترک که با من همشهری بود متوجه شده بود. دو سه ماهی طول کشید تا توانستم بپذیرم که من به یک نفر که با او حرف بزنم نیاز دارم. اما ایشان پیشنهاد ازدواج موقت برای آشنایی بیشتر و در خفا داد. تا بچه ها آسیب نبینند. 
    چهار سال از من بزرگتر بود. یک ازدواج ناموفق داشت. فرزند نداشت. وضعیت اقتصادی معمولی داشت. تقریبا هم فکر هم بودیم. اما مشکل از آنجا شروع شد که من به ایشان اعتماد نداشتم. سعی خودم را کردم که ایشان من را باور کند. یعنی هر جا می رفتم ایشان اطلاع داشت هر کار می کردم می گفتم ولی من نتوانستم باور کنم که زن دیگر جز من توی زندگی ایشان نیست. دلیل هم زیاد بود. اما هر بار ایشان استدلال می آورد که من نمی توانستم یقین بدانم که راست می گوید. مثلا دستش زنانه توی ماشینش بود. می گفت مال خواهر زاده ام است. من هنوز با خانواده ایشان ارتباطی نداشتم. یا تلفنش دو ساعت اشغال بود می گفت من سه تا تماس پشت سر هم داشتم. نه می توانستم بگویم راست می گوید نه می توانستم بگویم دروغ می گوید. وقتی هم می پرسیدم می دانستم کار درستی نیست و ایشان هم ناراحت و عصبی می شد. تا این که به دکتر مراجعه کردم. 
    سیتالو پرام 20 یک فرص
    نور تریپتیلین25 یک قرص
    آلپرازولام./5 نصف
    تری فلوئوپرازین نصف
    داروهایی است که دکتر تجویز کرد. الان ده روز است که این داروها را مصرف می کنم. امروز رابطه ام را با دوستم به هم زدم. وسایلش را هم بردم در خانه اش به او تحویل دادم. بین حرف هایش احساس کردم از روی ترحم سراغ من آمده است. یا حداقل حالا که کارم به دارو کشیده است این حس را دارد او باعث این ناراحتی شده و می خواهد این رابطه ادامه پیدا کند. اما من دیگر خسته شده بودم. دوماه تمام همه اش در نگرانی به سر برده بودم. می دانم که باز هم می آید سراغم ولی می خواهم بدانم آیا مشکل از من است یا نه واقعا عکس العمل من درست بوده ایشان. 
    خیلی نوشتم ببخشید
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    parvane آواتار ها
    سلام
    خیلی خوش اومدید
    حرفهاتون رو خوندم - زندگی پر تلاطمی داشتید!

    شما باید برای شروع رابطه کمی صبر کنید تا دوره درمانتون کامل بشه و بتونید افکارتون رو متمرکز کنید
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    موج آبی آواتار ها
    سلام  دوست عزیز
    مسایلی که برای شما پیش اومده خیلی سخت و دردناک بوده و یادآوریش سختترش میکنه
    داروهاتونو مصرف کنید و مدتی از این آقا دور باشید و اگر بهشون شک دارید این ارتباطو قطع کنید برای همیشه چون تکرار ازدواج قبلی میشه و بهتره مدتی تنها باشید و زندگیتونو با فرزندانتون ادامه بدید تا مسایل روحیتون کات بشه و اگر خواستید با کسی ازدواج کنید رسمیش کنید و با کسی ازدواج کنید که از هر نظر مطمئن باشه
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •