تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




عاقبت تلخ یک ازدواج عاشقانه زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:رویای سبز
آخرین ارسال:nicol
پاسخ ها 21

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

عاقبت تلخ یک ازدواج عاشقانه

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستای عزیزم
    راستش من دفعه ی اول وارد این سایت میشم. ببخشید هیچ کدوم از قوانین سایت را نمی دانم.
    راستش من 4 ساله که عقد کردم و نزدیک 3 سال هم هست که ازدواج کردم.
    متاسفانه روز به روز رابطه ام با همسرم داره بدتر میشه و احساس می کنم روز به روز داره از شدت علاقه ام بهش کم میشه.
    هیچ صحبتی با هم نمی کنیم. من که اصلا هیچ خرفی نمی زنم و اگر ایشون با من صحبت کنه علی رغم اینکه هر چی تلاش کنم نمی تونم به حرفاش گوش بدم.
    اگه ازش دور بشم دلم خیلی براش تنگ میشه. حتی وقتی چند ساعت خونه نیست یا من سر کارم.
    وقتی که هست دلم نمی خواد کنارش باشم.
    راستش خیلی خیلی عاشقش بودم. خیلی زیاد. ولی رفتارهای ناپسند خانواده ی خودش و خانواده ی خودم و همین طور زود باوری بیش از حد من ، تفاوت های فرهنگیمون باعث شد من ازش خیلی دلسرد بشم.
    نمی دونم اون نسبت به من چه احساسی داره. از محبت و بوسیدنم هیچی کم نمی زاره. اما در عمل نشون میده که احترامی واسم قائل نیست. من خیلی دوستش داشتم هم خودش هم خانوادشو. اما خیلی سرد شدم. من دختر خیلی خیلی داغی بودم طوری که حتی در طول روز 2 بار هم می تونستم ارتباط داشته باشم. ولی الان خیلی سرد شدم. الان 2-3 هفته است که رابطه نداشتیم و من اصلا احساس نیاز ندارم. و اگر به من دست بزنه خودمو کنار می کشم.
    متاسفانه خیلی تلاش می کردم تا با آرامش زندگیمونو بسازم اما نشد.
    خیلی حرف دارم اما نمی دونم اصلا از کجا بگم.
    اصلا باورم نمیشه عاقبت زندگی عاشقانه ی ما این باشه.
    راستش هر چی به ذهنم رجوع می کنم می بینم ما بچه بودیم ولی مقصر اصلی پدر مادر ها به خصوص مادر ایشون و پدر من بودند که عشق رو در ما با کارهاشون کشتند
    خیلی دلم پره.
    ببخشید
    به من بگید چی کار کنم که اون عشق از دست رفته را بازگردانم. به نظر می رسه در حال حاضر ایشون بیشتر منو دوست داره. من کلا هیچ وقتی برای زندگیم نمی زارم. حتی غذا هم به زور درست می کنم.
    تمام روز کار می کنم. حتی گاهی شب ها. خودم رو با کار سرگرم می کنم. متاسفانه اونقدر کارهای مادرش و خواهرش ناراحتم کرده که با وجود اینکه همیشه می بخشیدم اصلا دیگه نمی تونم باهاشون ارتباط داشته باشم و 6 ماهه که هیچ ارتباطی جز چند سلام و احوال پرسی کوتاه باهاشون نداشتم.
    حس می کنم اونا زندگیمونو به این روز انداختند.
    وقتی که شوهرم خوابه دلم براش می سوزه. بغلش می کنم می بوسمش. اما باز صبح که پا میشم حوصله اش رو ندارم.
    حتی نمی تونم یه چایی واسش بذارم.
    راستش از نظر جنسی هم خیلی موقع ها تو ذوفم می زد و سرد مزاج بود و گاهی تحقیرم می کرد و بعد می گفت شوخی کردم.(مثلا می گفت چه شکم گنده ای!!!! یا مثلا فلان قسمت بو میده!!!! یا می گفت خوشم نمی یاد لبات رو ببوسم)) نمی دونم مشکلم کجاست که انقدر ازش سرد شدم.
    ولی متاسفانه باید بگم که از چشمم کاملا افتاده.
    می خوام عشق رو برگردونم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام. تا حدودی احساس من به شوهرم با احساس تو یکیه. من می دونم مشکلم از کجا آب می خوره و گفتم اما تو نگفتی واسه چی این حس درت بوجود اومد؟علت اصلی رو باید پیدا کنی و اصلاحش کنی.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    موج آبی آواتار ها
    سلام عزیزم
    از کی این حسو پیدا کردی؟
    با خانواده ی همسرت یه جا زندگی می کنی؟
    چند سالته ؟ همسرت چند سالشه؟
    شغل و تحصیلات هردو تون چیه؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام عزیزم از کی این حسو پیدا کردی؟ با خانواده ی همسرت یه جا زندگی می کنی؟ چند سالته ؟ همسرت چند سالشه؟ شغل و تحصیلات هردو تون چیه؟

    عزیزم این حس کم کم اومد سراغم و هی بیشتر و بیشتر شد. راستش به این فضاحتی که میگم الان شاید 6 ماهه یا نمی دونم 2-3 ماه.
    خدا رو شکر اندازه چند تا قاره ازشون دورم. من این ور دنیام و اونا اون طرف!
    همیشه ازشون دور بودم. از وقتی عروسی کردم فقط 1 سال ایران بودم بقیه اش از ایران رفتم. اون موقع هم اونا یه سمت ایران بودن من یه سمت دیگه!!!! 
    من 28 سالم
    همسرم 30
    من دکترا
    ایشون فوق لیسانس
    خواهشن کمک!
    انقدر بی حسم بهش که حتی نمی تونم فکر کنم بچه دار شم ازش.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
     اصلا روحیه ندارم به خودم برسم. می دونید خیلی  به خودم می رسیدم اما اون هیچ کاری نمی کرد. ذوق نمی کرد. بهم جاذبه جنسی نشون نمیداد. کلا از اول سرد بود. و من آزار میدیدم. تا اینکه خودم هم سرد سرد شدم.
    توی رابطه اصلا به فکر من نیست . من فقط ادای راضی شدن رو در می یارم. 6 ماهی بهش می گفتم من راضی نمیشم. می گفت خب من چی کار کنم و عصبی می شد! و کلا سردتر شد. منم واسه اینکه همون هفته ای یک بار!!! نشه هفته ای هیچی!!! این کار رو می کنم. گاهی از ته دل ازش نفرت پیدا می کنم.
    وقتی ارتباط داریم هر چند من به اوج نمی رسم اما کمی دلم بهش نرم میشه.
    اما کلا دیگه نمی تونم بهش تکیه کنم.
    نمی دونم می تونم منظورم رو برسونم یا نه!
    اما به نظرم اصلا نمیشه به عنوان تکیه گاه روش حساب کرد.
    حس می کنم انسان منفعل و بی اراده ای هستش.
    نگید چون من تحصیلاتم بالاتره.
    نه!
    این یه مورد رو استثنائا از وقتی که دانشجوی فوق بودم و ایشون فوقش رو تموم کرده بود بهش رسیدم (یعنی وقتی تحصیلاتش ازم بالاتر بود)
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    موج آبی آواتار ها
    خب عزیزم بی میلی جنسی با دارو های گیاهی و شیمیایی قابل حله
    و یه مقدار اگر کمک کنی فکر میکنم دچار افسردگی متوسط شدی
    به این سوالات جواب بده
    1.خوابت چطوره (بی خوابی ، کم خوابی، دیر خوابت میره،زیاد می خوابی)
    2.اشتهات چطوره؟
    3.زیاد به فکر میری؟
    4.به نقطه ای زل میزنی؟
    5.توی جمع احساس ناراحتی داری؟
    6.به خودت نمیرسی
    7.ناامیدی
    8.چیزی خوشحالت نمیکنه
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    1- خوابم معمولیه. معمولا 7 ساعت در شبانه روز
    2- اشتهام متوسطه. ولی نمی دونم چرا لاغر نمیشم. 11 کیلو اضافه وزن دارم. البته اولش عین باربی بودم. بازم تمایلی بهم نداشت منم خودمو دیگه ول کردم.
    3- خیلی به فکر می رم. کلا همش تو فکرم.
    4- آره به یه نقظه هم زل می زنم. اصلا تازگی ها همش دلم می خواد فکر کنم یا بخوابم. ولی چون سرم خیلی شلوغه امکان خوابیدن ندارم.
    5-توی جمع احساس ناراحتی نداشتم اما تازگی ها اصلا احساس خوبی ندارم. همش حس می کنم زیبا نیستم در حالی که قبلا خیلی اعتماد بنفس داشتم. راستش این مشکل جنسی تنها یکی از هزاران مشکل من با همسرمه . همسرم انقدر از رفتارهای من توی جمع ایراد گرفته که دیگه کامل اعتماد به نفسم را از دست داده ام.
    6-به خودم اصلا نمی رسم. این خیلی ناراحتم کرده. من خیلی به خودم می رسیدم. هر شب یه لباس خواب می پوسیدم. هر روز یه مدل موهامو می بستم. هر ماه موهام یه رنگ و مدل داشت. اما هیچ تاثیری روش نمی زاشت. البته از الان کمی بهتر بود. مثلا من فکر می کردم الان از آرایشگاه می یام کلی ذوق می کنه اما نمی کرد.
    ی اینکه مثلا دیروز بهش گفتم چند مدل لباس زیر فانتزی دیدم بریم بخریم؟ که گفت زیاد احتیاج نداری. منم بغضم گرفت و گفتم آره راست میگی منو تو که رابطه ای نداریم.
    7-ناامید. خیلی ناامید. احساس می کنم همش غمگینم. احساس می کنم باهاش به هیچ جا نمی رسم. حس می کنم همه دارند می فهن ما با هم مشکل داریم و دلشون برامون می سوزه. این فکرها داره خوردم می کنه.
    8- چرا بعضی چیزا خوشالم می کنه. مثل کلاس موسیقیم یا وقتی حقوقم رو میریزن. یا وقتی عکس های کسایی که دوستشون دارم رو واسم می فرستن و می بینم.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    خیلی کوتاه چند تا از مواردی رو که بیشتر باعث دلسردیم شده میگم.
    1- غر غر ها و بهانه جویی های مکرر ایشون. کلا از هیچ چیز نمی گذرند و دونه به دونه خطاها و اشتباهات آدم رو یاد آوری می کنند! در حالی که خودشون هم ممکنه اشتباه کنند. ولی خب من هی به ایشون نمیگم. یه مدت که مثل خودش شده بودم ، رسما زندگی جهنم شده بود و بارها بهش گفتم خیلی داری با این کارات رو اعصابم راه میری و حتی شده گاهی جیغ و داد کردم انقدر غر زده. (اینم بگم که کلا اگه از یکی یه بار خطا ببینه میگه این آدم دیگه برام تموم شد که هر چی هم من بهش می آدمی جایز الخطاست قبول نمی کنه .واسه همین اینجا هیچ دوستی نداره جز یه نفر که اونم کمی باهاش صمیمیه. و با هم ورزش میرن ) دوست های قدیمی که از دبیرستان می شناسه هر از گاهی از همونا باهام حرف می زنه.

    چند نمونه از اخلاقش:
    1-1-مثلا ممکنه از حموم بیام در حد یه قطره از آب موهام بریزه روی سرامیک ! برخورد ایشون: اه! این جا آب ریخته! تو رو خدا خودت رو خوب خشک کن. یا نگاه کن از حموم اومده زمینو ببین!!!!
    1-2- من با این که کلی مشغله دارم خیلی به آَشپزی توجه می کردم. همیشه غذاهام رنگین بود حتی تا 1 ماه پیش. خیلی موفع ها مثلا غذا جدید بود. عکس العمل ایشون: اه ! این چیه؟ حالم به هم خورد.!!!! یا
    ببخشید من نمی تونم بخورم  حالت تهوع بهم دست میده.
    یا
    چی بگم والا؟! این غذاست جلو من گذاشتی؟
    آب نیاوردی؟!
    چرا بی نمکه؟
    کره تو غذا زدی؟ اه!
    همش بهانه!!!!! همش بهانه!!!! البته بعضی موقع ها هم تعریف می کنه و خوشحاله از این که با من ازدواج کرده که دست پختم خوبه.

    2-قدر نشناسی:
    مثلا من همیشه خونه زندگیم تمیزه ممکنه یه روز به خاطر مشغله نتونم به خونه برسم.
    عکس العمل ایشون: این خونه که همیشه کثیفه!!!!
    یا وقت نکنم غذای باب میل ایشون درست کنم!
    عکس العمل: ما که عادت داریم به خوردن این غذاها!!!!
    یا مثلا به خاطر مشغله نرسم یه کاری رو انجام بدم.
    عکس العمل: طبیعیه! اگه یادت می موند تعجب داشت.

    3-تیکه پرانی:
    اول این رو عرض کنم متاسفانه من و همسرم همشهری نیستیم. ایشون از یه شهری هستند که کلا گویا تیکه پرانی و دو پهلو حرف زدن و کنایه زدن مدل عادیه صحبت هستش.
    مثلا من میگم ببخشید می دونم خونه به هم ریخته این گزارش رو تحویل بدم می یام تمیز می کنم.
    مگه تو تا حالا خونه هم تمیز کردی؟!!!!!! آخرش هم خودم باید تمیز کنم!!!!!(خالا مثلا ایشون در حد یه آَشغال بیرون گذاشتن یا ظرف شستن کمک کرده)
    یا مثلا:
    اصطلاحاتی که من توی بعضی از دعواهامون استفاده کردم یا مثلا خودم رو زدم یهو بی دلیل ادامو در می یاره. و هر چی هم بشه می گم این کار رو نکن یا باهاش قهر می کنم می خنده!!!!

    مخالفت:
    هر چی بگم مخالفه و بخصوص این مخالفت رو توی جمع خیلی خیلی نشون میده.
    مثلا من دارم یکی از خاطراتمون رو تعریف می کنم. تو همون جمع می گه نه اینجوری نبود اونجوری بود!!!!!
    یا مثلا توی جمع من به کسی تعارف می زنم بریم خونمون میگه آره بیایید یه بار پیش اومده خونمون تمیزه!!!!
    (راستش من انقدر قدر نشناسی ازش دیدم یه هفته است خونه رو تمیز نمی کنم)
    یا مثلا تو جمع بهم می خنده. مثلا خوشمزگی در می یاره تو جمع  و حرفامو مسخره می کنه.
    نکته ی دیگه اینه که اصلا توی جمع بهم توجه نداره. و تو جمع کلا رفتارش خیلی خیلی بدتر از وقتیه که تنهاییم. مثلا من یه بار ندیدم سر سفره به من بگه: عزیزم فلان چیز رو برات بریزم؟ یا عزیزم اینو بخور! یعنی رفتارهایی که من خودم براش انجام می دم و می بینم بقیه زوج ها برای هم انجام می دن.
    من تو جمع خیلی خیلی بهش احترام می زارم. حتی هنوز هم.
    یا اینکه مثلا دارم حرف می زنم وسط حرفام می پره و کلا من ساکت میشم. همه می فهمن یا بعدش میگن خب داشتی میگفتی یا کلا در حیرت فرو می روند.
    در 99/99% مواقع بعد از این که مهمونا رفتند یا از مهمونی برگشتیم ازم یه ایرادی می گیره: مثل اینکه فلان موقع حرف بدی زدی! یا چرا اینجوری گفتی؟ یا این رو نباید می گفتی؟ چرا بدون مشورت با من حرف زدی؟ به خدا دیگه نمی دونم از دستش چی کار کنم.
    خیلی ازش دل کندم.
    جالبه که میگه من رو خیلی دوست داره. وقتی کنارشم دائم من رو می بوسه.
    تو رختخواب همش من رو می بوسه.

    یه ایراد خیلی بزرگ دیگه هم که داره:
    خیلی منو می زنه.. نه که فکر کنید کتک بزنه. در طول روز یه سره می زنه به باسنم . هر چی هم میگم دردم می یاد متوجه نیست. یا گازم می گیره. یا نوک سینه ام رو فشار میده من دادم در می یاد. طوری گاز می گیره که جیغم در می یاد. خیلی به باسنم می زنه. ضربات خیلی محکم.
    نمی دونم دیگه باید چی کار کنم.
    واقعا نمی دونم. بهش میگم بوسم کن ...نازم کن.... منو می بوسه و باز می زنه به باسنم!!!

    من خیلی بچه دوست دارم ولی همش با خودم میگم بچه دار هم بشم اصلا انگیزه ندارم بچه اش رو بزرگ کنم.
    اینو بکم که من کلا آدم خیلی خیلی پر انرژی بودم. از اون آدما که همش دنبال تنوع و ایده های شادند. کلی برنامه واسه سالگردهای ازدواج و عروسی و لباس و بچه و اینا داشتم.
    اما انقدر بی خالی از ایشون دیدم یا تو ذوقم زدن که حتی واسه خرید لباس عروس یا مراسم عروسی هیچ ذوقی نداشتم و همه ش می گفتم هر چی شما بگید!!!!!
    دیگه حوصله رابطه جنسی رو ندارم. استعدادم تو این زمینه کامل از بین رفته در حالی که قبلش کلی شیطون بودم.
    راستش نمی دونم چی کار کنم. اصلا نمی دونم دوستم داره یا نه؟
    راستی شب ها هم اگه بغلم نکنه خوابش نمی بره.
    نمی دونم چرا انقدر متناقضه؟!!!
    ------------------------------------------------
    خدایا خودم رو به خودت سپردم. خودت چاره ای به حالمون بیندیش.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام دوست عزیز

    به نظر من که همسرت خیلی دوست داره

    و میخواد هرجور شده توجه شما رو به خودش جلب کنه که راهشو نمیدونه و یه سری اخلاقای خاصی داره که شما باید باهاش راه بیای یا بهش تذکر بدی .وقتی هردوتون حالتون خوبه باهاش درد دل کنی، یه وقتی که بتونه رو چیزی که بهش گفتی فکر کنه. مثلا بهش بگی من دوس دارم وقتی مهمون داریم سر میز یا سفره پیش من بشینی، یا دوس دارم وقتی خاطره تعریف میکنم تاییدم کنی یا ...

    وقتی هم دیدی به اون چیزی که ازش خواستی عمل کرده عکس العمل خوبی نشون بدی.

    مثلا بگی خیلی خوش حال شدم که امروز سر سفره پیش من نشستی، خیلی بیشتر غذا بهم چسبید. بعدم بهش یه جایزه بدی

    با صبر مشکلت قابل حله 

    موفق باشی.

     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    موج آبی آواتار ها
    خب پس اینطور که شما تعریف کردید ایشون با شاغل بودنتون مسئله پیدا کردن
    میتونید تایم کاریتونو کم کنید باهاش مسافرت برید
    ایشون شوخ طبعن و از شوخ طبعیشون برای ضایع کردن و انتقاداتش اسفاده کردن
    یکمی بیشتر به روح و روان زندگی مشترکتون برسید
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •