[size=x-large]تنگ بلورین[/size]
باز هم مجبور بودم با مادرم براي نظافت خانه ي مادر بزرگ همراه شوم. من که کاري از دستم بر نمي آمد ولي مادرم مي گفت: تو بايد از حالا ياد بگيري که بزرگترها به کمک بچه هايشان احتياج دارند. فکر مي کنم مادرم نگران آينده خودش بود و مي خواست من را براي نظافت خانه اي خودش در سال هاي آينده آب بندي کندخانه مادر بزرگ خيلي بزرگ بود ولي من هميشه کوچک ترين اتاق آن جا را تميز مي کردم، اين بار از مادرم خواسته بودم که اتاق محبوب مادر بزرگ را براي نظافت به من بسپارد؛ آن جا با وسايل قديمي و قاب عکس هاي خانوادگي پر شده بود. مادرم با اين که خيلي راضي به اين کار نبود در مقابل اصرار هاي من تسليم شدموقع رفتن به آن اتاق مخصوص، مادر بزرگ کلي سفاش کرد که مراقب وسايل قديمي خصوصا تنگ روي تاقچه باشمبا اشتياق و کنجکاوي وارد اتاق شدم و اول از همه چشمم به تنگ سرمه اي رنگي افتاد که روي طاقچه ي اتاق برق مي زد.آرام نزديکش شدم و بي اختيار به ان خيره شدم:حرف هاي مادر بزرگ در سرم مي چرخيد-دخترجان، مراقب باشيا! اون تنگ خيلي باارزشه، نکنه که بهش دست بزني اونو بشکني! اصلا به اون نزديک نشو مي ترسم که بشکنيش.
​حرف هايي که در سرم مي چرخيد من را از اتاق دور کرد، از خانه دور کرد، از شهر دور کرد و به جايي برد که سبز بود و خنک، مثل يک رويا، زيبا بودکسي را آن  جا نمي ديدم، تنها صدايي که شنيده مي شد صداي پرنده ها بود و جريان آباحساس خستگي مي کردم، روي سنگ بزرگي که کنار رودخانه بود نشستم. کسي را ديدم که از دور به من نزديک مي شد. آرام راه مي رفت ولي قدم هايش را بلند برمي داشت تا اين که خيلي زود او را جلوي خودم ديدم، تنگ سورمه اي مادربزرگ در دستانش بود. تا خواستم با او حرف بزنم و بگويم که... او فرصت صحبت کردن به من نداد، تنگ را به دستم داد و گفت: بنوش!انگار مدت ها بود که آب نخورده بودم. تمام آب درون تنگ را سر کشيدم و خنک شدم. آمدم که از او تشکر کنم ولي او ديگر آن جا نبود. ترس وجودم را گرفته بود، توان و تحمل وزن تنگ را نداشتم، رهايش کردم و با شنيدن صداي شکستن، روياي من هم در هم شکستمادر که چندين بار صدايم زده بود وارد اتاق شد و با ديدن تنگ شکسته روي زمين فقط يک جمله گفت:-ترس از شکستن تنگ دوست داشتني مادربزرگت، آخر کار خودش را کرد. [size=x-large]آن قدر گفت تا به حقيقت پيوست.[/size]