تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




افسردگي زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:sanazjoon
آخرین ارسال:sanazjoon
پاسخ ها 12

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

افسردگي

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام. من حدود 9 ماه پيش با يه پسري آشنا شدم(هم سنيم، 27 ساله). از يه رابطه عاطفي خلاص شده بودم كه اونو ديدم. اوايل زياد باهاش راحت نبودم يعني اصلا دوسش نداشتم تا اينكه بعد از عميق شدن رابطمون عاشقش شدم. من يه دختر بسيار بسيار عاطفي ام. اونم اينطور وانمود مي كرد. اون واسه ازدواج منو مي خواست. تا اينكه رابطم با خانوادشم باز شد. خانوادشم دوسم داشتن. منم اونا رو دوست داشتم. خيلي همه چيز خوب بود. تا اينكه پاي خانواده من در ميون اومد. مادرم قبول نكرد. چرا؟چون كارش ثابت نبود(كارمند دولتي نبود)، تحصيلاتش از من كمتر بود، و از لحاظ مالي نمي تونست از نظرشون خونه جور كنه.ساپورت مالي نداشت. نه خودش و نه خانوادش. ولي من و اون هر دو شاغل بوديم. مي دونستم كه بالاخره حتي با سختي مي تونيم زندگي كنيم. ولي............ كم كم دعواها شروع شد.گفت يا راضي مي كني خانوادمو يا جدا ميشيم و بالاخره يه رابطه واقعي تموم شد........ مادرم بد جور داشت ممانعت ميكرد حتي جرات اس ام اسم نداشتم. الان سه ماهه از هم جدا شديم.بدجور افسرده شدم. عين اين سه ماه هر شب گريه كردم. دارم رواني ميشم. رواني...... بدجور عصبي و افسرده شدم. قلبم درد مي كنه. دوسش داشتم. اوايل بهم اس ميداد و از ناراحتياش مي گفت ولي منطقي نظرشو گفت. گفت كه تا ابد نميشه پير شيم بي هيچ اميدي.فقط بگين با اين حس وحشتناك چكار كنم؟ بهش كه فكر مي كنم از بغض زياد، نفس تنگي ميگيرم. عاشقانه دوسش داشتم و ديگه ندارمش.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    واقعا برات ناراحت شدم عزیزم......میدونم چقد ناراحتی
    به نظر خودت کار مادرت درست بود؟؟
    • اگه خود پسره با مادرت صحبت میکرد بهش قول میداد یا راضیش میکرد شاید الان اینطوری نمیشد من مشاور نیستم ولی دوست دارم یه جوری این حس بدی که داریو ازت دور کنم غصه نخور عزیزم دنیا دو روزه پیر نکن خودتو واسه این مشکلات! شاید بزرگتر یا کوچیکترش واسه اکثر آدما اتفاق افتاده باشه مشکل مالییم  باشه خب حل میشه دلیل نمیشه شما که همدیگرو دوست دارین یه همچین سرانجام بدی ببینین........
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    ولی بزار یه تجربه رو از گریه ها و فشار عصبی و خفگی بهت بگم ........آخر همشون داغون شدن اون روح پاکتو سلامتیه جسمیته یه کم به خودت بیا من خودم نوکرتم جای خواهرت مشکلت حل میشه هیچی تو این دنیا نشد نداره اگه تو بخوای میشه به خودت مسلط باش خودتو داغون نکن که منو تو میدونیم آخرش کجاست.....
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    مرسي عارفه جونم... حرفات گريمو درآورد. اون با مامانم حرف زد ولي مامانم راضي نميشد به هبچ عنوان. انگار لج كرده بود. منم سر دوراهي مونده بودم كه كدوم طرف برم...... الان فقط اون حس عجيبه كه داره داغونم مي كنه. حس بي كسي. حس تنهايي. حس اينكه ديگه نميخوام كسي بياد تو زندگيم.تا ابد به پاي عشقم ميمونم.ميدونم كه اون اينكارو نميكنه.چون يه پسره و ميره سراغ زندگيش ولي مهم نيست. من تنها ميمونم و با عشقش سر ميكنم. نميتونم كسيو تو دلم جا بدم وقتي عضق اون تو قلبمه. ما با ميل هم جدا نشديم پس دليلي نداره ازش دل ببرم
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.

    دوست عزیز من شما را کاملا درک میکنم .

    ازدواج یکی از مراحل زندگی هر انسانی هست که باید با مواجه شد  و کاملا منطقی و عاقلانه با این موضوع برخورد کرد. شما باید قبل از این که احساسات خود را به میان میاوردید و به ایشان علاقمند میشدید باید این موضوع را با خانواده خود مطرح میکرید و از نظرات آنها در مورد ایشان باخبر میشدید.

    در ازدواج یکی از عواملی که ما با آن طرف هستیم این موضوع میباشد که خانواده هم با این ازدواج موافق باشند . در غیر این صورت اگر هم که به ازدواج ختم بشود در آینده با مشکلاتی روبرو خواهیم شد که میتواند زندگیمان را تلخ کند.

    شما با این تفکرات خود را زندانی کرده اید و کاملا تحت تاثیر احساسات خود میباشد. از ارزش گذاری کردن بر روی ایشان (فکر نکردن بر روی خاطرات مثبت و...) کمتر استفاده کنید و در مواقعی که در این شرایط قرار میگیرید از آن موقعیت خارج شوید و خود را سرگرم به کاری بکنید.

                                            نرود عشق جز با عشق دگر
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    ممنونم از شما. ميدونم كه دارم به خودم بد مي كنم. من تو سني نيستم كه اينطوري با قضايا برخورد كنم ولي واقعا نمي دونم چرا اينكارو مي كنم. حسي كه دلم مي خوام با تنهاييو گريه و زاري زندگي كنم.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    موج آبی آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    ایشون دیگه هیچ پیگیر این مسئله نشدن؟
    آیا برای خواستگاری جلو نیومدن؟
    میشه بیشتر توضیح بدید؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    اون با مادرم تلفنی هم صحبت کرد. خیلی هم دوست داشت حتی بیاد جلوی در خونه که توی معذوریت گیر کنه مامانم و اونو ببینه و باهم حرف بزنن ولی نشد. مامانم راضی نبود. اونم دیگه پیگیرش نشد. یهو کشید کنار. حس کردم خسته شده. اون امیدوار نبود. میگفت تو هرجور شده باید راضیش کنی وگرنه هیچ. تو یه آدم بی عرضه هستی که نمی تونی حرفتو به کرسی بنشونی. توی یک ماه چنان منو تحت فشار گذاشت که یه ماه آخر فقط دعوا می کردیم و بحث و جدل سر این موضوع داشتیم. می گفت من به پات نمیشینم. مگه احمقم. خانوادم منتظرن که دومادیمو ببینن بعد من بشینم ببینم کی مامان تو راضی میشه؟ اگه می خوای بریم بدون خبر عقد کنیم. تنها راهش همینه که منم راضی به این کار نبودم. از عواقبش میترسیدم.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    elnazi آواتار ها
    سلام سانازجون
    نمیدونم چطور میشه بخاطر پسری که انقد راحت گفته بیخیالت میشه و صبر نمیکنه تا شاید مادرت راضی بشه اینطور غمگین و افسرده شد و اشک ریخت!
    پسری که فقط انگار دنبال زن گرفتنه و براش فرقی نداره طرفش کی باشه چون میگه خانوادش منتظرن تا دامادیشو ببینن! و جالب اینجاست که اون به حرف خانوادشه پس تو چرا به حرف مادرت گوش ندی؟؟!!!
    پسری که احترامتو حفظ نکرده و بهت گفته بی عرضه!
    پسری که انقدر بچه گانه فکر میکنه و پیشنهاد داده بی خبر برید عقد کنید!
    این پسر آیا میتونست مرد ایده آل زندگیه تو باشه؟!
    وقتی انقد مطمئنی که بعد از تو میره با یکی دیگه پس چرا انقد خودتو اسیرش میکنی؟
    خودتو آزاد کن از بندش، دنیای اطرافتو ببین، اول خودتو دوست داشته باشه به خودت اهمیت بده به خودت برس تو هنوز فرصت زیاد داری اگرم اون قسمتت باشه مطمئن باش همه چی خودش حل میشه پس الکی غصه نخور دنیا پر از قشنگیه حیفه خودتو به خاطر احساساتت اینطور زندونیه غم و غصه کنی!
    توکل به خدا یادت نره دختر

     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    ساناز عزیز کاملا مشخصه این پسر نه تنها عاشقت نیست بلکه بسیار خودخواهه و فقط فکر خودشو خانوادشه عزیزم حیف این همه احساسات قشنگ و پاکت نیست که نصیب اون بشه اگه اون واقعا نیمه گمشده ت بود حداقل واسه یه بارم که شده خودش پا پیش میذاشت که خانوادتو راضی کنه واسه خواستگاری چون بلاخره اون مسئوله نسبت به علاقه ای که در تو به وجود اورده پس بدون اون مرد زندگیت نیست چون نمیتونه ازخودگذشتگی کنه برات با اینکه میدونه چقد تو تلاش کردی و چقد دوسش داری !کسی لایق دوس داشتنه که ارزش دوس داشتنو بدونه عزیزدلم
    [size=large]دلم آرامش دریایی میخواهد !
    که در پس تلاطم موجهایش
    صدای عشق نوازشگر لحظه هایم باشد.....
    [/size]
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •