تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




بی عاطفگی فامیل و اطرافیان زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:sazgar
آخرین ارسال:sazgar
پاسخ ها 3

بی عاطفگی فامیل و اطرافیان

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستان
    این اتفاق که برای من افتاده حدود 2 سال پیش اتفاق افتاد و تا همین لحظه آثارش رو به صورت شدید دارم احساس میکنم .
    من 2 سال پیش کنکور داشتم و عید همون سالی که کنکور داشتم پدر بزرگم فوت شد پدر بزرگم تنها کسی بود که هوای منو داشت به من محبت میکرد و خلاصه زمانی که فوت شد به شدت ناراحت بودم و از لحاظ روانی ضربه ی بدی به من خورد  . این قضیه گذشت و تا 1 -1.5 ماه به دلیل مراسم 7 و 40 ام درگیر مراسم بودیم و به طبع من هم به عنوان نوه باید حضور پیدا می کردم و دوم اینکه حرف مردم ....  . دور بودن محل مراسم که در شهرستانمو بود باعث شد قسمت زیادی از وقتم رو که باید یرای  کنکور می خوندم به این شکل از دست بره . خلاصه اینکه مهمترین قسمت کنکور که عید نوروز و چند ماه بعدش بود رو حداقل استفاده رو داشتم تا اینکه کنکور رو دادم و من در رشته ی نساجی قبول شدم . از اینجا بود که مشکلات من شروع شد جالب اینکه سال قبلش خواهرم بدون نا آرامی یا تنشی از سمت خوانواذه با 12 ساعت در روز درس خواندن در رشته صنایع در یک دانشگاه خوب قبول شد . بعد از اون فامیل بهش تبریک گفتن و کادو و .. بهش دادن اما وقتی من قبول شدم فامیل حتی یه تبریک خشک و خالی به من نگفتن و حتی به من دل داری ندادن که نگران نباش و از این حرفا این حرفا همیشه ادامه داشت حتی در بحث های که در مهمانی بودیم همه از خواهرم سوال می پرسن که از درسا چه خبر حتی آروزوی موفقیت میکنن اما دقیقا بدترین لحظه برای من لحظه ایست که تمام فامیل و خانواده حس بی تفاوتی نسبت به من دارن وهمش دنبال خوب نشون دادن خواهرم هست . همه ی این بی تفاوتی ها ادامه داشت و حتی اگر کسی از من نسبت به درسام میپرسه احساس میکنم برای رفع تکلیف یا ای چیزاس عذاب دنیاس بی تفاوتی فامیل و خانواده این ها باعث شد به مرور حس بدی نسبت به فامیل داشته باشم و دور تر و غریبه تر باهاشون رفتار کنم . و همیشه این برام سوال بود که چرا در وضعیتی که من به خاطر فوت پدربزرگم و مراسم او عید و روزای بعدش برام   از دست رفت و دلیل قبول نشدنم در یک رشته ی بهتر این بود حتی یک نفر از من دلجویی نکرد و حتی بدتر از اون جا افتادن ذهنیتی در اون ها بود که فکر میکردن من درس نخونم یا تنبل این آزارم میداد این در حالی بود که من حتی بهشون نخواستم ثابت کنم که دلیل ای اتفاق چی بود ه چون میدونستم تلاش برای اثبات یه چیزی که همه نظز متفاوت دارن معمولا نتیجه ی عکس میده خلاصه همه اینها مثل یه کابوس بد عذابم میداد تا اینکه یه روز با خاهرم جر و بحث میکردیم که یهو به من گفت می خواستی بیشتر بخونی به من چه این در حالی بود که من فقط داشتم از برنامه های دانشگاهشون انتقاد میکردم و اینجا بود که به فکری که میکردم مطمئن شدم که همه اطرافیان دلیل اینکه تو یه رشته بهتر قبول نشدم رو درس نخوندنم میدونستن ( این احساسشون توی دوران دبیرستانم نبوده و از کنکور به بعد من از رفتارها و بی تفاوتی که نسبت به من داشتن فهمیدم ) و واقعا بعضی وقتا به خودم میگم که انها خودشونو به خریت زدن یا واقعا خرن به خدا اعصاب نذاشتن برام حتی رفتاراشون باعث شده که میلم روز به روز به رشتم کمتر بشه و میدونم که با این افکار از مسیر موفقیت دارم خارج میشم به خدا اعصابمو خورد کردن اطرافیان دل پری ازشون دارم ( این انتظار بی جا نیستا با شناختی که دارم اینا رو میگم ) و اینکه هیچی نمیگم . حالا شما میگین اینها چه ربطی به خواهرم داره ؟؟ من همه این اتفاقا رو دلیلشو خواهرم میدونم چون اون با نقش بازی کردن جلوی اطرافیان سعی میکنه که منو کوچیک کنه و همیشه سعی میکنه محور بحثو از من خارج کنه و توی خونه به چشم تحقیر آمیز با من رفتار کنه و اون جوابیو که بهتون گفتم به من بگه .  دیگه تحمل این همه بی مهری و عدم انسانیتو ندارم از اینها خسته شدم دیگه .لطفا کمک کنید بهم .
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام خانومی.توی زندگی فقط درس خواندن مهم نیست.منم دقیقا زمان کنکورم همین اتفاق برام افتاد و مجبور شدم سال بعد بخونم اما الان وقتی به موضوع فکر میکنم خنده داره که چقد واسه این موضوع خودمو ناراحت کردم..برو دنبال استعدادهای دیگه ای که داری مثلا نقاشی.ویترای یا هر چیز دیگه......اون وقت نتیجه رو میبینی
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    ماری کوپولو مرسی عزیز من پسرم و این مشکلو با خواهرم دارم اینکه من بعد ها به نگاه یه اتفاق ساده به این موضوع نگاه  کنم شکی نیست چون گذشته و تموم شده اما الان هرکاری میکنم همه ی این ها ذهنمو مشغول میکنن و نمیذارن تو درسام تمرکز کنم .
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •