تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




تردید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:yasi2013
آخرین ارسال:yasi2013
پاسخ ها 18

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

تردید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام پیشاپیش عذرخواهی میکنم بابت طولانی بودن متن. من یاسمین هستم. حدود 6 ماه پیش با آقا پسری آشنا شدم که ایشون از من کوچکتره. با این حال احساس میکنم نسبت به من پخته تره. اوایل این ارتباط برای من زیاد جدی نبود اما کم کم بهش خیلی علاقه مند شدم و احساس میکنم چون تجربه در این زمینه نداشتم خیلی بهش وابسته شدم. همون اوایل ازش خواستم با خانواده م مساله ی آشناییمون رو مطرح کنم اما چون شرایطش مناسب نبود مخالفت کرد. اما الان اصرار داره تا با خانواده م هرچه زودتر صحبت کنم تا تکلیفمون روشن بشه. میگه از اول هم منو به عنوان همسر میخواسته و فقط میخواسته یه مدت بیشتر آشنا بشیم. من دانشجوی یکی از شهرای غربی هستم و تا اواسط تابستون نمیتونم برم خونه تا با خانواده م صحبت کنم. از طرفی واقعا نمیدونم که این ارتباط در آینده موفق میتونه باشه یا نه. تو این مدت واقعا متوجه شدم که اختلاف فرهنگی و فکری نسبتا زیادی باهم داریم و در خیلی از مسائل حتی کوچیک خیلی سخت به تفاهم میرسیم ( یعنی در واقع معمولا من باید کوتاه بیام و به میل اون رفتار کنم) . ایشون دانشجوی فوق لیسانس ، فوق العاده باهوش ، اهل کار و از هر نظر شخصیت مستقلی داره. اصلتا کرد شیعه هستن و از خانواده ی متوسط و سنتی. من دانشجوی دندانپزشکی هستم و خانواده م از هرلحاظ جز طبقه ی بالای جامعه محسوب میشه.  بعضی وقتا احساس میکنم از این ارتباط راضی نیستم و به خاطر این اختلافا عصبی ام و آرامشم واقعا از بین رفته . خیلی بینمون دعوا و بگومگو پیش میاد البته نه طولانی ولی توو همین مدت کوتاه چندین بار خواستم که این ارتباط تموم شه اما ایشون اصلا رضایت نداد و خودم هم خیلی برام سخت بود. از طرفی با اینکه خیلی بهم ابراز علاقه میکنه اما بعضی وقتا احساس میکنم منو برای پر کردن تنهایی و بیکاریش میخواد یا بخاطر جاه طلبیش میخواد منو بدست بیاره، چون زمانی که کاری داره یا پیش دوستاشه اصلا حتی ازم خبر نمیگیره حتی اگه یه هفته سفر باشه برای کار یا با دوستاش، روزی ده دقیقه هم به زور صحبت میکنیم. من اینا رو بی توجهی میدونم و احساس میکنم کلا وقتی درگیره فراموشم میکنه و من اولویت زندگیش نیستم در حالی که واسه من واقعا اینجوریه و خیلی از این بابت ناراحتم.هروقت هم اعتراض میکنم توجیه میاره و منو متهم میکنه به طلبکاربودن و پرتوقع بودن. فک میکنم بین حرف و رفتارش تناقض وجود داره. نمیدونم کدومو باور کنم. با توجه به اختلاف خانواده ها، اختلاف سنمون، اختلاف قومی و اینکه به احتمال خیلی زیاد خانواده ی من اصلا رضایت نمیدن ، خودمون هم که اینجوری مشکل داریم همش؛ من واقعا سردگم شدم. شاید هم چون هیچوقت اهل اینجور روابط نبودم با خودم نمیتونم کنار بیام و عذاب وجدان دارم. مطرح کردن با خانواده هم برام خیلی سخته چون از واکنش و نظر منفیشون خیلی میترسم. خودمم از طرفی دوسش دارم و جدایی ازش برام خیلی سخته از طرف دیگه نمیدونم چقد میتونم باورش کنم و روش حساب کنم. آیا انتظار من زیاده و حساس و سختگیرم؟  لطفا با نظراتتون راهنماییم کنین. پیشاپیش ممنون.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خوش آمدید

    درباره خود بیشتر بگویید. چند سال دارید؟

    قومیت خود شما چیست؟ چقدر با رسومات فرهنگی خانواده ایشون آشنایی دارید؟

    لطفا مقداری درباره اختلافات پیش آمده صحبت کنید. اینکه اختلافات در چه زمینه هایی بوده اند و چگونه درباره آنها با هم به توافق رسیده اید؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام . ممنون از لطفتون 

    من تازه وارد 25 سال شدم و فارس هستیم . تقریبا هیچی از رسومشون نمیدونم. ازش پرسیدم گفت ما رسم خاصی نداریم معمولی هستیم و نسبتا مذهبی. فقط گاهی مثلا میگه ما رسم نداریم عروسی برگزارکنیم. ما رسم نداریم مهریه بذاریم واسه دختر (حرفایی که اصلا درک نمیکنم) با اینکه خودش زیاد مذهبی به نظر نمیاد ولی حرفای عجیبی میزنه مثلا میگه: " اگه خواهرت در آینده جلو من حجاب نذاره من هیچوقت خونه تون نمیام؛دوست ندارم چشمم بیوفته به دختر بیحجاب، همونطور که دوست ندارم کسی چشمش بیوفته به زن من!" ( حالا خواهر من و خودم کلن حجاب داریم همیشه) بیشتر اختلافا از طرف اون راجع به طرز لباس پوشیدن من (مثلا میگه مانتو بلند و غیرچسبان باید بخری) یا آرایش کردن یا اینکه چرا فلان پسر در فضای مجازی برات پیغام نوشته یا چرا با فلان همکلاسی پسرت صحبت کردی یا چرا دوست منو به اسم کوچیک صدا زدی!! یا اینکه اصلا دوست نداره من حتی یک ساعت با دوستام برم بیرون یا واسه خودم باشم ( درظاهر ناراحتیش رو نشون نمیده ولی از رفتارش مشخصه) ...این مسائل از نظر من کوچیکه. ولی واقعا نگرانم میکنه خیلی حساسه رو این چیزا. اینا برای من مسائل مهمی نیستن و به حرفش گوش میدم اما وقتی ناراحت میشم که میبینم اون حاضر نیست بخاطر من بعضی رفتاراشو عوض کنه یا اینکه رو قولش نمی مونه یا اینکه بهم بی توجهی میکنه. راستش خیلی از من ایراد میگیره و انتقاد میکنه همین باعث شده اعتماد به نفسم واقعا کم شده؛ همش به خودم شک میکنم و احساس گناه میکنم در حالی که خودم خیلی مقیدم و همیشه حواسم به لباس پوشیدن و رفتارم هست، واسه همین این حرفا خیلی ناراحتم میکنه. در حالی که جز اون همه همیشه از من تعریف میکنن.
    یا میگه: " من دوست ندارم در آینده بیمار مرد به تو مراجعه کنه چون از زیبایی تو میترسم. بهتره از رشته ت انصراف بدی. من دوست ندارم توو محیط بیمارستان باشی با کلی همکار مرد! "
    اختلاف از طرف من بیشتر این بوده که چرا نسبت به من گاهی بی توجهه یا براش زیاد اهمیت ندارم (البته از شنیدن این حرفا خیلی عصبی میشه و میگه اینطور نیست تو توقعت زیاده، من نمیتونم 24 ساعت در خدمت تو باشم) در حالی که من چنین انتظاری نداشتم اما وقتی مثلا 7-8 روز میره سفر؛ علاوه بر اینکه خیلی کم تماس میگیره، حتی یک بار هم ابراز دلتنگی نمیکنه، بعدم یک تیکه سوغات نمیاره که بگه به یادم بوده این مدت!!! یا اینکه روز تولدم رو نمیدونه و فراموش میکنه حتی بعدش که میفهمه باز تبریک نمیگه و تازه طلبکار هم هست که چرا بهش نگفتم!! واقعا من توقعم زیاده ؟؟ این رفتارا از نظر من خیلی عجیبه و باور نکردنیه! از نظر من اینکه من بخوام این چیزا رو بهش بگم درست نیست. احساس خوبی ندارم از گفتنش. خودش باید به فکر باشه.  شاید ازم خسته شده چون زیاد باهاش مخالفت کردم و دعوا داشتیم گرچه نهایتا در اکثر مواقع من کوتاه اومدم و مطابق میل اون عمل کردم حتی عذرخواهی هم کردم. ولی هر بار بهش اعتراض کردم که چرا بی توجهی گفته تو همیشه طلبکاری هیچوقت راضی نمیشی . نمیدونم شاید بازم اشکال از من بوده ولی واقعا اونم اشتباهاتی داشته و رفتارای بدی ازش دیدم که باز من بخشیدمش و کوتاه اومدم. بنظرم شش ماه خیلی زوده برای اینکه یه آدم سرد یا بی حوصله بشه.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام و وقت بخیر!

    یکی از شرایط موفقیت ازدواج، تشابه دختر و پسر در زمینه های مختلف هست و این تشابه فایدش اینه که شما طرفت را بهتر می تونی بشناسی و بدونی در شرایط مختلف چه رفتاری یا احساس یا افکاری داره و در مقابل اون رفتارهای مناسبی از خودت نشو بدی!
    بنابراین شما باید بررسی کنی ببینی چقدر بین شما و طرف مقابلتون تشابه هست، و اگر تشابه ها به اندازه کافی بزرگ بود که بتونه تفاوت ها را پوشش بده میشه امیدوار به توافق شد!
    توجه داشته باشید که ازدواج یک نوع توافق هست و هر میزان تشابه بین دو نفر زیادتر باشه احتمال توافق هم بیشر میشه و متعاقب اون میزان موفقیت در ازدواج هم بیشتر میشه!
    البته شما به برخی از ویژگیهای شخصیتی خودتون در نوشته هاتون اشاره کردید، مثلاً براتون تاریخ تولد مهمه(که نشانۀ اینه که شما دوست داری همسرتون به یاد شما باشه و همسرتون شاید براش زیاد مهم نباشه)، و شما فردی احساسی هستید در صورتی که همسر شما شاید کار براش مهمتر باشه یعنی فردی منطقی باشه و ... بنابراین به نظرم شما باید خیلی بیشتر به این ویژگیها توجه داشته باشید و به سادگی از کنار اونا نگذرید!
    یکی از کارهایی که شما بطور عملی می تونید انجام بدید اینه که، از طرف مقابلتون دربارۀ مسائل مختلف نظرش را بخواهید و بررسی کنید که چقدر با اون توافق دارید و اگر توافق شما خیلی کم باشه، بر خلاف خواسته های احساسیتان، شاید لازم و واجب باشه که دربارۀ این ازدواج تجدید نظر اساسی داشته باشید!
     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام و ممنون از راهنماییتون . 

    تشابه در چه زمینه هایی ؟ میشه چند تا مثال بزنید لطفا ؟
    راستش من احساس میکنم اختلافات ما از شباهت هامون بیشتره. البته نمیدونم چقدر این اختلافات مهم هستن .ولی اختلاف باهم زیاد داریم. حتی اون هم نظرش همینه و بعضی وقتا که بحث میکنیم راجع به مسائل مختلف هر دو به این نتیجه میرسیم که باهم اختلاف نظر داریم. ولی میگیم ما همدیگه رو دوست داریم، باهم درستش میکنیم، این اختلافا اونقدر مهم نیستن که باعث جدایی ما بشن! 
    اتفاقا اونم آدم احساسیه اما من فک میکنم این رفتاراش از بی توجهیه . نمیدونم . 
    در مورد چه مسائلی ازش سوال بپرسم ؟ میتونین لطفا یه کم توضیح بدین ؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام و وقت بخیر

    به عنوان یک قاعده کلی، در هر زمینه ای شما و طرف مقابلتون باید تشابه یا هماهنگی داشته باشید تا در آینده دچار اختلاف نشید!
    شما باید قبل از اینکه وارد عقد بشوید باید این مسائل را برای خودتون کامل حل کرده باشید چون اگه با این اختلافات وارد روابط زناشویی بشوید آنگاه ممکن است دیگر دیر شده و ...
    ببینید شما می توانید دربارۀ مسائل زیر، سئوالهایی را طرح کنید و از طرف مقابلتون بپرسید!
    1. مسائل اجتماعی (حضور زن در اجتماع از لحاظ فیزیکی، روابط زن و مرد در خارج از خانه، روابط با مردان و زنان نامحرم، نوع شغل خانم و ...)
    2. مسائل معنوی (هدف از زندگی، نظر دربارۀ صاحب هستی، نظر دربارۀ پیشوایان دینی، هدف از ازدواج، و ...)
    3. مسائل اقتصادی (میزان درآمد، مسکن، هزینه های زندگی، میزان مجاز هزینه ها، میزان هزینه های خانوادگی و ...)
    4. مسائل سیاسی (مدیریت خانواده، شیوه مدیریت کشور، ... افراد سیاسی و دیدگاه های سیاسی و ...)
    5. مسائل فرهنگی (آداب رسوم، میزان اهمیت آنها، رفتار عروس در خانه مادر شوهر، رفتار با خواهر شوهر و ...)
    6. مسائل خانوادگی (آداب خانوادگی، مراسم ها و ...)
    8. ویژگیهای شخصیتی (علایق، تفریحات، سرگرمی ها، اصول زندگی طرف، و ...)

    و سئوالهای دیگر باید بپرسید تا اون فرد را بهتر بشناسید داشتن احساس خوب و مثبت به طرف مقابل بخشی از کار هست و تمام آن نیست! و داشتن احساس به تنهایی تضمین کننده ازدواج موفق نیست ...
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام و بسیار ممنونم از اینکه وقت گذاشتید . واقعا باید بیشتر فکر کنم اما چند تا سوال : 
    ببخشید آخه چه جوری میشه دو نفر از دو خانواده ی مختلف با فرهنگهای متفاوت در همه ی این زمینه ها نظرات شبیه بهم داشته باشند؟ مخصوصا ما که از دو شهر مختلف هستیم؛ ( گفتم من فارس هستم و اون کرد ) 
    پس با این تفاسیر منظور شما اینه که برای ازدواج باید خیلی منطقی فکر کرد و تصمیم گرفت. لازم نیست علاقه ای در بین باشه.  چون تضمین کننده ی موفقیت در ازدواج نیست!!!؟؟ مگر نه اینکه انسان در کنار کسی که دوستش داره احساس خوشبختی و آرامش میکنه؟ اگه خوشبختی این نیست پس چیه ؟ اگه بخوایم اینجوری به ازدواج نگاه کنیم زندگی خیلی سرد و بی روح نمیشه؟ وقتی عشق نباشه دو تا آدم فقط کنار هم زندگی خودشون رو میکنن بدون احساس به طرف مقابل ، ولی چونکه تفاهم و تشابه دارن تنشی هم در زندگیشون ایجاد نمیشه ... این یعنی ازدواج موفق؟! 
    سوال دیگه ی من اینه که حالا اگه در هر کدوم از این موارد توو زندگی مشترک اختلافی بوجود بیاد چی میشه ؟ یه کم بگومگو ، یه کم دعوا ، یه کم دلخوری... یه روز بعد هم فراموش میشه .غیر از اینه ؟ یا ممکنه اونقدر مهم بشه که همه چیز رو تحت الشعاع قرار بده ؟؟ من فکر میکنم دو نفر که واقعا همو دوست دارن با همه چیز کنار میان و زندگیشونو میسازن ... نمیدونم شاید من اشتباه میکنم ... 
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    سلام و وقت بخیر

    دربارۀ سئوالات شما باید بگم که چندتا نکته هست:
    من نگفتم باید زن و مرد برای خوشبختی دقیقاً عین هم باشند بلکه باید نظر همدیگر را بدون احساس اجبار و سرخوردگی قبول داشته باشند (آنها را بپذیرند هم در نظر و هم در عمل)؛ یعنی باهم هم آهنگ باشند و تفاوت های آنها قابل رفع باشه! چون اگه اینطوری نباشه در زندگی هر کسی کار خودش را میکنه و آهنگ خودش را میزنه؟!
    بگذارید یه مثالی بزنم وقتی که اهداف زندگی شما با طرف مقابلتون هم راستا نباشه، و ایشون به کارهای شما علاقه مند نباشه و به شما در کارهاتون کمک نکنه و شما دست کم بگیره چه احساسی به شما دست می ده؟ و یا شما ممکنه کسی باشید که رفت و آمد با برادر و خواهر براتون مهم باشه و طرف شما فردی باشه که رفت و آمد را دوست نداشته باشه به نظر شما پیامد این چی می تونه باشه؟
    من نگفتم که احساس و علاقه را نباید در نظر گرفت، بلکه من گفتم که علاقه مندی تمام ماجرا نیست بلکه منطق هم لازم است! عشق و علاقه ای که منطقی نباشه، چیزی جز خیال و توهم نیست! منطق باعث میشه رابطه پایدار و همیشگی بشه، و فقط برای روزهای خوش نباشه! مثلاً زمانی که یک نفر از دست دیگری ناراحت شد کل رابطه را از بین نبره!
    و گذشته از اینها خواسته یا ناخواسته بعد از ازدواج، شکل احساس افراد تغییر می کنه و منطق در کنار احساس قرار می گیره و افراد به راحتی نمی تونن گذشت داشته باشند و این یک واقعیت تجربه شده است! بنابرای نباید منطق را در زندگی و مخصوصاً ازدواج نادیده گرفت!
    دقت بکنید اگه دو نفر باهم اختلاف داشته باشند بعد از یک مدتی این اختلافات ممکنه عمیق تر بشه، یعنی به راحتی نتونن گذشت داشته باشند! 
    خوشبختی در احساس آرامش و رضایت هست اما چطوری میشه فرد از همسرش راضی باشه، آیا غیر از اینه که اونو درک بکنه، کمکش بکنه، واقعاً دوست داشته باشه، به اهدافش احترام بگذاره، به خواسته هاش توجه بکنه و ...
    زمانی که شما اهداف طرفت را قبول نداری چطور می تونی به اون کمک بکنی؟ شما زمانی که منطق و تفکرات طرف مقابلت را قبول نداری چطور می تونی به گفته هاش عمل بکنی؟ و ... 
    اگه تو زندگی اختلاف پیش بیاد مشکلی پیش نمی آد، البته به شرطی که اون دو نفر اهل منطق و گفتگو باشند و نظر همدیگر را قبول داشته باشند! می تونن حلش بکنن! اما زمانی که دربارۀ هر مسئله ای اختلاف داشته باشند اون وقت می دونید چی میشه؟ می دونید چه احساسی به اون دو نفر دست می ده؟ ما میگیم که قبل از اینکه کار به اینجا برسه، اون دو نفر همدیگر را خوب بشناسند بعد تصمیم گیری بر عهدۀ خودشون!
    ببینید من نمی خوام شما را از ازدواج با طرفتون منصرف کنم و یا حتی به اون تشویق بکنم! 
    حواستون باشه اگه شما تصمیم خودتون را گرفتید کسی نمی تونه جلوی شما را بگیره! چون زندگی خودتونه، آینده خودتونه و خودتون باید پاسخگو باشید و خوشی ها و ناخوشی های اون همه برای خودتون هست!
    و یادتون باشه که مشاور جای شما تصمیم نمی گیره و شما خودتون مسئول زندگی و آیندۀ خودتون هستین! مشاور سعی می کنه که آگاهی های لازم را به شما بده و شما را مطلع بکنه!
     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    عرض سلام و احترام . 

    حرفاتون کاملا درسته. من هنوز تصمیمی نگرفتم در مورد ازدواج وگرنه دیگه مشورت معنایی نداشت. خودم حتی خیلی وقتا به این مساله فکر میکنم که شاید آدم اشتباهی رو انتخاب کردم و من هم در زندگی ِ اون اشتباهی هستم. حتی به خودش هم این مساله رو گفتم اما زیر بار نمیره. میگه ما اختلافاتی داریم اما من دوستت دارم و نهایتا با هم کنار میایم. اما این مساله خیلی ذهنم رو درگیر کرده و واقعا دچار تردید و سردگمی شدم. چون زمانی که میبینمش یا باهاش حرف میزنم این حس از بین میره و اونقدر نظرم مثبت میشه که نمیتونم درست فکر کنم. گفتم چند بار هم خواستم این ارتباط رو تموم کنم اما دفعه ی آخر که خیلی مصمم بودم، تهدیدم کرد که اگه بخوام با این دلایل واهی ترکش کنم (البته از نظر من واهی نیست)؛ ازم انتقام میگیره حتی ممکنه پیام هامو برای پدرم بفرسته، چون حس میکرد بازیش دادم این مدت!!! گرچه بعدا گفت که اون تهدید نبوده و تقلا بوده برای برگردوندن من . اما راستش من واقعا دیگه میترسم. دوست ندارم اتفاق بدی بیوفته . از طرفی نمیدونم باز ممکنه توو زندگیم تا این حد به کسی علاقه مند بشم که بتونم حتی اشتباهات و کاستی هاشو ندیده بگیرم !؟ واسه همین تصمیم گرفتم با خانواده م مطرح کنم و همه چی رو به خدا بسپرم . نظر شما چیه ؟ صلاح رو چی میبینین ؟ بهتره خودم فکر کنم و تصمیم بگیرم یا با خانواده م در میون بذارم ؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    در ضمن من باز تشکر میکنم از اینکه وقت گذاشتین و حرفامو خوندین . ببخشید اگه متن طولانی و سوال زیاد بود . 
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •