تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




درخواست راهنمایی برای تغییررفتار زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:یاس بانو
آخرین ارسال:zohree
پاسخ ها 7

درخواست راهنمایی برای تغییررفتار

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    مدتیه مشکلات برمن غالب شدند و هیچ کسی نیست که کمکم کنه
    چندباری از مطالب خوب این سایت استفاده کردم اما نمیتونستم چه جوری  باید مشکل خودم رو مطرح کنم
    امیدوارم با راهنماییهای شما حالم بهتر بشه
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام عزيزم/خيلي از ادما تنهان به اين فكر كن كه بايد خيلي احساس قدرت كني و همچنين به گذر زمان كه باعث ارامش روانت ميشه/به خودت نيرو بده و براي سرپا نگه داشتن روح و جسمت هرتور كه ميخواي تلاش كن/سربلند باشي
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.

    دوست عزیز شما در مورد خودتون (بیوگرافی خود) و مشکلات خود بگید تا ما کمکتان کنیم.

    چند سالتونه؟ شغلتون چیه؟ و...

    چه مشکلاتی دارید؟

    افکار و احساسات شما چگونه هست؟ 

     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    من 25 سالمه، لیسانس دارم
    5ساله که ازدواج کردم، البته 4سال عقد کرده بودیم، والان یکساله که سر زندگی خودمون اومدیم
    من وهمسرم توی یه کانون فرهنگی-مذهبی آشنا شدیم، یه آشنایی خیلی رسمی ، وبعد از ازطریق خانواده اش خواستگاری کردند
    همسرم اون موقع دانشجو بود، سربازی هم نرفته بود و پاره وقت توی یه موسسه، تدریس کامپیوتر داشت، با درآمد خیلی ناچیز ، در کل اصلا شرایطش برای ازدواج مناسب نبود
    خانواده ام تصمیم رو به خودم واگذار کردند، از طرفی همسرم چون خانواده پرجمعیتی داشتند(2پسرو5 دختر) برادرم زیاد راضی نبود،و می گفت غیر از شرایط نامناسبی که داره، رابطه با اعضای این خانواده برای تو سخت میشه
    اما من باوجودی که خواستگاران زیادی داشتم،وتازه اون موقع 20سالم بود و برای ازدواج با شرایط بهتر وقت داشتم درگیر احساسات شدم و جواب مثبت دادم، البته همسرم ویژگی های مثبت اخلاقی ورفتاری زیادی داشت، وبخاطر همین اعتقاداتش نمیتونستم جواب منفی بدم
    بله گفتن من برابر شد با تحمل خیلی چیزا
    از روز بعد از عقدمون، مادر همسرم با طعنه و کنایه شروع به آزارم کرد، من در مقابل حرفهای اون یا سکوت می کردم یا فقط لبخند میزدم، اما بعد ازاینکه ازخونشون میومدم با یادآوری حرفاش تایک مدت رنج می کشیدم، چون هیچوقت این حرفارو توی خونمون نشنیده بودم، ورفتار مادرم با عرسمون همیشه حسنه بود
    اوایل به همسرم چیزی نمی گفتم اما بعدازمدتی که تحملم تموم شد بهش گفتم اما اون خیلی خونسرد می گفت تو حساسی، مادرم اخلاقش کلا این طوریه و منظور بدی نداره، وچیزی توی دلش نیست.
    بعد از 2 سال حرفهای مادرش کمتر شد ویا شاید من به این حرفا عادت کردم
    از طرفی چون همسرم فرزندآخره ، همه افراد خانواده اش  یک جور توقعات خاص خودشون رو از همسرم دارند
    مثلا همیشه اعتراض می کردند که تا ازدواج کردی به ما کمتر سر میزنی یا کم پیدا شدی و....
    وحتی خواهرزاده های همسرم هم ناراحت بودند که چرا دایی اونها(همسرم) مثل قبل نیست
    وجالب بود که همه رو از چشم من میدیدند
    با اینکه  ماهردو وقت چندانی نداشتیم( بخاطر درس وامتحان..) اما بازهم بیشتراوقات پیش خانواده همسرم یا خونه خواهر وبرادرانش بودیم ولی باز هم از عدم حضور ما یا وقت نگذاشتن ما برای اونا گله داشتند، حتی وقتی امتحان داشتم برای یک ساعت هم که بود به مادرش سر میزدم اما اون باز گلایه می کرد و وقتی می گفتم این مدت امتحان دارم، می گفت تو همیشه از این بامبول ها در میاری یا مدام از لباس پوشیدنم یا مدل مو، آرایش و...ایراد می گرفتند( البته حجاب من، از همه افراد خانواده شون بیشتره، و در عین حجاب سعی می کردم  لباسهام متنوع و به روز باشه) اما باز هم همیشه بهونه ای میاورد برای اینکه من رو جلو بقیه خرد کنه
    من از خیلی چیزا مثل خرید عقد، آینه شمعدان، مسافرت و.... چشم پوشی کردم ،
    حتی خانواده اش هدیه ای که به عروس موقع پاگشا می دهند، هم به من ندادند
    هرچند که پدرهمسرم از نظر مالی وضعیت بدی نداره و میدونستم که این چیزا براشون مشکلی ایجاد نمی کنه
    همه اینها به کنار، خوشبختانه من یه جوری تربیت شده ام که این چیزای مادی اهمیت زیادی برام نداره
    اما چیزی که مهم بود این بود که خانواده اش گذشت وقناعت من رو می دیدند اما همیشه جلو من ازهمسرم تعریف وتمجید می کردند و حتی جلو غریبه ها مادرهمسرم طوری رفتار می کرد که انگار من خودم رو به زور وارد زندگیشون کردم و یه دختر بی کس و کار بودم( در صورتی که خواهر وبرادران من همه تحصیلات عالیه دارند وپدرم یکی از افراد خوشنام شهرمون حساب میشه)، همیشه از اینکه خودش همسر اون یکی پسرش رو انتخاب کرده تعریف می کرد، و می گفت که این پسرش(یعنی همسرمن) آدم قالتاقی بوده که خودش انتخاب کرده، و در هر زمینه ای از اون عروسش جلو من تعریف و تمجیدمی کرد( با اینکه اون عروسش، همیشه در مقابل همه حاضرجوابی می کنه وبا چرب زبانی وسیاست باهاشون رفتار می کنه)
    من توی 4سال زندگی با بیکاری همسرم، سربازی رفتنش، بی پولی، رفتار بد مادرش و ....ساختم،و چون قبول داشتم که خودم انتخاب کردم، گله ای نداشتم اما
    مشکل اصلی من اینه که با وجودی که همیشه در مقابل کارهای خانواده همسرم صبر و گذشت کردم، و با کمبودها و سختی های زندگی با همسرم کنار اومدم  وحتی خانواده ام هم کوچکترین حرف وبی احترامی به همسرم وخانواده اش نکردند،همسرم طوری وانمود می کنه که هیچ مشکلی از جانب خانواده اش وجود نداشته و حتی گاهی به زبون آورده که من خودم مشکل دارم و نباید مثل ماست باشم
    همه اینا باعث شده که این احساس درمن قوت بگیره که همیشه اشتباه کردم و حتی برای ازدواجم هم دچار اشتباه شدم
    نجابت واحترام زیاد من در مقابل اونا باعث شد که هم خانواده همسرم وهم خودهمسرم تصور کنند که من لایق این جور زندگی کردن هستم و باید همیشه همه چیز رو تحمل کنم
    احساس عجز و درماندگی می کنم
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    هیچ کس منو راهنمایی نمی کنه؟
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    واسه مشاورین پیغام بذارید تا به مشکلتون رسیدگی کنن باید پیگیرباشی تابه جواب برسی
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    zohree آواتار ها
    سلام  یاسی جان  یه مورد اینکه من فکر میکنم این خصلت بیشتر مردها باشه که دوست دارن اگه ما شکایت و  گله ای از خونوادشون داریم خودمون مستقیما  بهشون نشون بدیم  واونها رو یعنی همسرمونو واسطه نکنیم  دوم اینکه به نظر من همیشه همین جوریه وقتی آدم ازدواج میکنه و وارد یک خانواده جدید میشه  خودش با رفتار خودش تعیین میکنه که  اونها چجوری باهاش رفتار کنن بنابراین باید خیلی مواظب رفتارش باشه به عبارتی باید گربه رو دم حجله بکشه   البته این به این معنی نیست که شمشیرو از رو ببنده یعنی اینکه نباید بهشون اجازه سو استفاده بی احترامی و ... رو بده

    به نظر من تو باید رفتارتو با همسرت و خونوادش یه خورده تغییر بدی  اول با محبت  و مهربونی  و ... همسرتو به خودت نزدیک کن و بعد رفتارهای  اشتباه خونواده شو با ملایمت و خیلی منطقی باهاش مطرح کن و اونو بیار طرف خودت  بعد با همدیگه رفتارهای اشتباه خونوادشو بهشون بگید

    البته این کار بسیار سختیه باید خیلی تلاش کنی  
    پاسخ با نقل و قول

موضوعات مشابه

  1. مانع موفقیت من مادرم، لطفا راهنمایی بفرمایید
    توسط nazanin67 در انجمن طرح مشکلات فردی(روانشناسی فردی)
    پاسخ: 10
    آخرين نوشته: 2014_07_30, 23:13
  2. رازهایی که باید به همسر آینده خود بگویید
    توسط anahid در انجمن مقالات آموزشی روانشناختی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2014_03_15, 00:21
  3. چه حرف هایی به همسرتان نگویید!؟
    توسط soheyla در انجمن ویژه متاهلین
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2013_06_30, 16:12
  4. تغییر رنگ رهایی جون
    توسط م.حدادی در انجمن بحث و مناظره
    پاسخ: 10
    آخرين نوشته: 2013_05_18, 10:31
  5. راهنمایی برای تغییررشته
    توسط bahar.null در انجمن مشاوره تحصیلی
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013_04_04, 15:39

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •