تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




اختلاف با همسر زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:parsa89
آخرین ارسال:سارا5588
پاسخ ها 28

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اختلاف با همسر

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستای عزیز من خیلی تنهام زندگی زناشویی خیلی بدی هم دارم میخوام ازتون کمک بگیرم ایا توو این سایت کسی هست که کممکم کنه تا مشکلمو بگم؟ http://hamyaryiran.irhttp://www.hamyaryiran.ir/images/smilies/mili/06.gif
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست عزیز.خوش اومدین

    بفرمایید مشکلتون رو مطرح کنید تا مورد بررسی قرار بگیره
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام مریم جوون هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام آقا پارسا

    شما میتونید مشکلتون رو مطرح کنید، هر زمان که مشاوران محترم بیان مشکل شما رو میخونن و جواب میدن. شما هم میتونید سر بزنید و از جوابها مطلع بشید.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    من 25 سالمه...... همسرم 30 ساله ..... 5 ساله ازدواج کردیم و یه پسر سه ساله داریم ....

    5 سال پیش به صورت اینترنتی با پسری اشنا شدم و در ظرف دو ماه بعد با هم ازدواج کردیم ... من در مشهد ساکن بودم و همسرم در تهران ...... پدرم فوت شده .... و وضعیت مالی خوبی  در خونواده خودم نداشتم ... تا این اقا رو دیدم یا بهتره بگم تا شرایط مالی این اقا رو دیدم به این ازدواج تن دادم با اینکه از هیچ لحاظ دیگه نمیتونستم سرمو بلند کنم و بگم این اقا همسن منه و دیگه اینکه ممن همیشه در رویاهام همسرم فردی خوش هیکل و قد بلند بود اما شوهرم 10 سانتی از من حتی کوتاهتره از لحاظ تیپ و قیافه اصلاااااا در سطح هم نیستیم ......همه اینها بماند ....بعد از پا گذاشتن به زندگی این اقا شش ماهه اول رو تمام خواب بودن ... روزی 16 تا قرص اعصاب میخوردن . روزی یه پاکت سیگار میکشیدن ... قرار شد ما در سوییت 50 متری خونه مامانش زندگی کینم .. در همون جا من کم کم روی همسرم کار کردم قرصهاش رو ترک دادم .... سیگارش رو همچینین .... شوهر من نه کار داشت نه خونه نه سربازی هیچیییییییی....... اما پدرش یکی از پولدار ترین ادمهای تهرانه ..... که البته دو تا همسر داره و خونواده دومش رو بیشتر از خونواده اول میخواد بهتره بگم که خونواده اول رو به حال خودشون گذاشته ...همسر من در دوران جوانی هم بارها شکست خورده از لحاظ کاری ..... بعد از ازدواج هم چندین کار پدرش براش راه انداخت اما شکست پشت شکست ...... همیشه محتاجه به خونوادش به پدرش ......اصلا عرضه پول در اوردن نداره .... هر روز هم کلی منت و سر کوفت به من میزنه که توو هیچی نداشتی من توورو ادم کردم من توزو از اشغال دونی اوردم تو بهشت و از این حرفها در حالی که تنها ملاک من برای ازدواج با این مرد ثروت بود اما وقتی وارد زندگیش شدم همه ارزوهام بر باد رفت از هیچی توی اون زندگی خبری نبود ....حالا هم از لحاظ اخلاقی به هیچ عنوان وجه مشترکی نداریم شوهرم به شدتتتتتتتتتت شکاکه داییم در حال کنترل کردنه منه ...... و با این اوصاف من اصلاااااا امیدی به اینده ندارم ......اصلا پناه نیست تکیه گاه نیست به شددددت ترسو و بچه ننه اس ... برای اینده پسرم خیلی نگرانم ..... همون شش ماهه اول که این شرایطو دیدم میخواستم جدا شم اما خانوادم قبول نکردن خیلی اذیتم کردن وقتی پسرم دو ساله شد دوباره طلاق میخواستم اما بازم نشد ....الان نننمیدونم چی کار کنم واقعا زندیگیم به بنبست رسیده ......
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    من اقا نیستم کاربریم نام پسرم هست ..........من خانوومم
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    اینها رو هم اضافه کنم

    ازدواج ما سنتی بود ....اونها اومدن خواستگاری و ما قبول کردیم ....چون من پدر نداشتم دایی من رفت تحقیق ... اما چه تخقیقی؟ تا شرایط مالی پدر همسرم رو دید بدوون هیچگونه تحقیقی  منو سپردن دست اونا ... و یک جهزیه خیلی مختصر هم پدر همسرم داد  چوون ما واقعا هیچی نداشتیم ... مادر من هم مشکل روانی داره ... من واقعا تنهام دو خواهر دارم که اونها از من کوچیکترن ...... همسرم خیلی زبون بدی داره با حرفاش همرو ازار میده به شدت خاله زنکه .....فضوله ..... بی ادبه شکاکهههه ......حتی من بعد ازدواج درس خوندم کنکور قبول شدم و وارد دانشگاه شدم اما به طور اتفاقی ناخواسته باردار شدم و همسرم اجازه نداد بقیه درسمو بخونم از همون اول هم مخالف بود به خاطر اینکه یه خورده خوش چهره هستم اصلا  اجازه هیچ کاری بهم نمیده ...نمیتونم تنهایی برم بیرون ... دوستام باید تمام از فیلتر اون بگذرن ... ناخن بلند نداشته باشم .. حتی مانتو خریدنم رو باید با اون انجام بدم که چه مانتوویی خوبه رو اون تشخیص میده ......واقعا خسته و افسرده ام ....گاهی از دیدن همسرم حالم به هم میخوره هیچچچ وجه مشترکی با هم نداریم ....از تمام علایقم گدشتم به خاطر اینکه احساس میکردم ابا پوول خوشبخت میشم در صورتی که نه پول بود و نه خوشبختی
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    عزیزم انتخاب اشتباه شما و پول همسرتون باعث شده که شما اهداف و معیارهای خودتون رو برای ازدواج در نظر نگیرید و چشم بسته تن به این ازدواج بدین؛اما الان نمیشه به گذشته برگشت وباید بهتون کمک کنیم تا بتونید با شرایط و مشکلات موجود سازگار بشید.ممنون میشم سوالات زیر رو کامل پاسخ بدین تا مشکلتون رو بتونیم برطرف کنیم

    همسرتون برای چی قرص اعصاب میخوردن؟چه قرصی بود؟

    الان اعتیادشون ترک شده؟

    رابطه ی شما با خانواده ی همسرتون چطوره؟تا به حال با اونها مشکلاتتون رو مطرح نکردین؟

    از چه موقع نسبت به شما شک پیدا کرد؟قبلش چه اتفاقی افتاد که ایشون دیدش نسبت به شما عوض شده؟

    زمان قبل ازدواج هم این مشکلات در رابطه ی شما دیده میشد؟
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    با تشکر از توجهتون

    سوال اول ... اسم قرصا یادم نیستن اما به دلیل اینکه توو خونواده با پدر و مادرش همش در حال دعوا بودن اونها بردنش روانپزشک

    سوال دوم ...من در صحبتام نگفتم اعتیاد داره ... گفتم سیگار میکشید ..... نه هنوز سیگارو ترک نکرده با اینکه میدونه خیلی من بدم میاد اما بیرون از خونه سیگار میکشه

    سوال سوم ....رابطه خاصی باهاشون ندارم در حد یه سلام و احوالپرسی و بیان خونمون و برن ... اصلا صمیمی نیستیم حرف خاصی هم با هم نمیزنیم ......یک بار باهاشون صحبت کردم اما پشت پسرشون بودن و گفتن هرچی خودش بخواد

    سوال چهارم .... هیچ اتفاق خاصی نیافتاد ....... کلا از همون اول ازدواج بدبین بود به همه شک داشت
     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    خیلی خوشحالم که حداقل یه نفر پیدا شد که باهاش بتونم درد دل کنم .....چون من خیلی تنهام و حتی مادرم اصلااااا به هیچ وجه منو درک نمیکنه ......مشکل روانی داره ..... همش سرش توی موبایله و شاید باورتون نشه همش دنباله اینه که کدوم اهنگ جدید اومده که بره گوشیشو پره اهنگ کنه از یه مادر این رفتارا بعیده .......همش در حال غر زدنه .....من خیلی احساس تنهایی میکنم چون نه مادر دارم نه پدر نه هیچکسو ......به خدا الان چشام پره اشک شده فقط دوس دارم زار زار گریه کنم
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •