تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




دیگه نمیتونم همسرمو درک کنم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:hediyeh
آخرین ارسال:fati66
پاسخ ها 11

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

دیگه نمیتونم همسرمو درک کنم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام و خسته نباشید
    من 23 سالمه و همسرم 29 سالشه. دقیقا یک سال پیش عقد کردیم و قراره یک سال دیکم تو عقد بمونیم. میخوام یکم از شرایط ام تو این یک سال بگم:
    تو گیر و دار جلسه های خواستگاری خوانواده همسرم متوجه شدند که مادر همسرم دچار بیماری سرطان شده. از همون ابتدا برنامه های ازدواج مون با استرس همراه بود ! هر طور بود یک نامزدی گرفتیم و ما به عقد هم دراومدیم. به همسرم قول دادم که کنارش هستم و بهش قول دادم همه چی درست میشه. روزهایی که همیشه ارزو شو داشتم پر از شادی و خوشی باشه پر از شور و عشقاصلا برام رقم نخورد. همسرم همیشه استرس حال مادرشو داشت. حتی زمانی که با هم بودیم! با خودم گفتم این شرایط میتونست برای منم پیش بیادنباید روش فشار بیارم هیچ حرفی نزدم و تو همه شرایط سخت بیماری مادرش کنارشون بودم. همه جوره درکش کرئم. وقتی از نظر احساسی احساس کمبود میکردم خودمو سرکوب کردم. چیزی نگفتم. با همه شرایط هشت ماه گذشت تا اینکه مادر همسرم فوت کرد! و همه چی بد تر شد. همسرم خیلی گوشه گیر و عصبی شده بود و ناامید از ادامه زندگی. تلاشم و دوبرابر کردم تا ارومش کنم خیلی سخت تر از ماه های پیش برام گذشت چون من هنوز خوب خوب نمیشناختمش نمیدونستم چطور ارومش کنم ولی تنهاش نذاشتم! با خودم گفتم زمان حلال مشلاته بازم ایستادگی کردم!
    اما دیگه خسته شدم حس میکنم دیگه نمیتونم درکش کنم هر روز یک مشکل جدید تو خونوادش خودشو نشون میده اگه قبلا هر شب یک نیم ساعت همو میدیدیم چند وقته که به علت اینکه پدرش و خواهرش خونه تنهان حتی حاضر نیست به دیدنم بیاد! ازم میخواد درکش کنم میگه اونا بهش نیاز دارن!! (خوب منم بهش نیاز دارم) حس میکنم نمیتونم  شاد کنارش زندگی کنم! وقتی میبینم روزهای خوب زندگیم این جوری داره میگذره نا امید میشم از اینده. کمکم کنید که چه جوری خودمو کنترل کنم هیچ نیرویی برای درک همسرم برام نمونده.........
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    بانو آواتار ها
    سلام 
    خوش اومدید 
    به نظرم الان همسرتون نیاز دارن تنها باشن و با غم از دست دادن مادرشون کنار بیان 
    توی تمام این مدت آیا از خواسته ها نیاز ها و احساساتتون به همسرتون چیزی گفتید ؟ 
    صبر کنید مشاورها میان بهتون کمک میکنن حتما ؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    تشکر
    اره بارها باهش صحبت کردم بهش گفتم که بیشتر از این ها بهش نیاز دارم. ولی صحبت هام فقط یکی دو روز یادش میمونه بعد رفتاراش میشه مثل قبل.......... 
    منتظر کمک مشاورها هستم.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    دوست عزیزاز دلایل خسته شدنتون زیاد شدن دوره ی عقده
    و دلیل دیگش اینه که شما بخاطر این مسایل همسرتون نتونستید همدیگرو بشناسید و همش غمخوار بودید
    بهتره توی این وهله شما فقط بهشون سربزنید و ادامه بدید
    همیشه حالشو همینطور که پیش رفته بپرسید شما برید ببینیدشون
    بذارید احساس کنه که کنارشید
    ولی کاری نکنید که براش مادر بشید
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.

    دوست عزیز نامزد شما در یک دوره از ماتم زدگی قرار دارند که باید این مرحله را طی کنند و به زندگی عادی خود برگردند . شما هم بهتر هست کمی خود را کنترل کنید و از تصمیمات زود هنگام دوری کنید و به جای آن با نامزدتان بیشتر رابطه برقرار کنید و به ایشان مهر و محبت کنید و دلداری به ایشان بدهید و شما به خانه آنها بروید و سعی کنید به بهانه های مختلف ایشان را به مکانهای تفریحی ببرید و با ایشان به گفتگویی شادانه بپردازید و مهر و محبت خود را در ایشان بیشتر کنید.

    صبور باشید و با همین رفتار ایشان که یکی دو روز به یاد شما هستند و با شما هستند استفاده بهینه کنید و در همین مواقع مهر و محبت عاشقانه خود را به ایشان بیشتر کنید تا زودتر از این حالت ماتم زدگی خارج بشوند.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    ممنون از راهنمایی های خوب تون. 
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام من یجورایی برعکس این مشکل شما رو دارم.من دقیقا بعد از اینکه شیرینی خوردیم و درست قبل عقدمون مادرمو از دست دادم.حتی نموند که عقدمو ببینه الان یکساله.هنوز نتونستم باهاش کنار بیام و همه چیز زندگیمو تحت تاثیر قرار داده.منم یه خواهر دارم که تو خونس و اصلا نمیتونم تنهاش بزارم.چون بابام تا غروب سرکاره.منم از دوران نامزدی چیزی نفهمیدم.تا میخوام برم جایی باید نگران خواهرم باشم .اصلا بهم خوش نمیگذره بعضی وقتا احساس گناه میکنم.چون درحق شوهرم بدمیکنم .این روزا دیگه برنمیگرده.ولی نمیتونم تغییری بدم تو زندگیم.باورتون نمیشه شوهرم حتی نمیاد اینجا چون خواهرم اوایل اخ میکرد از اتاقش در نمیومد.اونم گفت نیام بهتره.اگه مادرم بود هیچکدوم ازین مشکلات نبود.شوهرتونو دزک کنین.واقعا سخته.شوهر من خیلی درکم میکنه اصلا اعتراض نمیکنه.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    fati66 عزیزم. از خدا میخوام بهت صبر بده. خیلی سخته میدونم دوست خوبم....
    باشه همه سعی مو واسه درک بهتر همسرم به کار میکیرم.مرسی که بهم کمک کردی
     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    خواهش میکنم hediye جان خدا ایشالا کمکت کنه.فکر نکن فقط مشکل توه.میبینی که منم دقیقا مشکل تورو دارم منتها برعکسش.اگه شوهرت ببینه که درکش میکنی تلاششو بیشتر میکنه تا از اون اوضاع نجات پیدا کنه
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.

    دوست عزیز (FATI66)  من شما را درک میکنم و میدانم از دست دادن بهترین دوست و صمیمی ترین یار ما فرزندان مادرمان هست . این نشانه قدرت بالای درک شما هست که خواهرتان را تنها نمیگذارید و از درک کردن نامزدتان بی نهایت سپاس گذاری کنید.

    شما میتوانید با خواهرتان صحبت کنید و با ایشان مهر و محبت بیشتری بکنید تا بتوانید ایشان را در مواقعی که نامزدتان به خانه شما میآیند رفتار بهتری داشته باشند.

    همچنین میتوانید ایشان را به خانه اقوام بفرستین تا در مواقعی که شما با نامزدتان بیرون میروید دیگر نگران ایشان نباشید یا یکی از دوستان صمیمی ایشان را به خانه دعوت کنید . البته دوستی که قابل اعتماد باشد.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •