تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




اشنایی اینترنتی قبل ازازدواج واثبات بدقولیهای پسروادامه رابطه زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:rose92
آخرین ارسال:nafas966
پاسخ ها 12

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اشنایی اینترنتی قبل ازازدواج واثبات بدقولیهای پسروادامه رابطه

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    باعرض سلام
    من حدودیک ونیم سال پیش بااقایی ازطریق سایت همسریابی اشناشدم البته خدمتتون عرض کنم که فقط به خاطرکنجکاوی عضو سایت شده بودم ودراوایل به پیامهای این اقاجواب نمیدادم ولی ایشون به من ایمیل زدندوخودشون رومعرفی کردندوبعدازپنج ماه ارتباط ازطریق ایمیل باتوجه به اینکه گفته بودم کجاکلاس میرم ایشون رودیدم ولی حرفی نزدم همون روزایشون گفتندکه خانوادم میخواندباخانواده شماحرف بزنندولی اون شب مسافرت رفتندبعدازحدودپانزده روزبرگشتندومادرشون بامادرم تماس گرفتندوگفتندکه پسرم دخترشمارومیخواداگه اجازه بدیدبرای اشنایی خدمت برسیم ولی نیومدندهرروزیه بهانه میاوردندچندین بارهم گفتم که اگه تکلیفم رومشخص نکنیدباهاتون قطع رابطه میکنم ولی باتوجه به اینکه پیام دادندوبازم رابطمون روادامه دادیم  خوداقاپسرهم اومدندباباباحرف زدندوشرایطشون روگفتندویه بارهم ببامامان حرف زدندحتی یه بارمادرشون بهم زنگ زدوگفت دخترم عجله نکن مامیایم حالاهم که میگم تکلیفم رومشخص کن میگه تاخونه نخرم نمیتونم خواستگاری بیام یه روزمیگه خانوادم مشکلی ندارندامادن من بگم میام یه روزمیگه خانوادم نمیان من مشکلی ندارم  این اواخرهم نه مدام اصرارمیکردکه بهش دست بدم ولی من قبول نمیکردم یااینکه به گفته خودش به خانوادش گفته من حامله ام ،این اواخرهم خیلی سردترشده طوریکه نه زنگ میزنه نه اس میده اونروزی پیام دادلطفابامن تماس بگیریدبعدپانزده دقیقه من تماس گرفتم دیدم گوشیش خاموشه ولی دیگه زنگ نزدم هرچندنیم ساعت بعدروشن بود
    این روهم خدمتتون عرض کنم درعرض این یکی ونیم سال تقریباده بارهم دیگررودیدیم که سه چهاربارهم به بستنی رفتیم بقیه روازدوردیدیم یه بارباهاش دست دادم همین راستی تایادم نرفته هرجامیره میگه این نشون کرده منه ولی باتوجه به کارهاش میبینم اصلاتمایلی به خواستگاری اومدن نداره چون وقتی حرفی ازخواستگاری پیش میادبهانه گیرییهاش شروع میشه
    من 25سالمه ایشون30سالشونه من کارشناسی ارشدایشون فوق دیپلم من فرزنداول خانواده سنتی ایشون پسربزرگ ولی فرزنددوم خانواده هستند
    به نظرتون بهترین راهکارچیه؟
    چون اوایل باهاش زیادکل کل کردم میترسم دق دلی اون روزهاروسرم خالی کنه چون خودش گفته بودحتی شده ازباب دوستی واردمیشم وضربم روواردمیکنم بدکینه ای هستندوحتماانتقام میگیرند
    [img]/images/smilies/mili/24.gif[/img][font]میگویند نوشته ها از گفته ها معتبر ترند ...[/font][font]دوازده هزار نامه ی دعوت نوشتند،

    ولی با بیش از سی هزار نیزه و شمشیر به استقبال رفتند !

    آقای من ، راز بی نشانی بودن ات را اکنون میفهمم ؛[/font]
    [font]کاش نامه هایی که [/font][font]تمبر صداقت[/font][font] نداشتند هیچگاه به نشانی نمی رسیدند ...[/font][img]/images/smilies/mili/24.gif[/img]
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    ببینید شما باید ابتدا ترس رو از خودتون دور کنید. اگر ایشون متوجه بشن که شما از اینکه ایشون برن به پدرتون درباره اسمسها حرفی بزنند میترسید، خب از این به عنوان یک ابزار تهدیدی استفاده می کنند. پس، هم این ترس رو از خود دور کنید و هم به ایشون منتقل کنید که از این چیزها نمی ترسید.

    نکته بعدی اینکه ازدواج کردن رسوماتی داره. مگه ایشون با خانواده تون صحبت نکردند؟

    خب، بهترین کار اینه که یکی از اعضای خانواده یا خود شما با خانواده ایشون تماس بگیرید و بهشون بگید که اگر قصدتون ازدواج هست، لطفا رسما اقدام کنید؛ در غیراینصورت، دخترمون هیچ تعهدی نداره و بعدا جای گلگی نخواهد بود.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    ازاسمسهانمیترسم ازاینکه به خواستگاری رسمی نیومدندبااینکه باخانواده صحبت کردندولی به خواستگاری رسمی نیومدندواب پاکی رو رودستم ریختندبعدیک ونیم سال بهم گفتندبروبه زندگیت برس به این راحتی زیرهمه حرفهایی که زده بودندزدند کسی که میگفت من دختربازنیستم خودم خواهردارم بااحساساتت بازی نمیکنم ولی براحتی رفت
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    محسن عزیزی آواتار ها
    متاسفانه سرگذشت شما با بسیاری افراد دیگر هم شباهت داره. همچین پسرانی در جامعه هستند، و حتی پسرانی با شرایط بسیار بدتر از این. فکر می کنید تمام پسرانی که خواهر دارند، نسبت به روابطشون متعهدند؟

    بازهم جای شکرش باقیه که کارتون به جاهای باریکتر کشیده نشده و سطح ارتباطتتون از همین حدود فراتر نرفته، که اگر رفته بود، ممکن بود یک عمر حسرت رو برای شما به دنبال بیاره

    بنا به دلایل یا بهانه های مختلف، کسی که در رابطه تعهدی نداده و احساس تعهدی هم نمیکنه، میتونه به راحتی رابطه رو قطع کنه، بدون اینکه براش پیامد ظاهری خاصی در پی داشته باشه. برای همینه که اصرار ما بر اینه که هرگونه اقدامی باید در چارچوب رسومات فرهنگی جامعه صورت بپذیره. سعی میکنم شرایط شما رو درک کنم. واقعیت هم اینه که یک سال از جوانی یک دختر، واقعا ممکنه فرصتهای مناسبی رو از او بگیره. دخترها هم معمولا با ورود به رابطه، قصدشون ازدواج هست، اما پسرها لزوما اینطور نیستند. هم قصد برخیشون جز این هست و هم قصد عده ای که ازداج هست ممکنه به مرور زمان دستخوش تغییراتی بشه. فقط میشه گفت که آنچه از این رابطه برای شما باقی میمونه، میتونه حسرت باشه یا کسب تجربه. اگر من جای شما باشم، گزینه دوم رو انتخاب میکنم و از این تجربه برای آینده بهره ای خواهم برد.

    سعی کنید رفتن ایشون رو بپذیرید و رهاش کنید. خوشحال باشید که با یک فردِ به قول خودتون کینه ای و غیرمسئول زیریک سقف نرفتید  زودتر او رو شناختید.

    اگر نسبت به ایشون خشمی در وجود شما باقیست، بهتره راه مناسبی برای ابراز یا مدیریتش بیابید. مثلا نوشتن میتونه به شما کمک کنه. پس از پذیرش رفتن ایشون و مدیریت صحیح خشمی که نسبت به ایشون دارید، میتونیم راهکارهای فراموش کردن رو(در صورت تمایل شما) بهتون معرفی کنیم.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    متاسفانه دم ازمردونگی میزدوقتی بهش گفتم بدقول برخوردگفتش من بدقول نیستم شرایط باعث شده درکم کن همش میخواست حرف خودش باشه اخرین روزقراربودهمدیگرروببینیم یه هفته قبل بهم گفته بودمیخوام کارم روتعطیل کنم بیاهمدیگرروببینیم ولی من اون روززنگ نزدم تاببینم زنگ میزنه یانه اخرهای شب بهم زنگ زدفکرکنم هفت هفت ونیم بودبرای من اخرشبه بهش گفتم نیابااینکه بیرون بودم گفتش اخرشب میام ببینمت یعنی ساعت ده یایازده شب گفتم دم درخونه نیامن نمیتونم بیام اون روزبودکه گفتم من بیخیال دیدنت شدم دیگه برام عادی شده قول بدی بدقولی برات عادی شده بهش برخورد همون شب ازم برنامه خواست گفتم چندباربهت دادم دیگه بسه هی نگواین اینوگفت اون اونوگفت ببین خودت چی میخوای اونوقت برنامه بریز
    گفتش مگه من دهن بینم گفتم منظورم این نبودیعنی هی به فکرراضی کردن این واون نباش گفتش اصلامن پدرومادرندارم بروبه زندگیت برس خداهیچ کس وبیکس نکنه
    فرداش پیام دادم نگرانتم خواستی یه خبری ازحالت بهم بده نخواستی لج کن خبرنده پیامی ندادمن هم پیگیرنشدم که منظورش اون روزجدایی بودیاچی
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    محسن عزیزی آواتار ها
    خیلی خوب بود اگر همه به هر چیزی که می گفتیم، عمل هم می کردیم...

    دم از مردونگی زدن راحته، ولی مردونگی کجا و دم از مردونگی زدن کجا...

    آنچه شما رو الان اذیت میکنه، تردیده. تردید بین اینکه آیا ایشون هنوز هم شما رو دوست داره و قراره برگرده، یا اینکه باید همه چیز رو به دست فراموشی بسپارید؛ چون ظاهرا آخرین تعامل شما با هم نیمه تمام باقی مونده. باید به گونه ای تمومش کنید تا تکلیفتون رو روشن کنید.

    اولین کاری که لازمه انجام بدید، اراده و سپس تصمیم گیری هست. تصمیم برای فراموشی یا برای انتظار. اینو بدونید که یه پسر وقتی یه دختر رو برای ازدواج بخواد، این دست و اون دست نمیکنه. با تمام وجود و قوا سعی میکنه کاری کنه که به دستش بیاره. آیا این کارها رو کرد؟ حالا میتونید یکی از دو گزینه(انتظار یا فراموشی) رو انتخاب کنید؟

    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    به نظرتون من ازکجامیتونم بفهمم که تودلش چی میگذره
    یعنی واقعامن روبرای ازدواج میخوادیافعلامیخوادباهام حرف بزنه هرچندهمش دعوامیکنیم وگل نمیگیم که گل بشنویم
    چون بعدش بازم بهم پیام دادولی میخوام حرف دلشوبدونم نمیخوام دودل باشم همش به این فکرکنم که منومیخوادمیادنمیادوووووو
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    محسن عزیزی آواتار ها
    راهش رو تو همین تاپیک بیان کردم. از آنجا که گفتید اقدام اولیه ای از طرف خانواده اشون انجام شده بود، میتونید از طریق خانواده تماسی با خانواده ایشون برقرار کنید. خانواده اتون بگن که ممکنه برای دخترمون خواستگار بیاد، خواستیم بدونیم تکلیف شما چی شد؟

    پاسخشون همه چیز رو روشن میکنه.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    دوست عزیز.نظر من این هست که بزرگتر شما یعنی مادر یا پدر با یکی از خانواده ایشون صحبت کنند و بگن واقعیت این امر چیست که ایشون نظرشون عوض شده.مطمغن باشید راستشو خواهند گفت به بزرگتراتون البته خیلی اروم و ملایم. و بگن خانوادتون شما هم فرزند دارید یعتی به انها پس دختر مارو از این تردید در بیارید.انسانها موجودات پیچیده ای هستند.شاید ایشون مورد جدی دارند که در سرنوشت شما تاثیر میذاره و بهمین دلیل نمیان جلو.شما بیش از این پا فشاری نکنید .موفق باشید
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    اصلاپافشاری نمیکنم ولی بعضی وقتهاازمن برنامه میخوان ومیگن توبگوچیکارکنم چطوری کارهاموجلوببرم خیلی دیرشده وازاین حرفهاراستش خودم هم موندم که چیکارکنم چی بهش بگم 
    راستش دودل شدم نمیدونم اصلاکارخوبیه که بهشون فکرکنم یانه؟
    این که خانواده من باخانواده ایشون تماس بگیرندامکان نداره چون معتقدندخانواده پسربایداقدام کنندچون قراربودواسه خواهرم خواستگاربیادخانواده پسرزنگ زدندواجازه خواستندمامان قرارشدبا باباصحبت کنندوبعداجازه خواستگاری وساعتش روبه خانواده پسراطلاع دهندحتی زنگ نزنندساعت روبه اونااطلاع بدندگفتندخانواده پسربایستی پیگیرماجرابشندنه اینکه مازنگ بزنیم
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •