تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




من نمیدونم چیکار کنم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:medad
آخرین ارسال:aram
پاسخ ها 16

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

من نمیدونم چیکار کنم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام من دختری هستم 24 ساله  توی زندگیم مشکلات زیادی داشتم ولی میدونم مقصر خودم بودم؛داستانم اینجوری شروع شد 6-7ساله بودم رفتم از مغازه چیزی بخرم آقایی کناره موتورش ایستاده بود به من گفت میای بهم کمک کنی منم بچه بودم البته الانم خیلی ساده ام تا حرفی بهم میزنن زود روم تاثیر میذاره خلاصه اون مرد به من تجاوز کرد من فقط اون موقع فهمیدم باید یجوری از دستش در برم این موضوع رو از ترسم به کسی نگفتم تا بزرگ شدم.تو سن 16 سالگی دوستام عوض شدن دوستم اهل دوست پسرو این حرفا بود منم زود تاثیر گرفتم رفتیم باهم بیرون من با پسری آشنا شدم چند ماهی از دوستیمون نگذشته بود شوهره دختر داییم بهم نزدیک شد منم قضیه ی دوست پسرمو بهش گفتم این آقام نامردی نکردو از این قضیه سو استفاده کردو به بهانه های مختلف بهم نزدیک شد تا یه روز اونم بهم تجاوز کرد من تنها چیزی که به ذهنم رسید به دوست پسرم گفتم چه اتفاقی برام افتاد من به دوستم اعتماد کردمو بعد کلی اتفاقات که تاثیرای خیلی بدی رو من گذاشت از طریق خانوادم انداختنش زندانو از زندگیم رفت بیرون ولی من هنوز با پسره دوست بودم دوسش داشتم ولی اون بخاطر اتفاقی که برای من افتاده بود حاضر نبود با من ازدواج کنه خلاصه من یه روز رفته بودم سر کار مادرم اونجا بود که همسرم در 1نگاه عاشق میشه منم برای خلاصی از گذشتم تازدواج کردم ولی بعضی اوقات پشیمون بودم که چرا اون شوهرم نشده فردای عقدم دوست پسرم زنگ زد ولی من دیگه همه چیز برام تموم شده بود تا یه مشکل کوچیک پیش میومد به شوهرم میگفتم طلاق میخوام در این کنارم به من یه تلنگوری خورد که این چه غلطی بود من کردم حالا شوهرم نسبت به من خیلی سرد شده میگه سست شدم میخوام بمیرم یا تصادف کنم دیگه زنده نباشم الان واقعا دیگه کم اوردم خودم مقصرم حالا نمی دونم چیکار کنم تا همه چی درست بشه؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام عزیزم

    متاسف شدم بخاطر گذشتتون

    شما چند مدته ازدواج کردین؟
    همسرتون از گذشتتون خبر دارن؟
    به همسرتون علاقه دارین؟
    رابطتون با همسرتون چطوریه؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    با سلام مجدد,ما تقریبا 3 سالی هست ازدواج کردیم شوهرم اوایل رو من حساس بود ولی الان نه.فقط بهش خیلی کم توضیح دادم شوهره دختر داییم برام مزاحمت درست کرده.اوایل نه علاقه نداشتم به خودشم گفتم که من با عقلم دارم ازدواج می کنم ولی الان بهش علاقه دارم احساس می کنم دلم برای مردا زیادی میسوزه شوهرم قبل ازدواج بهم گفت که 25میلیون پول دارم خونه ی بابامم هست ولی ما اونجا نمیریم ما با هم 11 سال اختلاف سنی داریم من توی خونه ی پدریم بهم فشار میومد از قضیه ی شوهر دختر داییم همه سو استفاده میکردن حتی داییام من بیشتر دنبال این بودم ازدواج کنم برم شاید این نهضی از من بره .دوستم داشت خیلی سر این ازدواج تلاش کرد منم خیلی تلاش کردم بهم بزنم ولی دلم براش سوخت تا چند وقت پیش با خودم در مورد دوست پسرم حرف میزدم ولی به محض یادآوری گذشتم من بهم میریختم با شوهرم الکی بحث میکردم ولی دیگه از دلم انداختمش بیرون ما 2 سال مستاجر بودیم تا اینکه گرونیا زیاد شد تصمیم گرفتیم بریم خونه ی باباش خانوادش پیرن یکمم بیخیالن ولی خواهر شوهرم انصافا خیلی دل داریم میده طرف منه خلاصه الان خونه ی پدرشیم ولی من وسایلمو جمع کردم چون اونا وسایلشونو نبردن پایین منم به شوهرم گفتم میخوام مستقل باشم ولی گاهی طرفداریمو نمیکنه الان که با مامانشیناییم اگه چیزی ناراحتم کنه بهش بگم کاری نمیکنه که من ناراحت نباشم بدتر لجمو در میاره منم تا کم میارم میگم طلاق بگیریم الان میگه دیگه سست شدم دوست دارم بمیرم هفته ی پیش مستاجرشون شیشه کشیده بود خونرو آتیش زد میخواست بیاد تو خونه ی ما منو مادر شوهرم خیلی ترسیدیم ولی دریغ از یکم دل داری آرامش دادن انگار نه انگار یارو قصد جونمونو کرده بود فقط میگن یارو از اونجا پاشه واقعا نمی دونم چیکار کنم تا حرفیم میزنم میگه تو نمیفهمی تو عقل نداری الان بهش میگم برم شکایت کنم میگه هر کاری میخوای بکن نمی دونم چرا حمایتم نمیکنه دیگه دارم کم میارم واقعا نمی دونم چیکار کنم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    عزیزم اشتباهی که در ازدواج داشتین و عدم علاقه شما نسبت به همسرتون باعث میشه که اصلا تمایلی برای ادامه ی زندگی نداشته باشین و فقط به دنبال راهی برای مستقل شدن و طلاق باشید
    سوال بنده رو پاسخ ندادین.شما به ایشون و زندگیتون علاقمند هستین؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    اوایل برام جالب بود ولی اون انتظاری که من از ازدواج داشتم بر اورده نشد فکر میکردم شوهرم خیلی دوستم داره ولی نمیتونه ابراز کنه علاقه به وجود اومده دوست ندارم از دستش بدم پسر خوبیه ولی خیلی از زندگیه فعلیم راضی نیستم میخوام بهم توجه کنه براش مهم باشم میخوام رفتارشو عوض کنه حتی منم باید عوض بشم مشکل از من بود که اونم اینطوری شد نمیخواهم کم بیارم زود عصبانی بشم میخوام زندگیم درست بشه فقط نمیدونم چیکار کنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    خب عزیزم فکر نمیکنید در این بی تفاوتی همسرتون شماهم مقصر بودین!!!
    بنابر فرمایشات خودتون همسرشما از اول بی تفاوت نبوده و قاعدتا رفتار شما در به وجود اومدن این حس بسیار موثر بوده.پس اگر بخواین همسرتون تغییر کنه باید ابتدا تغییر رو از خودتون شروع کنید.
    رفتارتون با همسرتون وقتی به منزل میان چطوریه؟
    از لحاظ عاطفی و جنسی نیازهای همسرتون رو برطرف میکنید؟
    به علایق،اعتقادات،ارزش های همسرتون احترام میذارید؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    متاسفانه شوهرم این متن هارو خوانده  نمی دونم چطوری ولی خوانده و الان به شدت ناراحته با منم دیگه حرف نمیزنه بهم گفت توافقی بریم جدا بشیم اجازه نمیده براش توضیح بدم من واقعا دوستش دارم نمی خواستم اینطوری بشه من نمیتونم ازش جدا بشم برام مثل مرگه اومدم زندگیمو درست کنم چی شد من بهش خیلی بد کردم کاش از اول همه چیزو بهش میگفتم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    الان تقریبا 3 ماهی هست از این موضوع میگذره خدارو شکر کارمون به طلاق نکشید شوهرم تقریبا 1ماه باهام صحبت نکرد الان خیلی اوضاع بهتره ولی من کم آوردم خیلی سعی میکنه تحقیرم کنه مخصوصا تو خانوادش با همکارای زنش احساس صمیمیت میکنه من خیلی ناراحت میشم یه چند هفته است پیامکهاشو سریع پاک میکنه منم خیلی ناراحت شدم بهش گفتم میخوای انتقام بگیری؟گفت من هیچ وقت کارایی که تو کردی رو فراموش نمیکنم با صدتا زنم باشم آروم نمیگیرم هرکاریم دلم بخواد میکنم به تو که نباید جواب پس بدم،منم خیلی ناراحت شدم بهش گفتم اگه منو از روی ترحم نگه داشتی تمومش کنیم بهتره،درسته من خیلی اشتباه کردم خیلی ازیتش کردم ولی این رسم انسانیت نیست من همه جوره بهش گفتم حاضرم خودو بهش ثابت کنم من بهش خیانت جنسی نکردم  من فکرم داغونه الان هی پیش خودم میگم نکنه مثل باباش بره یه زنه دیگه بگیره نکنه منم مثل اون مادراش بدبخت بشم،بهم گفت برو پیش روانشناس همه چیزو بهش بگو بد اونا بگن حق با کیه،واقعا الان دیگه مغزم کار نمیکنه شوهرم اهل زن بازی نیست فقط خیلی پای این سایتای بد میشینه از اولشم این طوری بود من احساس میکنم نیازاشو با اونا برطرف میکنه یعنی منم هر کاری بکنم بازم با اونا خودشو راضی میکه منم از اول مخالف بودم ولی وقتی دیدم اینطوری راحت تره دیگه کاری نداشتم،الان مشکل اصلیم اینکه واقعا احساس حقارت میکنم پیش خودم میگم وقتی دوستم نداره برای چی من باهاش بمونم ولی دلم نمیخواد تموم بشه میخوام مشکلمون حل بشه،شوهرم میگه ما تا آخر عمرمون سر اینکه من بهش میگم هرکس حد خودشو بدونه مشکل داریم همیشم من مقصر نبودم اونم با بی محلیاش با تحقیر کردناش و اینه مادرمو دشمنش میدونه همیشه ناراحت میکنه،من باید چیکار کنم چطوری رفتار کنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    خوب اون احساس ميكنه كه تو دروغ بهش گفتي. و از تجاوزات گذشته دوست پسري داشتي كه ميگي عاشقش بودي.
    خوب اگه تا حالا مردي رو ديدي كه بخواد با دختري كه عاشق كس ديگه ايه و دلش جاي ديگش ازدواج كنه به ما هم بگو.
    اين از سرزنش شما.
    اما مثل يه انسان پشيمون ميري توبه ميكني كه اين خودتو و خداي خودت ميدوني. و با يه نامه به شوهرت باهاش حرف ميزني. اگه همه چيزتو همه ميدونن البته يعني خواهرشوهر و ديگران هم ميدونن وگرنه صحبت ميكني.
    ميري ميگي كه واقعا اشتباه كردم و اينكه به شما نگفتم هم اشتباه بود و ميذاري اون درباره شما تصميم بگيره.
    چند نكته رو نبايد فراموش كني
    اول اينكه شما اونو تحقير كرديد با اين كارتون
    دوم اينكه اون براي اين كار شما و التيام زخمهاش قصد داره انتقام بگيره و با يه زن ديگه باشه نه به خاطر اينكه دوستش داره به خاطر اينكه گل خورده و يكي عقبه و ميخواد جبران كنه و يك يك بشه حداقل. البته بايد بهش حق بدي چون همه انسان ها اينقدر بزرگوار نيستند كه بتونن گل خورده رو فراموش كنن و به راحتي بزارن يه نفر از اون ضعيف تر برنده بشه پورياي ولي بودن فقط تو كشتي نيست اينجا هم پورياي ولي ميخواد ولي به چه بزرگي و تنومدي ايه. چون مسائل عاطفي خيلي خيلي حساس تره.
    نميخواد بهش پيشنهاد بدي برو يه زن ديگه بگير يا صيغه كن بلكه با رفتارات سعي در جبران داشته باش و صبر داشته باش خدا با صابرين نه يك ماه دو ماه پنج سال ده سال. زود خسته نشو. صبر داشته باش.
    به جونش نق نزن
    با نداريش بساز
    ازش هيچ توقعي تا اطلاع ثانوي نداشته باش
    اهل خدا شو. برو مسجد دعا كن با رفتن به جمع هاي مذهبي روحيه اعتماد به نفستو بالا ببر به ديگران كمك كن شايد تو مسجد يه خيريه پيدا كردي نميگم پولي ولي ميتوني حتما كمك هاي ديگه بكني  ولي نه اينقدر غرق كمك به ديگران بشي كه از وظايف همسريت جدا بيفتي.
    غذاي خوب
    آرايش به موقع
    لباس خوب
    بوي خوب
    خونه تمييز
    رفتار درست
    سنگين بودن تو جمع نامحرما و موقع بيرون رفتن
    خلاصه يه خانوم تمام عيار شو
    مسلما كم كم دلش نسبت بهت جذب ميشه و ميبخشت و دوستت خواهد داشت
    درد دل کردن معجزه میکندhttp://hamyaryiran.ir/images/smilies/mili/24.gif[align=justify]بعد از اینهمه عمر گرفتن از خدا هنوز نمیدونستم چرا میگن برای هر دردی باید چند نفر دعا کنند . با خودم فکر میکردم اگر قرار بود دعایی مستجاب بشه با همون یک بار و با همون یک نفر اجابت میشه . ولی ایمان پیدا کردم که اگر دیگران برای ما دعا کنند و ما برای دیگران بهتر نتیجه میده. نمیدونم شاید این از ساده اندیشی باشه و یا هرچیز دیگه ای که اسمش رو میگذارید. من این تاپيكا رو در شرایط روحی بحرانی و بسیار بدی باز کردم . دلم میخواست یک جورایی حرف بزنم آخه زیاد اهل حرف زدن نیستم. با اینکه تموم دلتنگیهام رو نگفتم ولی ميدونم دعای دوستان باعث ميشه که مشکلاتی که برام ردیف شدن  وروز و شبم را تلخ کردن و از طرفی من را از مسیر واقعی و اصلی ام یعنی فکر کردن به دیگران نه به خود ناخودآگاه منحرف کردن رومثل آب خوردن و معجزه وار حل كنن و به آرامشی برسم که ماحصلش هم آرامش وجدان و روحه .
    الهی به حق بزرگواریت دل تمام بندگانت را از بند غم رها کن وبه آنان سبکبالی عطا بفرما. تا به پاس این سبکبالی بتوانند به سویت پر گشایند و لایق بندگیت گردند. این بنده حقیر را هم از دعاهای بندگان خوبت بی نصیب نگردان و مثل همیشه باران لطف و مهربانیت را از ما دریغ مدار. آمین
    http://hamyaryiran.ir/images/smilies/mili/24.gif[/align]
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    خوب مسلما الکی که بخشیده نشدم توبه کردم با خدا فقط روزگارمو میگذرونم سرمو با کارای دیگه گرم میکنم من همه چیزو به خانوادش توضیح دادم توی اون 1ماه هم براش توی نامه کل زندگیمو گفتم و اینکه از کارایی که کردم پشیمونم تمام سعی ام رو میکنم تا لیاقت بخششو داشته باشم ولی واقعا نمی دونم چطوری رفتار کنم وقتی ناراحتم چطوری ناراحتیمو پنهان کنم  چطوری به چیزی که اذیتم میکنه فکر نکنم،من آدمیم که بدون حمایت نمی تونم کاری بکنم تنها چیزی که آرومم میکنه حمایتشه،واقعا نمیدونم چه هدفی تو زندگیم دارم از زندگی چی میخوام،من آدمه جلفی نیستم فکر میکنم مردم بخاطر محبتی که میکنم بهم توجه مکنن وگرنه کاری نمیکنم که تو چشم باشم تمام سعی ام رو میکنم که محیط خونه آروم باشه،درسته من بهش دروغ گفتم خیانت کردم  حق کاملا با اونه ولی من میگم اگه منو بخشیده و میخواد باهم باشیم با بی محلیاش خوردم نکنه من هیچ مرده دیگه ای تو زندگیم نبوده از بی محبتی به گذشتم فکر میکردم قضیه ی دوست پسرمم بهش گفته بودم،چطوری بفهمم هنوز براش مهمم هنوز دوست داره با من باشه؟،من دوست ندارم گوشیشو یا کیفشو چک کنم ولی وقتی هیچی بهم نمیگه سرک میکشم تا خیالم راحت بشه از روز اولم بهم هیچی نمیگفت چی داره چیکار میکنه  این کارارو میکنه که من احساس پوچی میکنم میگم من چه نقشی تو زندگیش دارم؟واقعا نقش یه زن چیه؟

     

     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •