تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




درهم برهم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:پرتقال
آخرین ارسال:پرتقال
پاسخ ها 8

درهم برهم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    تقریبا 2ساله که ازدواج کردم، تفاوت های فکری و سلیقه ای زیادی با همسرم دارم، یک ماه از ازدواجمان می گذشت که پس انداز و سرمایه کار همسرم توسط یک دوست نابود شد در واقع کلاهبرداری بزرگی را انجام داد. با وجود مشکلات مالی سعی می کردم خیلی به همسرم فشار نیارم. به اصرار خانواده همسرم و علارغم میلم ما اولین سالگرد ازدواجمان را در منزل پدر همسرم بودیم یعنی به منزل آنها نقل مکان کردیم، تا به الان خیلی تلاش کردم مشکلات زندگی را به طریقی حل کنم ولی دیگر هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسه، همسرم بیشتر اوقات انتقاد پذیر نیست، با وجودی که تقریبا کرایه نمیدیم ولی وضع زندگی سخت تر و سخت تر می شه احساس می کنم هر چی از توقعاتم کم می کنم همسرم از رفتارم سو استفاده می کنه به طوری گه با کوچکترین درخواست من برای خرید فلان چیز مخالفت می کنه، دیگه تحمل ندارم باور کنید روزهایی رو پشت سر گذاشتم که اصلا حاضر نیستم به ان روزها برگردم.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.

    دوست عزیز شما و همسرتان چند ساله هستین؟

    شغل همسرتان و خودتان چیه؟

    ارتباطتان با شوهرتان چگونه هست؟( در همه موارد )

    چه رفتارهای شوهرتان شما را ناراحت میکند؟

    از چی بیشتر ناراحت شدید ؟ از زندگی کردن با خانواده همسر ؟ یا از مشکلات مالی ؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    با سلام
    خیلی ممنون که برای من وقت می گذارید.
    من 28 سالمه و همسرم 4سال از من بزرگتره.
    همسرم شغلش آزاده و من تقریبا از اوایل ازدواجمان بیکار شدم.
    همانطور که گفتم ما با هم اختلافهایی داریم ولی تا الان سعی کردم کمرنگتر بشن،  همسرم و خانواده اش یه جورایی خشکه مقدسن ولی من یه اعتقاد معمولی دارم بیشتر مواقع مشکلات این طوری داشتیم ولی الان خیلی کمتر شده.
    همسرم خواهر نداره و خیلی از وقت ها با خودم فکر می کنم همین موضوع باعث می شه شناخت خوبی روی نیازهای خانم ها نداشته باشه و خواسته های من رو با مادرش مقایسه می کنه البته من اینطوری فکر می کنم.
    اولین روزهای ما توی خانه پدر شوهرم خیلی سخت بود ولی الان تقریبا هم من با این شرایط کنار اومدم و هم آنها شرایط ما رو پذیرفتن ولی متاسفانه گذشته و اینکه چرا همسرم نباید به خواسته های من توجه کنه و به خاطر تنهایی پدر و مادرش (و بیشتر مادرش) قبول کنه که با آنها زندگی کنیم، منو آزار می ده، هر وقت سعی کردم مسائله رو با توضیح حل کنم و شاید یه جورایی تایید همسرم رو جلب کنم متاسفانه در برابر من جبهه گرفته، و این در خصوص خیلی از مشکلات ما صادقه چون همسرم با دو کلمه اول صحبت های من از کوره در میره و من احساس می کنم هیچ وقت حرفم رو قبول نمی کنه، خیلی سعی کردم درد دلهامو جور دیگه ای باهاش مطرح کنم ولی نتیجه ای ندیدم به طوری که منم حرفاشو پذیرا نیستم و این اصلا ارادی نیست.
    توی این روزها مشکلات مالی خیلی بیشتر بهم فشار میاره، مگه من چقدر صبر دارم، توی زندگی ما اول چک و بدهی های همسرمه و بعد خواسته ها و نیازهای زندگی ما، باورتون نمیشه ولی دیگه هیچ چیز این زندگی برام قشنگ نیست، هیچی توی زندگی به اندازه بی پولی من رو اذیت نمی کنه.
    من خیلی تنوع طلبم توی همه زمینه ها و این رو  چندین بار به روش های مختلف برای همسرم توضیح دادم ولی الان توی شرایطی هستیم که احساس می کنم هیچ تفریحی نداریم (آخرین مسافرتی که رفتیم آنقدر با رفتار و گفتارش به من یادآوری کرد که مشکلات مالی داریم که ازش خواستم دیگه مسافرت نریم) دیگه هیچ چیز من رو خوشحال نمیکنه گاهی به جدایی فکر می کنم ولی دلم نمی خواد بعدا از  اینکه زود میدان رو خالی کردم و زود تصمیم گرفتم پشیمون بشم، اون اوایل که تازه به خونه پدر همسرم اومده بودیم آنقدر شرایطم بد بود که تصمیم جدی برای جدایی گرفتم ولی بعد صحبت های مادرم پشیمونم کرد که جدایی اولین و بهترین راه نیست، به حرفهای مادرم گوش دادمو سعی کردم با رفتارم از کردارش پشیمون کنم و خودم رو یکبار دیگه بهش ثابت کنم  ولی الان احساسی رو دارم که هرچی من صبوری می کنم همسرم سواستفاده می کنه.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.

    دوست عزیز زندگی و ازدواج امری هست که ما باید در اون به تفاهمی زیادی برسیم و تعارض ها دوری کنیم.

    از جمله این تفاهم ها :

    1- تفاهم فرهنگی
    2- مذهبی
    3- اجتماعی
    4- سیاسی
    5- اقتصادی
    و....

    خوب شما هم باید در این زمینه ها با همسرتون کنار بیاید و با ایشان هماهنگ باشید و شرایط زندگی را با صبر و گذشت با هم حل کنید . نه اینکه در مقابل هم جبهه بگیرید و فکر کنید با اینجور برخورد (جبهه گرفتن) مشکلات زودتر حل میشوند.

    زندگی یعنی باهم بودن و برای هم بودن.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    قصد توهین ندارم ولی انسانها در موقعیت ها خودشان را نشان می دهند و می توانند نظر بدن.
    صحبت های شما متین ولی صبر هم اندازه ای داره، من یه آدم معمولیم حضرت نوح که نیستم.
    جوابتونو اگه صبح خونده بودم، می پذیرفتم ولی الان با پدر همسرم حرف زدم خودش سر حرف رو باز کرد، از دست پسرش می نالید، گریه اش گرفت الان در حال انفجارم ...............................

    اگــــــــــــــــــر درد داری ؛
    تحمــــــــــل کــــــــن !
    روی هــــــــم کــــــه تلنبـــــــار شـــــــد ،
    دیگــــــــر نمیفهمـــــــی کـــــــــدام درد از کجــــــــــاست ؟!
    کـــــــم کـــــــم خـــــــودش
    بــــــــی حــــــــــس می شـــــــــود ... !!!
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز
    شما و همسرتون چطور با هم آشنا شدید؟
    تحصیلاتتون چیه؟
    روابط جنسیتون چطوره؟
    ابراز علاقه شما و همسرتون چطوره؟
    قبل از ورشکستگی همسرتون روابطتتون چطور بود؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام
    شاید خنده دار باشه ولی من و همسرم توسط آقایی که سرمایه همسرم رو برد با هم آشنا شدیم, این آقا دوست مشترک ما بودند.
    من لیسانس هستم و همسرم فوق دیپلم.
    توی روابط احساسی با هم مشکل نداریم.
    همسر من بیشتر ابراز علاقه می کنه ولی من کمتر، خیلی احساسم رو بیان نمی کنم ولی با رفتارم خیلی بیشتر نشان می دم.
     ماه اول ازدواجمان بود که سرمایه همسرم رفت ولی تا قبل اینکه به خانه پدر همسرم نقل مکان کنیم این مشکلات اینقدر جدی نبود. درکل اوایل ازدواج هر زوجی اختلافاتی وجود داره، ما هم مشکل جدی نداشتیم.
    توی این روزها به گذشته خیلی فکر می کنم به اینکه مشکل از کجاست، چرا هست، به نظر خودم تفاوتهای سلیقه ای یا نمیدونم اسمش رو چی بزارم بین ما حاکمه، همسرم نگاه سنتی به زندگی داره ولی من خیلی معتقد نیستم بهش، خیلی از مواقع هم اینطور نیست احساسم اینکه تحت تفکرات خانوادش قرار داره، من حتی سر سوزن به عقاید .... انها معتقد نیستم، همسرم نقطه روشنفکرانه خانوادشه، ولی از وقتی به خانوادش نزدیکتر شده  عقایدش هم به انها نزدیکتر شده.
    الان توی نقطه ای ایستادم که نمی دونم چه کار کنم، تجربه ثابت کرده صحبت درباره مشکلات اوضاع زندگی مشترکمان رو خراب تر می کنه، نمی تونم با مادرم خیلی صحبت کنم، می ترسم تصویر بدی رو  از همسرم ایجاد کنم، گاهی به مراجعه به مشاوره فکر می کنم ولی نمیدونم می تونم بهشون اعتماد کنم اصلا مفید خواهند بود.
    آنقدر حرفام توی دلم تلمبار شده که آخر می ترسم منفجر بشم، بی دلیل گریم می گیره، تنهایی همه وجودم رو گرفته.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    مشاور عزیز
    موج آبی
    چرررررررررررررررررررررررر ررررررررا جوابی نمی دید، دلم خوش بود که لااقل کسی به حرفام گوش می ده و ممکن حرفی بزنه که مشکلم رو حل بکنه ، .
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •