تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




کمک فوری قبل از ازدواج زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:mosaffer
آخرین ارسال:حسینی
پاسخ ها 19

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کمک فوری قبل از ازدواج

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    پسری هستم 24 ساله که سه سال پیش افسردگی و اضطراب شدید گرفتم و بدون دکتر رفتن و دارو خوردن با ورزش و تغییر عادتها و... الان خیلی بهتر شدم.مشکلم اینه که از بچگی میخواستم با دختر عموم ازدواج کنم ولی الان که این مشکل برام پیش اومده نمیدونم چیکار کنم.من یکسال دانشگاهم طول میکشه و بعد هم باید برم خدمت.میخواستم تا جایی که امکان داره (تا خوب شدنم)این موضوع رو به تاخییر بندازم ولی با توجه به شرایط اگه بیشتر صبر میکردم طرفم رو از دست میدادم!(همین الانم خیلی دیر شده).یک ماه پیش خانوادم با عموم بحث ازدواج رو مطرح کردند و عموم رضایت داد وگفت دختر و پسر باید بشینند وصحبت کنند.وقراره تا چند روز اینده ما بریم برا صحبت کردن.حالا یکی از خواسته های اونا این خواهد بود که من از شهرستان باید برم و برای همیشه تهران زندگی کنم.ومن با مشکلی که دارم الان حتی یک روز رو هم نمیتونم دور از شهر و خانوادم باشم.حتی برای رفتن و صحبت کردن هم الان استرس شدیدی گرفتم.و از طرفی با حالی که دارم تموم کردن دانشگاه و رفتن به خدمتم هم جای سوال داره که میتونم یا نه.خلاصه الان نمیتونم تصمیم بگیرم.از طرفی ایدال ترین گزینه برای من به نظر اطرافیان و خودم هم همین گزینه هست و اگه رفتن به تهران رو قبول نکنم این وصلت به هم میخوره.با توجه به وقت کمی که دارم خواهشا کمک کنید.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    موج آبی آواتار ها
    عموتون سلام
    دلیل افسردگی و اضطرابتون چی بود؟
    آیا نمیشه با خانواده دختر عموتون صحبت کنید؟
    الان که تابستونه چرا نمی تونید حتی یک روز ازشون دور باشید
    بیشتر و واضح تر صحبت کنیدتا بهتر بشه راهنمایی کرد
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    متشکر از توجه شما
    دلیلش این بود که خانواده عموم از نظر تحصیلات و اقتصادی سطح خیلی بالایی دارند و من بدون هیچ پشتوانه ای از طرف پدرم وقتی کنکور رشته خوبی قبول نشدم فکر کردم دیگه به من جواب نخواهند داد و از بچگی زیر فشار بودم که ممکنه به خواستم نرسم!
    یکی از مهم ترین دلایلی که فکر میکنم جواب دادن اینه که فکر میکنندمن از همه نظرسالم هستم که اگه بگم مشکل دارم فکر نکنم قبول کنم.
    من سه ساله اصلا مسافرت نرفتم.صحبت کردن ازدواج برای افراد عادی هم استرس میاره من که همینجوری هم استرسم بالا هست.چون حالم خوب نیست نمیتونم سر ساعت مشخصی غذا بخورم حالا تصور کنید بریم خونشون من میخوام چه جوری سر سفره بشینم؟!!
    الان مشکلم اینه که نمیدونم اگه خوب بودم یا خوب بشم میتونم برا همیشه اونجا زندگی کنم یا نه؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    این یه فرصتیه که دارم ونمیخوام ازدستش بدم ولی از طرفی هم نمیخوام اون طرف رو بدبخت کنم.واقعا از فکر کردن به نتیجه نمیرسم.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    ببینید شما از الان دارید نسخه ی خودتونو میپیچید که
    انقدر ناامید نباشید
    بعد از سالها به خواستتون دارید میرسید فقط چند قدم مونده
    کمی اراده داشته باشید
    برای ساعات باقی مانده برنامه ریزی کنید و از خدا کمک بخواید مطمئن باشید اگر با شما مشکل داشتن نمی پذیرفتن
    شما خودتونو برای روبرو شدن با ایشون و خانوادشون آماده کنید
    نه برای زندگی در محلی که تعیین میشه بعدها خواست خودتون ارجحیت خواهد داشت
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    خوب ببینید اونا از من خواهند خواست که بهشون جواب بدم که حاضرم برم تهران یا نه من چی جواب بدم؟
    من تک پسر هستم و پدر مادرم هم به من خیلی وابسته اند.الان نه کار دارم نه خونه نه ماشین ولی اگه قبول کنم برم اونجا عموم همه جوره حمایتم میکنه ولی اگه به خوام شهر خودم بمونم هیچ امادگی برای ازدواج ندارم.و با شرایط الان نمیتونم قول بدم که میام تهران و این میتونه نه تو کارشون بندازه.
    کلا اگه به من باشه الان نمیتونم ازدواج کنم.ولی اونو از دست میدم.
    (شرمنده زیاد سوال کردم و وقتتون رو میگیرم)
    ؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    موج آبی آواتار ها
    بگید اول باید با دخترعموتون حرف بزنید و شرایطی دارید و مسایلی هست که باید با خودشون درمیون بذارید
    و توجه داشته باشید حرف و قولی رو بزنید که بتونید عمل کنید
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    لطفا بیشتر راهنمایی کنید
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    با سلام
    می تونید به چند سؤال جواب بدید؟
    1- ملاک هایی که برای ازدواج مناسب میدونید و دختر عموتون دارن چیه؟
    2- منظورتون از وابستگی خانوادتون به شما چیه؟ آیا شما هم به اونها وابسته هستین؟
    3- آیا خانواده عمو هم به دخترشون وابسته هستن( به خاطر شرط تهران رفتن) یا دخترشون به اونها وابسته است؟
    4- آیا برای رفع اضطرابتون، درمان خاصی رو در پیش گرفتین؟
    5- اگر به هر دلیلی (مشکل اضطرابتون، عدم قبولی شروط خانواده عروس و..) این وصلت سر نگیره، چه برنامه ای برای آیندتون دارید؟
    6-  فکر می کنید تا چه حد، مسائل اقتصادی در انتخاب دختر عموتون تأثیر گذاشته؟
    [size=x-large]نکته قابل تأمل: یکی از نشانه های آمادگی برای ازدواج، احساس نیاز به استقلال و رهایی از وابستگی است.
    [/size]
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    با سلام
    ملاک های ازدواجم اینه که من از بچگی دوستش دارم و تا این 24 سال خانواده هامون هم باهم مشکلی نداشتن.
    چون فاصله بین دو شهر حدودا 1100 کیلومتر میشه در بهترین حالت رفت و امد سالی دو بار بیشتر نمیشه رفت.عموم خودش از شهرستان رفته و تهران ازدواج کرده وبعد از 45 سال سن زورشو برای اومدن بی اینطرف زده و نیومده.یعنی زن عموم خواسته تهران بمونه.الانم دخترشون کلی فشار به خودش اورده که دانشگاه تهران قبول شه.وپدرش هم بهش قول داده که اگه پزشکی قبول شه مطبش هم امادس.(امسال کنکور داد منتظر نتیجه)ولی من احساس میکنم خودش اگه من امکانات زندگی رو داشته باشم میتونه دور از پدر مادرش بمونه.ولی باتوجه به شرایط اونا زندگی کردن تو شهرستان یه سنگ زور براشونه.
    مسایل اقتصادی در انتخاب من هیچ تاثییری نداشته فقط باعث شده که من برای نزدیک کردن خودم به وضع اونا زیر فشار برم هر چند الان دارم میفهمم که اونا ازمن همچین انتظاری ندارن ولی همیشه ارزو میکردم که ای کاش هم سطح تر بودن.
    اگه این وصلت سر نگیره من تا زمانی که خوب نشدم ازدواج نمیکنم و برنامه ای ندارم تا الان هم به هیچ کس دیگه ای فکر نکردم.
    من از این میترسم که ازدواج گاهی باعث میشه افراد سالم نیاز به دارو پیدا کنند.
    همش هم برای من بحث دور بودن نیست واقعیت اینه که من شهرستانی هستم و زندگی کردن توی یه شهر بزرگ وشلوغ هم برام سخته و مثلا ما تقریبا هیچ رفت و امدی با اطرافیان خانواده زن عموم نداشتیم و نمیدونم اونا چه جور ادمایی هستن!من فقط شناخت از خانواده عموم دارم ولی نمیدونم میتونم یه عمر با اون خونواده ها هم رفت و امد کنم.
    حساب میکنم مثلا 50 سال دیگه عمر کنم سالی 3 بار هم برگردم شهرم برا دیدن خونواده میشه 150 بار هر بار3 روز هم که بمونم با دو روز راه میشه 5 روز و در کل میشه 2 سال تااخر عمر میتونم شهرم و کنار خانوادم باشم
    و اگه اونجا برام سخت بگزره (مثلا بعدانتظارات بالایی از من داشته باشن) حسابی گیر میوفتم.در حالی که دارم کارشناسی برق میخونم و میتونم در بدترین حالت با زدن یه مغازه تو شهر خودم یه زندگی رو اداره کنم.
    برای درمان هم نه دکتر رفتم و نه دارو مصرف میکنم ولی هر روش درمان طبیعی رو که فهمیدم به کار بستم از سه سال پیش خیلی بهتر شدم.
    متشکر از پاسخ شما
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •